تبليغاتX
فقط یک لحظه سکوت
بخش برام جهنمه.........صبح ها ساعت ۵ صبح بیدار میشم وسعی میکنم از دیگران زودتر بخش باشم.....تا دیگه حرف و حدیثی باقی نمونه واگه خواستم یک روزی از اینجا برم....جرات نکنند پشت سرم بد و بیراه بگن!!!!

دیدن قیافه ارشد که با خودخواهی گام بر میداره و خانوم دکتر سال ۴ که جوری رو زمین راه میره که انگار بزرگترین و فوق العاده ترین جراح زنیه که تا به حال زاده شده.....برام چندش آوره.........دیدن انسانهایی که با خودخواهی از خودشون کمتر رو(که ممکنه فاصله تحصیلیشون خیلی خیلی اندک باشه) له میکنند....برام عذاب آور و چندش آوره.....حاضرم چندین آمپوتاسیون ببینم ولی این رفتارهای ناپسند و زشت انسانهای دور و برم رو نبینم.

یک هفته من رو از اتاق عمل محروم کردند....فقط به خاطر بیماری که سال یکیم به من خبر نداده بود که علتش هم خستگیه اون سال یکیه بدبخت بود........با چه تحکمی از من خواستند برای سال یکیم نامه رد کنم تا از زندگی ساقطش کنم.....وای که گاهی چقدر انسانها بیرحم میشند.........امروز که در پنجمین روز محرومیت بودم....خانوم دکتر با لحنی حاکی از منت گذاشتن فراوان(من که میدونستم امروز بدون من چقدر دست تنهاست و فقط برای راه افتادن کارهای خودش از من خواسته برم اتاق عمل)به من گفت میای اتاق عمل.....

من هم نه گذاشتم و نه برداشتم با لحنی تند گفتم نمیام.........محرومم!!!ایشون هم با تکبر فراوون از من دور شد.........و من از ته دل برای این تغییر رفتار و سست بودن شخصیتش ابراز تاسف کردم(چی بود و چه شد!!!)

به هر حال به قول یکی از هم گروهی ها و سال دومی های آقاکه بسیار خوش برخورد و مهربان است و من میدونم که از دیدن نابسامانی های بخش که به دست سال بالایی ها ایجاد شده بینهایت دلخور و ناراضیه ولی به روی خودش نمیاره ....وقتی امروز تصمیمو بهش گفتم......گفت.....همه رزیدنت های جراحی دارند یکی یکی دارند کد میخورند و از این رشته میرند.....آخرش چی میشه رو خدا میدونه.

مشغول نامه نگاری و کارهای اداری مربوط به تغییر رشته ام هستم......امروز رفتم وزارت خونه........تا حالاش که خدا باهام بوده.........تا ببینیم چی میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:47 PM  توسط مریم | 
همیشه از دوران کودکی برام سوال بود چرا چهره و صدای اونی که دین ما رو آورده نشون نمیدند در حالیکه مثلا اونایی که مسیحی هستند به راحتی میتونند پیامبرشونو ببینند ویا مجسمه اش رو لمس کنند...........هنوز هم که هنوز است علت این برخورد مسلمون ها رو نمیدونم.

فقط خوب یادمه که یک عکس از دوران نوجوونی حضرت محمد(ص) بود که میگفتند این چهره واقعی وی بوده!!!

