امروز به بیمار جالبی برخوردم..........وقتی سی تی اسکن خانم ۸۵ ساله ای با مولتیپل تروما و ضربه مستقیم به دیواره قدامی سینه رو برای اتند محترم قلبم بردم تا به شکی که در اورژانس شب گذشته به دایسکشن آئورت داشتیم(بدلیل پهن شدن مدیاستن و ویزیت سرویس داخلی!!!)و رزیدنت رادیولوژی سی تی مربوط رو نرمال گزارش کرده بود...در حالیکه فلپی که من در عکس آئورت میدیدم...مثل کتاب بود!!!و در نهایت شور اتندهای قلب مبنی بر انجام HRCT شد.......یکی ازا تندهای قلب گفت...حالا بیا تا من بهت یک کیس جالب نشون بدم.

بیمار مورد نظر خانوم جوان ۳۰ ساله ای بود که سابقه هیچ بیماری دیگری نداشت......هیچی!!و چند روز قبل بدنبال شیرجه در استخر به ناگاه کاهش سطح هوشیاری پیدا کرده بود و هیچ گونه ترومایی نیز نداشته است.......در بررسی های انجام شده در Brain CT ....نواحی مولتی آنفارکت دیده شده بود.....حال باید علت این همه آنفارکت پیدا میشد........

در اکوکاردیوگرافی بیمار میگزوم بزرگ دهلیزی داشت!!!که حکایت از قدیمی بودن ضایعه و فرستادن آمبولی های مکرر توسط توده مذبور بود!!!و حالا یک دفعه علامت دار شده بود و بیمار رو به MICU کشانده بود.

پی نوشت: تب ماندانا تا دیروز هم ادامه داشت و تهوع و استفراغ هم به تابلوی وی اضافه شده بود و ما رو مجبور به قطع کردن وانکومایسین و شروع آنتی بیوتیکی جدید کرد که من برای اولین بار در سالهای طبابتم در پزشکی میدیدم که همون حال ماندانا رو از این رو به اون رو کرد.......TEICOPLANIN با اسم تجاری Targocid که ۴۰۰ میلی گرم هر ۱۲ ساعت تا سه دز و سپس ۴۰۰ میلیگرم روزانه بود.....برای چک HLA خودم رفتم ولی من هم مچ نبودم با ماندانای عزیزم!!!!!فعلا که دارم نبردشو با بیماری میبینم.....این آخرین آزمایشات اونه:WBC:200.....HB:7.9.....PLT:12000

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 5:52 PM  توسط مریم | 
ماندانا دختر ۲۲ ساله ای است که از وقتی من وارد رشته داخلی شدم......۳ بار بستری مرکز آموزشی ما در بخش خون...با تشخیص AML تیپ M5 در بالین ولی M1 در فلوسیتومتری است!!(هربار او را فقط در شبهای کشیکم میدیدم....ولی با ورودم به بخش هماتولوژی...او بیمار ثابت من شد!!)

او بی نهایت زیبا و دوست داشتنیست........جالب تر از همه که سنتور مینوازد(به زیبایی......در هر نوبت بستری شیمی درمانی با دز بالای سیتارابین و فلودارابین به همراه دگزامتازون را میگیرد و به Complete Remission میرود و تا نوبت به پیوند مغز استخوان میرسد.....اهدا کننده پیدا نمیکند!!!در نتیجه درست در وقتی که امید به زندگیش افزایش میابد....عود مجدد پیدا میکند!!!

مادرش میگفت تمام خانواده بسیج شده اند ولی هیچ کدام شباهتی به ماندانا برای اهدا ندارند....هیچکدام.....مرکز پیوند هم که!!!

از همه اینها گذشته در تمام بستری ها او را سرحال و خوشحال میدیدم.....ولی امروز......ماندانا با WBC:400و PLT:7000 به شدت تب دار شده بود و موکوزیت گسترده دهانی با آفت هایی به شدت دردناک پیدا کرده بود.........دیگر سرحال نبود....ترس و غصه در وجودش موج میزد......با اتند دوست داشتنی خونم بر بالینش رفتیم.......او میگفت که آنقدر درد دارد که دیگر نمیتواند چیزی بخورد و بیاشامد.........برای اولین بار در بخش خون غصه دار شدم......ایکاش میشد درمانی قطعی برای لوسمی پیدا کرد........تا ماندانا را برای سالهای طولانی زنده نگه داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 2:12 PM  توسط مریم | 
دیشب در کشیک خون و نفرولوژی ام فقط یک بیمار بستری کردم که مردی ۴۵ ساله با کانسر ریه از نوع Pnet بود و ۵ دوره کمورادیوتراپی دریافت کرده بود و با گذشت ۳ روز از آخرین شیمی درمانی تب و کاهش سطح هوشیاری پیدا کرده بود که مسلما یک تشخیص مهم برای یک چنین مریضی....سپسیس بود!!که source آن معلوم نبود و حدود ۴ ساعت بعد از بستری این بیمار به شدت بدحال ما ردور گردن پیدا کرد....

