![]() |
![]() |
|
|
دیدن غرور بیش از حد انسانها برایم بی نهایت آزار دهنده و تکان دهنده است.........
ای کاش میدانستند که هیچ چیز نیستند............ای کاش میدانستند که از کجا آمده اند......... ای کاش مفهوم زندگی و هدف از زندگی کردن رو درک میکردند............ ای کاش میفهمیدند که دانش ناچیزشان در مقابل قدرت و دانش بی پایان خداوند چقدر اندک است.......و اگر این موضوع رو درک میکردند.........میتوانستند راحت تر و مهربانانه تر علمشان را به کسانی که دوست دارند از آنها بیاموزند.........بذل و بخشش کنند. و کمتر باد به غبغب بیاندازند و رتبه و درجه تحصیلیشان را به رخ کمتر از خود بکشند. ای کاش کمی منعطف تر در مقابل اینگونه آدم ها بودم........... ای کاش میتوانستم راحت تر و صریح تر در وبلاگ شخصی خودم بنویسم........... ای کاش میتوانستم از این جا به آدرس جدید تری کوچ کنم............ ای کاش این کشیک های آخر جراحی(میخواستم کلمه لعنتی رو بکار ببرم ولی پشیمون شدم!!)زودتر تموم بشن.........کشیک هایی که به اندازه یک قرن میگذرند.......... این روزها همش به من میگویند خانوم دکتر نکنه به خاطر ارشد ها و برخوردهای ناپسندی که میبینی دست به این کار(تغییر رشته)زدی...........نمیگم که این برخوردها در تصمیم گیریم دخیل نبودند........ولی در واقع فقط بخش کوچکی از تصمیم گیریم رو تشکیل میدادند..........چون من بر این اعتقاد بودم که بد یا خوب میگذرد........وگرنه ۲ سال تمام در این رشته و با بدترین برخوردهایی که بر من روا داشتند تاب نمی آوردم............رشته ای که به نظر من بی نهایت زیباست.........و از بدشانسیم در دانشگاهی قبول شدم که بار آموزشیش در این رشته بسیار بسیار کمتر از انتظاراتم بود.......اینجا هیچ کس در جای خودش نیست..........من تغییر رشته میدهم که چون دوست دارم یک زندگی نرمال رو که مناسب یک خانوم هست......انتخاب کنم........چون پرسونالیته خودم رو نشناخته بودم........من طالب آرامشم و عاشق درس خوندن.........شاید اگر ۱۲ ساعت هم من رو در کتابخونه ای تنها بگذارند......بتوانم بنشینم و کتاب مورد علاقه ام رو بخوانم........من طالب شهرت.......ثروت و قدرت نبودم و نیستم.......من هرگز نتوانستم در سال ۲ ارشد خوبی باشم.............چون بلد نبودم زور بگم و یا تحکم کنم و این با رشته ای مثل رشته پادگانی جراحی در تضاد است. به هر حال من در حال حاضر فکر میکنم بهترین تصمیم رو گرفتم وپاش هم میمونم. ساعت ۳ صبح است و من هنوز کشیکم و ۳ ساعت تا پایان این کشیک ۲ تا مونده به آخر مونده........کشیکی نسبتا..............باز هم ترجیح میدم سکوت کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 3:0 AM توسط مریم |
|
|
خوشحالم كه گروه 30 نفره داخلي با من موافقت كردند...........عليرغم حواشي كه وجود داشت!!!
بزرگواري رييس بخش و مدير گروه جراحي در راهنمايي كردن من و لطف و مهرباني پسرهاي هم گروهيم رو در به دوش گرفتن وظايفم در بخش و پوشش دادنم رو فراموش نميكنم. و از همه اينها مهم تر پا در مياني اساتيد سابق اردبيلم كه در موافقت گروه داخلي نقش كليدي داشتند.......من رو بيشتر از هميشه مديونشون كرد..........تا جايي كه استاد اردبيلم به مدير گروه داخلي زنگ زد و گفت لطفا كار خانوم دكتر رو در اولويت كارتون نسبت به كار من قرار بديد(آخه قراره به زودي استاد دانشگاه ما بشه.....) و من موندم كه با اين همه محبت چه كنم.........يكي اينجوري به آدم محبت ميكنه و ديگري هر جوري هست سعي ميكنه چه با كلام و چه با عملكردش آدم رو آزرده خاطر كنه!!!به راستي چقدر شخصيت ها متنوع و مختلف..........و كنار اومدن با اين تنوع گاهي بسيار مشكله. مرخصي يك ماهه من از اول شهريور شروع ميشه تا دنبال كار هام باشم..........تا ببينيم خدا چي ميخواد. رشته اي بر گردنم افكنده دوست............ميبرد آنجا كه خاطر خواه اوست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:25 PM توسط مریم |
|
|
دیروز امتحان بورد برگزار شد و مثل همیشه نمرات کتبی دانشگاه ما بد نبود.......ولی در جراحی چیزی فراتر از یک نمره کتبی در وجود کسی که این رشته رو برای آینده اش انتخاب کرده...باید باشد.....من فکر میکنم که بچه های فارغ التحصیل شهرستان با اینکه بعضا نمرات پایین تری می آرند ولی جراح های بسیار خوش دست تر و بهتریند بویژه دانشگاه شیرازی ها.