به خاطر میاورم که هر وقت ار رشت برای دیدن پدر بزرگم اینا به تهروون میومدیم.......در اتاق پدر بزرگم تابلویی زیبا از یک مرد با موهای بلند و عمامه سبز که کتابی به نام قران را در دست چپش و روی قلبش گذاشته بود...........به دیوار اتاق.........درست در محل ورودمون به اتاق نصب شده بود.....عکس فقط نیم تنه مرد که شامل فقسه سینه و سر و گردن وی میشد رو نشون میداد.......در چهره مرد جدیت و مهربونی خاصی و جود داشت........من هر وقت میخواستم نماز بخونم(پشت پدر بزرگم)و یا بعضی شب ها که میرفتم تو اتاق پدر بزرگم میخوابیدم و اون برام قصه میگفت..........به عکس خیره میشدم و آرزوهامو به نام او از خدا میخواستم.........شاید مسخره باشه ولی تصور من از پیامبر همون عکس خیالی و اون قیافه جدی و در عین حال مهربونه و هر وقت از ته دلم با اون عکس راز و نیاز میکردم( با همون خردسالیم)و چیزی از خدا می خواستم......آرزوم بر آورده میشد.

وقتی پدر بزرگم فوت کرد و خونه اش فروخته میشد........داییم از من پرسید اگه چیزی یادگاری از پدر جون و خونه اش میخوای بردار و خجالت نکش......موقعی که پدربزرگم فوت کرد من ۲۵ ساله بودم......من هم اولین چیزی که از دایی خواستم همون تابلوی عکس بود که الانم روی شوفاژ اتاق خونه تهرانم گذاشتم ولی اینقدر گرفتار شدم و یا خسته ام که به ندرت پیش میاد وقت کنم خوب نگاش کنم و درد ودل کنم.....فقط میدونم که الان اون تابلو من رو بیشتر به یاد پدر بزرگم میندازه و اینکه چه روزهای خوبی رو داشتم و چقدر از اون روزها فاصله گرفتم....

خیره شدن به اون در آشفته ترین وضعیت هم که باشم من رو آروم میکنه و اعتمادم رو به خودم و تصمیم هام بیشتر و بیشتر میکنه........و میدونم که در ورای هر تصمیمی که میگیرم خداوند یار و یاورم خواهد بود.

مبعث پیام آور مهربانی.....برادری..........برابری..........عشق.......عدالت و بزرگواری حضرت محمد(ص} بر تمامی مومنین مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 5:32 PM  توسط مریم | 
امشب تولد یک سالگی غزل کوچولوی من(دختر پسرخالم) بود.........خوشگل شده بود با یک کفش ورنی قشنگ......تازه یاد گرفته رو دو تا پای کوچیکش که کمی دور از هم و باز نگه میداره بایسته و دست بزنه........در چشماش شادی و برق خاصی بود و با موهایی که با یک کلیپس زیبا بالای سرش جمع شده بود....خیلی ناز شده بود........با مژه هایی بلند.به راستی چه معصومیتی در چهره بچه ها موج میزنه.......

کمی از بدجنسی های ما بزرگتر ها هم در وجودشان نیست.

امشب برای اولین بار جاده لویزان رو تا رسیدن به ویلای رودک رانندگی کردم.....جاده ای باریک و پیچ در پیچ با گردنه های خطرناک.........ولی زیبا و خنک.......از زیبایی های ویلا هم هر چی بگم کم گفتم.

هوا....غذا و جو عالی بود به ویژه اینکه خانواده ام هم از رشت اومده بودند و همه دور هم جمع بودیم.......زن پسر خالم که رزیدنت سال یک قلبه از جو خوب بیمارستانش تعریف میکرد و اینکه چقدر راضیه.........که باز هم من رو به فکر فرو برد........ایکاش داخلی زده بودم.....هر رشته ای بر جراحی شرف داره به ویژه برای خانوم ها.به هر حال........روزهای مهمی رو میگذرونم.....باید تصمیم خودم رو قطعی کنم.....ولی این بار دقت بیشتری میکنم.

امشب هم جزو شب های خاطره انگیز برام بود و همیشه در خاطرم خواهد ماند.جشن تولد یک سالگی غزل.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:57 AM  توسط مریم | 
 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

 "برای این یکی اوضاع فرق کرد".

