![]() |
![]() |
|
|
اینهم از امسال.......۳۲ امین سالگرد تولدم......... این مشاعره زیبا رو که توسط حمید مصدق و فروغ فرخزاد سروده شده.....به مناسبت تولد امسال تقدیم خودم میکنم!!!! راستی دیشب داشتم فیلم Sweet November رو میدیدم........از فکری که در ذهنم بود........خندم گرفت......برای خودم خندیدم........مادرم فکر کرد حتما قاطی کردم.........گفت مریم جان بهتر نیست بری بخوابی!!!داشتم با خودم فکر میکردم.......من هم یاید این ماه رو برای خودم Sweet Shahrivar نامگذاری کنم.......بس که خوش گذشت بهم!! " حميد مصدق خرداد ۱۳۴۳" *تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به تو خنديدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:58 PM توسط مریم |
|
|
3 روز گذشته را به بهانه گرفتن دانشنامه دکتری پزشکی و ریز نمراتم در اردبیل گذروندم...........شهری پر از مهربانی وصداقت.......شهری که 5 سال بود ندیده بودمش!!
وقتی به ورودی شهر رسیدم متوجه تغییرات بسیار زیادی شدم.......افتتاح کارخانه های بیشتر و دومین شهر صنعتی اردبیل و 2 بانده کردن اتوبان ورودی شهر و تابلوهایی با جملاتی زیبا نظیر به شهر اردبیل ....شهر چشمه های بهشتی خوش آمدید و چند قدم جلونر به شهر دانشمند فرهیخته مقدس اردبیلی خوش آمدید. وقتی اتوبوس از گردنه زیبای حیران بالا میرفت.........تمام وجودم را در دیدگانم جمع کردم تا به زیبایی های پیرامونم بیشتر خیره شوم و در ذهنم در جستجوی خاطرات زیبایم بودم.......... خاطرات زیبایی که در تمام 3 روز اقامتم در اردبیل و در راه رفت و برگشت به اونجا........ناخودآگاه خنده بر لبانم مباورد و قلبم را سرشار از شعف و شادی میکرد........خاطراتم در دانشگاه که لحظه ای راهروها و کلاس هاش ازشادی و نشاط ما در امان نبودند و به ویژه پلکان بالایی دانشکده پزشکی که مکانی برای تجمع ماها برای رد و بدل اطلاعات دقیقه 90 امتحانات پاین ترممان بود..... اگرچه دانشکده کوچکی بود ولی خاطرات بسیار بسیار بزرگی را برایم خلق کرد که هنوز بعد گذشت 6 سال از فارغ التحصیلیم نه تنها کم رنگ نشده بلکه روحم را سرشار از انرژی و نشاط می کند. نگاه مهربان و پذیرای دوستان قدیمی اردبیلیم که در این 3 روز مهمانشان بودم و آنقدر به من محبت کردند که شرمنده شدم ...ولی خبر فوت اولین صاحبخونه اردبیلم که سال اول را در خونه او گذرونده بودم و در 19 سالگی ام.....نبود پدر و مادر را برایم آسان کرده بود ....برایم گران تمام شد.......و من چه بی رحمانه به او سر نزدم و آدرسی یا تلفنی از خودم به او نداده بودم و وقتی یاد گفتگوهایم با او در سال 75 میافتم که در جواب من به او(وقتی هر روز و شب من را با غذاهایش شرمنده میکرد تا مبادا گرسنه بمانم) که گفته بودم جبران میکنم........گفت تو هم میری و به من سر نمیزنی........او با آن موهای سپید و چشمانی سبز در آشپز خونه ای کوچک با لبخندی مهربان روی اون صندلی های قدیمی و چوبی لهستانی مینشست و با زبان ترکی من رو دلداری میداد..... آخ که چقدر سخته......وقتی دیر به جایی میرسی و میبینی که دیگر نیست و تو هم دیگر تا قیامت او را نمیبینی..........در حالیکه او دنبالت میگشته و تو بی توجه به او رد شدی.........چاره ای جز حسرت خوردن و خواندن یک سوره قران برای آرامش او و دلت نخواهی داشت!! و مادرم چه قشنگ به من گفت که به موقع و درست رفتار کن تا بعد سر حسرت تکان ندهی که چه حیف شد....و من با شنیدن خبر فوتش روی پله های همان خانه اجاره ای ام با شیرینی که دیگر نمی دانستم به کی باید بدم.......نشستم و گریستم........وای که چقدر دیر کرده بودم...........افسوس!! و اما من که عادت به خوابیدن در جاده دارم......تمام 5 ساعت راه اردبیل چه رفت و چه برگشت.......چشم بر هم نذاشتم وتمام 7 سال اردبیلم را در ذهنم مرور کردم.........