یکی از خانوم های سال بالایی که دیروز تونسته بود ۱۱۲ کسب کنه.......با خوشحالی وارد اتاقم شد و ابراز کرد که خوشحاله در این دوره ۴ ساله دل کسی رو نشکونده ویا زیر آب کسی رو نزده!!!!!!!چقدر آدم ها فراموش کارند و چقدر نسبت به خودشون مهربان.در همون لحظه که این حرف ها رو میزد......ناخودآگاه یاد کارهایی که لااقل با من کرد و برخوردهایی که داشت افتادم و نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم که خانوم دکتر فقط در حق من کمی بی انصاف نبودید؟!!!من ۴ ماه اتاق نداشتم و من رو راه ندادید............اخم هاش در هم رفت و با غرور گفت.........تو حقت بود!!!من هر چی فکر کردم که چرا حق یک رزیدنت تازه وارد سال یکی اینه که از اتاق بیرونش بندازند......نفهمیدم.......فقط سرم رو به نشانه تایید تکان دادم!!!جالبه......خوبه بعضی ها جای خدا ننشسته اند!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:1 AM توسط مریم |
|
|
میلادت مبارک یا مهدی...........تویی که سرشار از نور....مهربانی و عدالتی.
لااقل برداشت ذهنیه من از تو اینها هستند......... دوباره برگشتم تهران..........اساتید و هم دوره ای هام همگی متفق القولند که خانوم دکتر چهره و صورتتون چقدر باز شده و آرامش بهتون برگشته...........و من فکر میکنم که واقعا چقدر مرخصی برام لازم بود وایکاش سیستم آموزشی و درمانی ما برای پرسنلش تدابیری را میاندیشید که حداقل یک ماه از سال را استراحت کنند تا از کارایی بالاتری هم برخوردار باشند..........ولی افسوس.......در اینجا هم ردپایی از تیز هوشی و درایت به چشم نمیخورد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:24 AM توسط مریم |
|
|
امروز به دنبال برگشتن یکی از دوستان قدیمی ام از سفر حج........حدود ۲۵ نفر از دوستان قدیمی برای صرف شام و به بهانه تجدید دیدار همدیگر ...........در تنها بوفه بزرگ رشت.......به نام تشریفات گرد هم آمدیم.......
دیداری که روحم را شاداب کرد و باعث شد تا حدودی پلیدی ها........بدجنسی ها و آزار های بخش بد جراحی این دانشگاه مزخرف رو به فراموشی بسپارم و به این موضوع فکر کنم که واقعا با ۲ سال جون کندن در این بخش چه بر داشته هایم افزوده شد و چه چیزهایی رو از دست دادم.............به راستی چقدر صبر به خرج دادم و به راستی چرا زودتر قیدشو نزدم............چرا نقش بازی کردم که خسته نیستم.......... امروز زندگی رو دوباره لمس کردم............ پس فردا که به تهران برمیگردم.............خوب میدونم که فکر تغییر رشته از ذهن خسته من در اون شرایط تشویش و اضطراب نشات نگرفته بود(طبق نظر چند تن از اساتید و رییس بخش محترم!!!).........و بر این موضوع که هر چه سریعتر کارهای مربوط به اون رو انجام بدم و خودمو از شر این رشته که زیباست ولی برای من بی نهایت طاقت فرساست........راحت کنم. جراحی روحیه و شخصیت خاصی رو میطلبد که در من نیست........و ایکاش همه کسانی که میخواهند رشته آیندشون رو انتخاب کنند....قبلش از همکاران روانپزشکی که قابل قبولند(نه هر روانپزشکی!!!) کمک بگیرند......چنانچه من در نهایت ناچار به مشورت شدم.....کاری که باید زودتر میکردم. در انتهای این پست این پی نوشتو اضافه میکنم که من مطالب وبلاگو فقط و فقط برای دل خودم مینویسم و برام مهم نیست که دیگران چه فکری میخواهند بکنند یا نکنند........و نظرات را صرفا برای حفظ احترام به شان انسانها تایید میکنم..........لذا لطفا من رو راحت بگذارید............من نیازی به روان کاوی شخصیتم در این مکان مجازی ندارم و دوستانی که علاقه مند به این امر هستند.........بهتر است با چند نوشته مجازی در مورد شخصیت و روح من اظهار نظر نکنند و این کار رو در مطب شخصی و یا در کلینیک هاشون و روی بیمارانشون انجام دهند. این وبلاگ برای من مثل دفترچه خاطرات است......لطفا با نظراتی که متاسفانه برخی از همکاران برایم میگذارند و موجبات ناراحتیم را فراهم میکنند.........مرا آزار ندهید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:30 AM توسط مریم |
|
|
عجب از وقایعی که در دور و برمون میگذرند!!!!!!!عجب از امروز!!!!!!!عجب.........خدایا تو آگاه ترینی.........آنها رو به تو وا میگذارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:19 PM توسط مریم |
|
|
احساس میکنم دارم فصل جدیدی از زندگیمو ورق میزنم......