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 5:5 PM  توسط مریم | 
یکی از جالب ترین مواردی که در طی دوران تحصیلیم دیدم.........کیسی بود که به اورژانس دیروز مراجعه کرده بود و به شدت بدحال بود و حتی قبل اینکه کارش به اتاق عمل بکشه تحت CPR قرار گرفت و برگشت و اما بعد از عمل جراحی شاهد معجزه جراحی بودم.......GCS این زن ۳۵ ساله بعد از گذشت ۲ ساعت از جراحی از ۳ به ۱۵ رسید و من بار دیگر شاهد معجزه این رشته دشوار ولی زیبا بودم.

بیمار زنی ۳۵ ساله بود که با دیستانسیون شکم از ۲ روز قبل آمده بود.....البته دیستانسیون وی از ۲ روز قبل تشدید شده بود ولی درد هم از دیروز به همراه ضعف و بی حالی به تابلوش اضافه شده بود.بعد از انجام CT دیگر شکی نموند که بایداو را میبردیم اتاق عمل..........ولی قبل از آماده شدن کد خورد که خوشبختانه برگشت و به اتاق عمل رسید واما حین عمل به شدت برادیکارد بود و ساچوریشن های زیر ۹۰ داشت و ادرار نداشت!!!در شوک بود.

شکم باز شد و یک توده ۱۰ کیلو گرمی تخمدان مثل لیپوم.....قلنبه زد بیرون و base اون لایگت شد که منشا اون تخمدان راست بود که توده ای بی نهایت بزرگ بود و حدود ۱ لیتر چرک هم از شکم خارج شد که بدلیل پرفوراسیون زخمی در ناحیه پرپیلوریک معده بود که علت عمده بد حال شدن بیمار بود!!!و زخم هم با روش گراهام پچ ترمیم شد و شکم بسته شد.....قبل از اتمام عمل ادرار بیمار برقرار شد و تمام علایم حیاتی وی نرمال شد فقط مختصری تاکیکارد بود.

چند تا عکس از عمل وی و گرافی left lat decubitus بیمار رو هم در این پست گذاشتم ولی CT وی ناپدید شده بود!!!!!!!

این هم عکس زخم معده ای که پاره شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:5 PM  توسط مریم | 
بر خلاف تصورم که ممکنه با یک نمره نه زیاد خوب...........برخورد و جو جراحی بر ضد من بشه.....این طور نشد....لااقل در اولین روز.

جملاتی که در اولین روز کشیک بعد امتحان از زبان سال یک و ارشدم شنیدم ....باعث شد بیاندیشم که نباید زود برداشت نادرست از اوضاع پیرامونم کنم!!!اونها با حرفاشون دلم رو گرم کردند و آرامش رو به وجودم برگردوندند.

سال یکیم که آقای دکتری از اهالیه تبریزه.....در همون صبج کشیک به اتاقم زنگ زد و گفت.....خانوم دکتر خدا با منه و من ازش میخوام که همون طوری که به من کمک کرد...به شما هم کمک کنه(جملاتی که با لهجه قشنگ تبریزی گفته شد و از اعماق قلبش بیان میشد).....اشک را در چشمانم جمع کرد و فقط گفتم....چه طوری آخه دکتر؟؟!!

این همون سال یکی بود که در بدو ورودم به این بیمارستان...دیگر سال دومی ها بهم در مورد توجه بیشتر به کارهای اون تذکر داده بودند که کاری کنم تا بلکه اون حرف گوش کن تر بشه!!!من ماه های اول به شدت بهش سخت گرفتم ولی بعد فهمیدم که او به شدت منضبط ولی بسیار مغروره....و چیزی که اون فقط و فقط از سال بالاش میخواد احترامه و اینکه غرورشو به عنوان یک مرد نشکونم.

و در کمال تعجب دیدم که اون از بقیه سال یکی های دیگه نه تنها بدتر نیست بلکه بهتره.