بلافاصله مشاوره نورولوژی و Brain Ct اورژانس درخواست کردم.........در CT نکته ای نداشت ولی چون PLT:25000 داشت...امکان انجام LP براش نبود....از طرفی بیمار WBC های ۳۰۰ و یا ۴۰۰ داشت......

حال باید تب و نوتروپنی رو مرور میکردیم........به هر حال مجبور شدیم برایش ۳ پوشش آنتی بیوتیکی قرار بدیم....و من تا صبح مرتب باید بهش سر میزدم که ببینم آیا فشار ۸ بیمار افزایش نشون میده یا خیر......به طرز اعجاب انگیزی در ساعت ۳ صبح حال عمومی اش بهتر شد و تب ۴۰ درجه وی به ۳۸ درجه رسید.......و تازه قادر به حرف زدن شد!!!

با اینکه تنها یک بیمار خوابونده بودم....ولی همین یک بیمار هم برایم پر از نکته آموزشی بود.....

امروز صبح هم وقتی کشیک رو تحویل دادم.....تصمیم گرفتیم با دوستان بریم حلیم بخوریم و خلاصه صبحانه کاملی برای صبح جمعه داشته باشیم........به سمت یخچال راه افتادیم.......هنگام رانندگی به توچال که نگاه میکردم.........با خودم فکر کردم که واقعا زیباست به ویژه با برفی که در چند روز اخیر رویش نشسته بود و در اتوبان مدرس به شمال...چنان آن را نزدیک خودم حس میکردم گویی میتونستم دستم رو داخل برفهایش فرو ببرم و مشتی برف بردارم.........به راستی در زیر نور آفتاب درخشش برفهای توچال در امروز صبح بینهایت زیبا بود.........هیچ وقت تهران رو اونقدر زیبا ندیده بودم......شهری در دامنه این کوه زیبا که در جمعه های خلوت زیباییش دو چندان میشود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 10:24 AM  توسط مریم | 
با اتمام بخش دلپذیر و بی نهایت دوست داشتنی قلب در انتهای دی ماه........برگ جدیدی از زندگیم ورق خورد و بخش دیگری شروع شد که از دوران اینترنی علیرغم اینکه از نظر خیلی ها بخشی دپرس کنندست....برای من بخشی دوست داشتنی بوده و هست......به ویژه مبحث میلوم مولتیپل!!!

شروع بخش خون من مصادف با روتاسیون دوستان خوبم شدکه باید از بیمارستان ما کوچ میکردند و خب بعد از ۵ ماه سر و کله زدن با هم و بیشتر اوقات با هم بودن در بیمارستان و پاویون....حالا باید از هم دل میکندیم و ۳۰ بهمن ماه....روز غم انگیزی برای جدایی ماها بود.......به ویژه جدا شدن از منیره که برایم بسیار دشوار و توام با احساس خلا فراوون بود.......

بخش خون و انکولوژی که هر روزش پر از شگفتی و زیباییست......وقتی به تماشای لام خون محیطی و یا نمونه های آسپیراسیون مغز استخوان مینشینم.......میخواهم از شدت خوشبختی پرواز کنم.........سلولهای کوچکی به نام گلبول قرمز که دنیایی رو در درون خودشون دارند و یا گلبول های سفید که چطور با اون ابعاد کوچک غیرتمندانه وظیفه دفاع از بدن ما رو بر عهده دارند.......

این بخش من را به دوران کودکیم میبرد و میکروسکوپی که پدرم در ۵ سالگی برایم خریده بود........میکروسکوپ کوچکی که میتوانستم در آن با بزرگنمایی های مختلف سلولهای خونی را روی لامی که پدرم رنگ کرده بود ...ببینم و نقاشی کنم و به ازای هر نقاشی تمیز تر و شبیه تری به فیلد مربوطه یک کادوی کوچک از پدرم دریافت کنم....و اون هدیه میتوانست یک ساز دهنی و یا یک شکلات بزرگ باشد!!!

و اما اساتید این بخش هم آنقدر بدون تکبر و محترم هستند که دوست داری ساعت ۶ صبح بیمارستان باشی تا مبادا نکته ای رو در مورد بیماران استاد مربوطه فراموش کنی و شرمسار بشی......و اینجاست که فرق بزرگ جو حاکم در این فضا رو با جراحی بهتر درک میکنی که ترس ابزار مناسبی برای ایجاد احساس مسئولیت در یک رزیدنت و یا دانشجو نیست........

با گذشت ۵ ماه از تغییر رشتم به داخلی بر خلاف تصور خیلی ها نه تنها پشیمان نیستم......بلکه هر روز از خودم میپرسم...چرا اینقدر دیر و ایکاش با اون رتبه بزرگترین دانشگاه ایران رو برای رشته داخلیم انتخاب میکردم!!!

پی نوشت:خیلی دوست دارم تمام خاطرات روزانه ام رو(ساعت به ساعت)از بخش خوب داخلی در وبلاگم بذارم........ولی به قدری این بخش گسترده و زیباست(لااقل برای من) که ترجیح میدهم با مدیریت زمان...بیشتر روی درسها..کارهای بخش و بیمارانم تمرکز کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 5:31 PM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آموزش پزشکی
نقش خیال
پزشک و تبلیغات پزشکی در اینترنت
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشيو
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM