![]() |
![]() |
|
|
این روزها اصلا خودم نیستم.....فقط سعی میکنم وظایف انسانیمو به عنوان یک پزشک انجام بدم.....بی انگیزه هستم..........ولی سعی میکنم فراموش نکنم رسالتی که بر دوشم گذاشته شده است.
قلبم درد میکنه....از همه چی............. امروز بعد از کشیک سختی که دیشب داشتم.....خسته بودم و میخواستم از اول صبح مرخصی بگیرم و بیام خونه و در تنهایی خودم روزم رو بگذرونم.....ولی خب به دلایل مختلف نشد و باید تا ساعت ۱۰ بیمارستان میموندم.......۱۰ که از بیمارستان خارج شدم....با من تماس گرفته شد که کجایی.....بیا که باید به سمیولوژی ها درس بدی.........برام جالب بود....تا به حال این نمونشو ندیده بودم........اتندینگ حالا دیگه حتی کارهای ساده خودشون رو هم به دوش رزیدنت می اندازند.........خلاصه هر کاری کردم که بر نگردم....نشد. رفتم و دیدم ۶ عدد دانشجو سرگردان در بخش جراحی دنبال کسی میگردند که بهشون آموزش بده........ گفتم بریم سر یکی از بیماران که گرفتن شرح حال و برخورد اولیه با بیمار رو بهتون یاد بدم..........بهم گفتن خانوم دکتر ما رو میبرید بر بالین GUNSHOT ها........ولی من امتناع کردم و گفتم اونها وضعیت روحی مناسبی ندارند.....بردمشون سر یکی از بیماران جوان با هرنی اینگوینال و تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت براشون حرف زدم و اونهایی که در ابتدا در چهرشون بی انگیزگی موج میزد..........در انتهای بحث از من میخواستند بیشتر باهاشون کلاس بذارم!!!امروز به این استعداد خودم تا حدودی پی بردم و یک آرزوی کوچولوی دیگه هم به آرزوهام اضافه شد و اون تدریس به هم وطن هام و بچه های سرزمین مادریم هستش. تا ببینیم خدا چی میخواد!!!!!!در حال حاضر که تنها دعام آرامش و سبزی کشورمه.........ایرانم آباد و جاودانه باد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:33 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|