و اما در مورد آقای دکتر کشیک سال بالای دیشبم......او در تمام مدت دیروز هوامو داشت و بعد از کمی نصیحت برادرانه.....دلداریم داد که دنیا به آخر نرسیده....بیشتر بخون و جبران کن و تازه هنوز چیزی معلوم نیست و وقتی میتونی اظهار نظر قطعی کنی که ورقه ها تصحیح بشه....پس غصه نخور!!!

ولی دیشب اورژانس.....این روزها اکثر کیس های ما رو چاقو خورده ها تشکیل میدن....تا درد شکم.....انواع و اقسام مختلف و با شخصیت های متنوع!!!و لحن کلام های مختلف!!!

شاید خنده دار به نظر بیاد ولی ۱ ساعت از وقت شب هامو به خوندن آخرین جلد هری پاتر اختصاص دادم.....منو به سالهای قبل رزیدنتی میبره....به سالهایی که بهم خوش گذشت....به سالهایی که زندگی کردم.....یک کتاب بچگانه ولی با مفاهیم بزرگ(هری پاتر و یادگاران مرگ).

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:36 PM  توسط مریم | 
باز هم یک شکست دیگه.........

میخواستم واقعیتو اینجا ننویسم ولی به خودم قول دادم که جز واقعیت چیز دیگری اینجا یادداشت نکنم....

من بهای کارهای پارسالم را به بدترین شکل در آزمون ارتقای امروز پرداخت کردم.

حالا در جو مردونه جراحی که همین جوریش اگه شاگرد اول هم باشی تو رو توی خودشون راه نمیدن......بیا و در جا بزن.....چه شود.....

روز های سختی رو در پیش رو خواهم داشت.....تحقیر...توهین و ..........

ولی من آدمی نیستم که در جا بزنم.....من معمولا از هر شکستم درس گرفتم و اون رو پل پیروزی خودم قرار دادم.....اطمینان دارم...حالا که به صورت مشروط سال ۳ میشم و سال بعد باید ۲ ارتقای هم زمان ۲ به ۳ و ۳ به ۴ رو بدم......در روزهای آینده بهتر و بیشتر درس خواهم خوند.

واقعیت رو باید پذیرفت......من تمام سال ۲ رو خوش گذروندم.....حالا به چه علت درس نخوندم....شاید یک دلیلش خستگی های بی نهایت سال یکیم بود.........و یک سری مشکلاتی که خودم پیش پای خودم گذاشتم...

و اما من تنها کسی نبودم که امروز در جا زدم..........یکی دیگه از بچه های سال ۲ و ارشد سال ۳ ما هم به دلیل پایین بودن نمرات معرفی از قافله جا موندند.....تازه اینها جزو راستگویان بودند.....خدا میدونه بقیه چیکار کردند!!!

حالا من هستم و جوی کاملا بر ضدمن....با ارشدی که در حالت عادیش هم به زور جواب سلامم رو میداد و خانوم دکتر سال بالاییمون که از همدان اومده و همش معتقده من میخوام زیر آبشو بزنم و آدم بی نهایت شرور و بدجنسی هستم!!!!قیافش موقعی که من رو میبینه...دیدنیه.....

باید بگم روز های سخت سلام.........خدایا یاریم کن....امروز که از لطفت من رو بی نصیب گذاشتی!!!

آخ که چه روزهای بدی رو در رشته جراحی دارم میگذرونم.

یاد این شعر افتادم که استاد ویروس شناسی اردبیلم(دکتر فرهی....که پروازی از تهران بود و یک زمانی ریاست دانشگاه تهران رو به عهده داشت و استاد پدرم هم بود)در پاسخ به این سوالم که... آیا من که در این دانشگاه کوچیک درس میخونم و مثل پدرم زرنگ نبودم که در دانشگاه مادری مثل تهران قبول شم.....شانس ادامه تحصیل دارم یا نه؟؟!!!!.........برایم خوند....افتادم.

پلها را در قفای ما شکسته اند.............پلی گر هست پیش روی ماست.