وای که چه بر من در این 2 سال اخیر در تهران گذشت و چه صبورانه تحملش کردم!! وقتی به کوه سبلان نگاه میکردم که چه مغرورانه و با شکوه ایستاده بود......و وقتی یاد تلاش های اون دوران خودم می افتم......به خودم میگویم که دوباره باید بلند شوم و آستین همت بالا بزنم و فراموش کنم که در این 2 سال جراحی عمومی چه گذشت و من میتوانم با کوشش قله های رفیع علم رو دوباره در حد خودم فتح کنم......... اردبیل......به من انرژی دوباره برای شروع میدهد.........اردبیل به من قدرت و صبر و انگیزهایی برای دوست داشتن مجدد انسانهایی میدهد که لایقش هستند........... وقتی داشتم خداحافظی میکردم دلم برای آنها ......اردبیل......زیبایی هاش.........نعمات فراوان و ارزانش........شورابیل......ایستگاه سرعین و غذاهای محلی و خوشمزه اش نظیر پیچاق قیمه.....آش دوغ و نگاه مهربان دوستانم که گاه از خواهر هم به من نزدیک تر بودند........تنگ شد.....و من قول دادم که اینبار زودتر به دیدارشون بروم........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:50 PM توسط مریم |
|
|
یا علی...........
کلی حرف در همین اسم نهفته است............مردانگی........ایمان.......جوانمردی و عدالت............چیزهایی که این روزها خیلی خیلی کمرنگ اند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 6:46 PM توسط مریم |
|
|
در این روزها احساس خوبی از خودم و زندگیم دارم........حس میکنم به موقع جلوی اشتباهم رو گرفتم....
علیرغم مخالفت های فراوان پدر و مادرم که اصرار عجیب بر ماندنم در رشته جراحی عمومی داشتند........ولی دوباره به سال یک دارم برمیگردم(اگرچه باید بسیار سخت باشد ولی اطمینان دارم به اندازه جراحی طاقت فرسا نیست و من با نمره خوب از سال یک جراحی جون سالم به در برده بودم!!)و هر وقت یاد اون روزها و رفتار زشت ارشدها میافتم سرم رو ناخودآگاه تکان میدم........چرا اونقدر بی ادب بودند؟!!!چگونه یک پزشک به خودش اجازه میداد اون رفتارهای ناپسند رو با همکار خودش داشته باشه؟!!چطور روش میشه در آینده به چشمان همکاری نگاه کنه که اونقدر نسبت بهش غیر محترم بوده؟!!چگونه اونقدر بی انصاف بودند که از رزیدنت بدبخت سال یک برای کارهای شخصی خودشون بیگاری بکشند و اگر زیر بار نمیرفت......باید انتظار بدترین توبیخ ها رو میداشت!!! یاد حرف مدیر گروه داخلی میافتم که در حالیکه از درخواست من مبنی بر موافقت بر تغییر رشته در سال ۳ جراحی جا خورده بود.........گفت:"در پزشکی مهمترین چیز شخصیت است" که متاسفانه خیلی از ارشد های من نداشتند............چنانچه ۲ روز قبل که برای خداحافظی با هم دوره ای هام رفته بودم......وقتی به خانوم دکتر سال ۴(دراصل هم دوره ای و سال ۳ محسوب میشود ولی خب دیگه خودشو سال ۴ میدونه.....به خاطر برخی مسایل!!) که بی نهایت با رفتارهای پارانوییدش من رو رنجونده بود......سلام کردم و ازش به خاطر رفتارهایی که احیانا اون رو رنجونده بود.......عذر خواستم(در حالیکه همه میدونستند که این خود اون خانوم دکتر هستش که شاکی بیشتری دارد!!!).........حتی سرش رو بلند نکرد........جواب سلام بدهد و فقط با غرور سر رو تکان داد و در جواب گفت خدا ببخشد!!!من و یکی از هم دوره ای هام به نشانه تاسف فقط بهم نگاه کردیم.........و میدونیم که اون باید به زودی وارد جامعه ای برای کار شود که غرور بی جایش برایش کار ساز نیست........... به هر حال گذشت............و من در انتظار شروع دوره جدیدم هستم......و سعی میکنم خیلی ازحرف هایی که از جانب خانواده و یا دوستان نثارم میشود به جان بخرم ولی دیگر یک لحظه هم به جراحی و دو سالی که به بدترین شکل برام گذشت........فکر نکنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:41 AM توسط مریم |
|
|
وقتی دیروز از وزارت خونه خارج میشدم.........داشتم بال در میاوردم..........
