![]() |
![]() |
|
|
اوقاتم رو نزدیک امتحان ارتقا با کشیک......درس و کتابخونه ملی......ورزش و پیاده روی.....دویدن در پارک ویژه بانوان و استخر پر میکنم!!!!
از لخظاتم لذت میبرم تا فراموش کنم اون چیز هایی رو که در زندگیم نباید رخ میداد!!!!نباید عادت میکردم.....نباید..........بغض هام نمیذاره حتی فکر کنم و بنویسم.........گذشته از اون که دیگه اینجا اون جایی نیست که من میخوام.......دوست نداشتم من رو در این فضا بشناسند....تنها جایی که میتونستم خودم با خودم درد و دل کنم که کس دیگری را نمیشناسم تا ظرفیت نگهداری حرفها و غصه ها و شادی های من رو داشته باشه.......... مهم نیست.......... دارم خوب درس میخونم........اصولا من باید در کنار درس....ورزش رو داشته باشم تا بازدهیم بهتر بشه....امروز استخر رفتم(رو باز) و ۲ ساعت تمام شنا کردم.......وقتی رو به آسمون رو آب دراز میکشم.....و گوشهام داخل آب هستش.....دیگه هیاهوی اطرافم رو نمیشنوم و فقط و فقط خودم و خدای خودم رو حس میکنم!!!!و شناور بودن روی آب بهم آرامش خاصی میده که کمتر چیزی در زندگیم این امکان رو به من میداده!! بعدش هم که کتابخونه ملی............فصل سوختگی رو به اتمامه.......... امشب هم مثل هر شب یک صفحه دیگر از کتاب غول آسای خیام نیشابوری که از طلا و فلزات دیگری ساخته شده و در صحن قسمت مربوط به سالن های اختصاصی هست ورق خورده بود که شعرش کمی مطابق با حال و روز فعلیه من بود......اگرچه چندان با اون غلظت که خیام تصویر کرده....محتوای اون شعر رو قبول ندارم. اون شعر در قسمت زندگی اجتماعی بود و اینچنین سروده شده بود....... آن به که در این زمانه کم گیری دوست با اهل زمانه صحبت از دور نکوست آنکس که به زندگی ترا تکیه بر اوست چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست!
این هم یک نما از غروب جاده رشت....تهران.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:35 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|