من این شعر رو در تمام مدت چه بعد از علوم پایه و چه در دوران اینترنی و چه زمانی که برای قبولی تخصص میخوندم....در ابتدای تمام جزوه ها و کتابام یادداشت کرده بودم.........بغض سنگینی گلویم رو فشار میده....وقتی میبینم با چه انگیزه های بالایی درس خوندم و قبول شدم ولی حالا که موقع چیدن حاصل زحماتم هست.....چقدر تنبلی کردم و میکنم.

ای کاش مامان یا بابام امروز پیشم بودند و از غصه هام کم میکردند....من حتی روم نمیشه بهشون پای تلفن بگم چه کردم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:26 PM  توسط مریم | 
سعادتی بود که امروز رو رشت بودم و تونستم با خرید یک هدیه کوچک از پدرم که در تمام این سالها در کنارم بود و حمایتم کرد....سپاسگذاری کنم.

در کنار اونها بودن برام بی نهایت لذت بخش.....به ویژه در روز تولد مولا علی که بهش ارادت خاصی دارم.....و با ذکر نامش آرامش پیدا میکنم......نامی که از بچگی همیشه در گوشم بوده............در وقایع خاص....چه از جانب خانواده پدری و چه از جانب خانواده مادری....خوب بمباران های تهرانو به خاطر دارم....اون موقع هنوز خاله کوچیکم که ۲۷ ساله بود ایران بود و امریکا نرفته بود.....اون وقتی ساعت حول و حوش ۲ و یا ۳ صبح بمباران شروع میشد و یا از مهمانی یکی از اقوام به خانه بر میگشتیم....ضد هوایی ها رو میدید که از بالای کوه با سرعت به آسمون شلیک میکردند(چیز هایی که در خاطره بچه ۷ ساله ای مثل من از اون دوران مونده).....فقط تند و تند فریاد میزد یا علی........و ما خواهر زاده هاشو بغل میکرد و به آرامی میگریست.

چه روز هایی گذروندیم............سراسر ترس و وحشت.....از جنگ خاطرات زیادی در ذهنم مونده........صدای آژیر هاش........پوستین پدرم که من و خواهرم زیرش قایم میشدیم تا مبادا بمب بخوره تو سرمون!!!!!(چقدر احمق بودیم....).....گریه کردن های من که با بابام برم بیمارستان تا اگه قرار شد بمیرم با بابام بمیرم.........احساس اینکه صدام حسین پشت پنجره است و الان میاد تو خونمون.....ترکش هایی که تو حیاط مهدکودک مامانم افتاده بود و اون روز فقط خدا به ما رحم کرد که زنده موندیم و هزاران خاطره دیگر........ایکاش دیگه جنگی اتفاق نیافته.....دیگه برای ما بسه.دیگه بسه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:19 AM  توسط مریم | 
چشم زدم........۲ سال گذشت.....سخت.....کمر شکن ولی سرشار از خاطره.که البته اکثرشون هم بد نبودند.

با آدمای جدیدی آشنا شدم.....دریچه های جدید تری از علم به رویم باز شد.....مکانهای جدید تری رو دیدم و دیدگاه هام مترقی تر و بهتر شد......دیدم به زندگی کمی تغییر کرد و به نظر خودم متعالی تر شد.

چند وقته حوصله آپ کردن وبلاگ دوست داشتنی خودم رو ندارم!!!به چند دلیل.....مثل سرعت کم نت...فیلتر سایت های آپلود عکس......و مهمترینش آزمون ارتقایی که در ۱۸ تیر ماه در پیش رو دارم و به دلیل نمره معرفی کمی که بهم دادند....باید خیلی درس بخونم و تست بزنم.

رشت هستم و مسلما بهتر درس میخونم....چون نه تنها کشیک نیستم و خوب استراحت میکنم....بلکه حضور مادر و پدرم در کنارم....آرامشی عمیق به من میده که با هیچ چی عوضش نمیکنم.