درست همون روزی که نامه دانشگاه که شامل ۴ موافقت بود.....به وزارت خونه بردم.......در همون تاریخ و ظرف ۲ ساعت موافقت مشاور وزیر رو گرفتم.......برای خودم و تمام دوستانم و کارشناسان دستیاری دانشگاه بسی مایه تعجب بود..........چون این موافقت با تغییر و تحولات اخیر که حداقل ۲ ماه طول میکشید..........بسیار اعجاب انگیز بود. من با نام خداوند و با مختصری خواهش از منشی دفتر ایشان توانستم دکتر محققی رو ببینم........و عجیب اینکه تمام کارشناسان دستیاری هم هوای من رو داشتند و حاصل اون اعلام موافقت بدون تشکیل کمیسیون(بدون هیچ گونه پارتی) بود!!!و علاوه بر اینکه دستوری مبنی بر کاهش دوره تحصیلی باقیمانده بر اساس توافق مدیر گروه و شورای آموزشی صادر شد که چون خودم دوست دارم سال یک بشینم پیگیر این قسمت نخواهم شد!!!
عکسی از رقص نور و آب پارک ملت که بی نهایت زیبا بود..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:57 PM توسط مریم |
|
|
چقدر اين روزها جاي ربناي استاد شجريان در صدا و سيما و قبل اذان مغرب خاليه..........دلم رو اين روزها به آواي آشناي اسامي خدا قبل اذان خوش ميكنم..........كه خاطرات زيادي رو برام زنده ميكنه........خاطرات شيرين سالهاي قبل رو(به استثناي 2 سال اخير در رشته جراحي!!!)
روز پزشك هم گذشت و پيامك هاي زيبايي هم امسال به دستم رسيد كه بعضي هاشون ماهيت طنز داشتند مثل اين يكي: "يك دقيقه سكوت به احترام اونهايي كه زير دستت مردند........روزت مبارك." و بعضي هاشون كه ارزش فرستادن به دوستاني رو داشت كه باهاشون رودرواسي داشتم مثل اين كه توسط دوست فارغ التحصيل زنانم كه پارسال تموم كرد رشتشو...... برام فرستاده شده بود: "نيك بخت ترين مردم كسي است كه كردار را با سخاوت بيارايد و گفتار را به راستي......بو علي سينا....روز پزشك بر شما مبارك." اگرچه پيغام هاي ديگر هم به همين زيبايي بودند ولي اين از همه بيشتر به دلم نشست. اين روزهايم هم دارند ميگذرند..........ديشب يكي از دوستان خوبم كه رزيدنت قلب و هم ورودي خودمه.....مهمونم بود......كلي گفتيم و خنديديم.......و تا حدود زيادي غصه هام رو فراموش كردم. يكي از دوستان قديمي هم چند روز قبل از امريكا رسيد......قراره امروز ببينمش........و خب اين خيلي خوشاينده برام. انگار هر روزي كه در بخش جراحي نباشم......روح و شخصيتم بيشتر وبيشتر ريكاوري پيدا ميكنه و هر چه بيشتر ميگذره بيشتر از قبل پي به اشتباهم در انتخاب رشته جراحي ميبرم.خدا رو شكر كه زودتر از اون كه دير بشه جلوشو گرفتم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:47 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|