حالا میفهمم که اگه چندین سال پشت امتحان دستیاری برای دستیابی به رشته ای که دوسش داشتم......صبر میکردم........بهتر از این بود که رشته ای قبول شم که با من هیچ جور سازگاری نداره........رشته ای مثل قلب........و ایکاش همون قلب شهرستان رو انتخاب میکردم و غرورم رو کنار میگذاشتم و یا لااقل در مورد دانشگاهم بیشتر تحقیق میکردم!!!
درگیر کارهای تغییر رشته ام......انستیتو روانپزشکی...........انستیتو آلرژی........ولی از همه جالب تر انستیتو روانپزشکی بود که دکتر مجد را برای اولین بار دیدم و به شدت با تغییر رشته موافق بود و میگفت رشته جراحی پراز استرس هستش و راحت میتونه زندگیه یک خانوم رو مختل کنه.... در انستیتو آلرژی هم که متوجه کاهش ۲۵ ٪ ریه اینجانب شدند که موضوعی که به نظر خودم جدی نبود رو جدی تر از قبل کرد. صبح ۴شنبه دیرتر از همیشه رسیدم بخش...بخشی که به قول یکی از سال یکی ها"بخش بحران"نام گذاری شده............این فاصله تغییر رشته برام به اندازه یک عمر داره میگذره..........نمیدونم چرا این قدر کم طاقت و عصبی شدم.... مریض هامو دیدم.........و چون روز اتاق عملم بود.....به ارشد مستقیم گفتم من امروز اتاق عمل نمیام.........ساعت ۷:۳۰ مورنینگ بود.....صبر کردم رییس بخش بیاد.......اون مرد منضبطیه که علیرغم اینکه تا به حال به اکثریت رزیدنت ها یک حرف ناجوری زده............ولی تا به حال همه جوره احترام من رو حفظ کرده و در هر حالی از من تعریف کرده........ وقتی با قیافه مغموم من روبرو شد.......سوال کرد خانوم دکتر چی شده.......زدم زیر گریه......هر کاری کردم نتونستم خودمو کنترل کنم........پرسید کی اذیتت کرده.......از گفتن نام ارشد امتناع کردم.........فقط گفتم میخوام تغییر رشته بدم و او با حالت ناباوری به من نگاه کرد و گفت این کارو نکن.....تو جراح خوبی میشی.......اسم کسی که بهت توهین کرده رو بگو.............نمیدونم چرا نمیتونستم!!!!گفت امروز لازم نیست نه مورنینگ بری و نه اتاق عمل.........۱۰ روز برو مرخصی و خوب فکر کن............... و الان مثلا در مرخصی و فکر کردن هستم.......در حالیکه نصف بیشتر کارهای تغییر رشتم انجام شده!!!!ایکاش اصلا دیگه به اون بخش غیر آموزشی و دهشتناک بر نگردم.(لا اقل برای من که هست.) |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:11 PM توسط مریم |
|
|
شیشه پنجره را باران شست..........
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!! امروز رفتم دنبال مدارک گرین کارت مامانم........۲ سال بود خاله ام فرم ها رو فرستاده بود ولی من تازه وقت کردم دنبال کارهاشو بگیرم.....دردسرش زیاده ولی فکر کنم می ارزه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 8:16 PM توسط مریم |
|
|
گاهی وقتها قلبم به شدت فشرده میشه........به ویژه این روزها که بوی غصه .....خون و اضطراب میده.
سقوط یک هواپیمای دیگر ........۳۵ کشته.........واقعا زبان از بیان غصه های دلم عاجز است وقتی میبینم مادرم چگونه برای دیگران که حتی یکبار هم از نزدیک اونها رو ندیده و صحبت هم نکرده اشک میریزه و زیر لب میگه آخ که چقدر جوون بودند...........دلم میگیره. تا میام کمی بخندم....یادم میاد که چه خبره........احساس عذاب وجدان میکنم. امروز هم یک کنفرانس در مورد درماتولوژی برای جراحان عمومی داشتم که شاید جزو آخرین کنفرانس های بخش جراحیم باشه!!!همین قدر که مدیر گروه و رییس بخش سخت گیرمون راضی بودند(اون هم امروز که فقط به خاطر عدم وجود چند نت برای بیماران از سال ۳ تا سال یک کشیک اضافه خوردند)....خود نوعی رضایت خاطر برام به همراه داشت. ایکاش زودتر این کابوس بخش جراحی و این ساعت ۵ صبح بیدار شدن ها تموم بشه........چند روز بود که از زانوی پام تا پایین مور مور و گز گز میکرد که با فاصله ۱۰ روزه بدون کشیک و مسافرتی ۲۴ ساعته به رشت کمی بهتر شده.......نمیدونم این دیگه چه مشکلیه که بر مشکلاتم اضافه شده. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:58 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|