امروز یک دسته گل کاشتم......موقع عقب عقب اومدن تیر چراغ برق روندیدم و محکم ماشین پدر محترمو کوبوندم بهش و کلی شرمندش شدم......به قول یکی از سال بالاهام گاهی یک سوتی هایی میدی که باور نکردنیه......من و تیر چراغ برق!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:3 AM  توسط مریم | 
این روز ها گوش دادن این آهنگ که اولین سرود ملی ایران بوده و در گوشی موبایلم ریختم....تبدیل به یک عادت شده برام..........حتی شب های کشیک....در همون ساعات معدودی که فرصت برای خوابیدن دارم....گوشی موبایلمو به گوشم میچسبونم و این آهنگ رو با خواننده اش زمزمه میکنم......

نام جاوید وطن.....

صبح امید وطن.....

جلوه کن در آسمان....همچون مهر جاودان.....

وطن ای هستی من.......

شور و سرمستی من.........

جلوه کن در آسمان.....همچون مهر جاودان.....

بشنو سوز سخنم....که هم آواز تو منم....همه جان و تنم.....وطنم وطنم وطنم وطنم.

همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر و رنگ و زبان.....

همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر رنگ و زبان......

همه شاد و خوش و نغمه زنان!!!ز صلابت ایران جوان...ز صلابت ایران جوان.

بشنو سوز سخنم که هم آواز تو منم.....همه جان و تنم.....وطنم وطنم وطنم وطنم.

همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر رنگ و زبان.....

همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر رنگ و زبان.....

همه شاد و خوش و نغمه زنان....ز صلابت ایران جوان.....ز صلابت ایران جوان....ز صلابت ایران جوان.

بشنو سوز سخنم....که هم آواز تو منم....همه جان و تنم.....

وطنم وطنم وطنم وطنم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 7:1 PM  توسط مریم | 
چند شب پیش در اورژانس به یک مورد جالب برخوردم که ساعت 3 صبح بدلیل تصادف موتور با اتومبیل به بیمارستان آورده شده بود.......هوشیار بود و علایم حیاتی وی خوب بود.
سابقه تصادف را در 2 سال پیش و تنگی نفس ار 2 ماه قبل را میداد.....
در معاینه کاهش صدای ریوی در سمت چپ و بدون دیسترس و نکته خاص دیگری بود.....ابتدا از وی عکس ساده سینه و سپس سی تی اسکن به عمل اومد.....
تشخیص یک پارگی دیافراگم تشخیص داده نشده از 2 سال قبل بود

در تصاویر وارد شدن معده و طحال به داخل همی توراکس چپ به خوبی دیده میشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:29 PM  توسط مریم | 
این روزها اصلا خودم نیستم.....فقط سعی میکنم وظایف انسانیمو به عنوان یک پزشک انجام بدم.....بی انگیزه هستم..........ولی سعی میکنم فراموش نکنم رسالتی که بر دوشم گذاشته شده است.

قلبم درد میکنه....از همه چی.............

امروز بعد از کشیک سختی که دیشب داشتم.....خسته بودم و میخواستم از اول صبح مرخصی بگیرم و بیام خونه و در تنهایی خودم روزم رو بگذرونم.....ولی خب به دلایل مختلف نشد و باید تا ساعت ۱۰ بیمارستان میموندم.......۱۰ که از بیمارستان خارج شدم....با من تماس گرفته شد که کجایی.....بیا که باید به سمیولوژی ها درس بدی.........برام جالب بود....تا به حال این نمونشو ندیده بودم........اتندینگ حالا دیگه حتی کارهای ساده خودشون رو هم به دوش رزیدنت می اندازند.........خلاصه هر کاری کردم که بر نگردم....نشد.

رفتم و دیدم ۶ عدد دانشجو سرگردان در بخش جراحی دنبال کسی میگردند که بهشون آموزش بده........

گفتم بریم سر یکی از بیماران که گرفتن شرح حال و برخورد اولیه با بیمار رو بهتون یاد بدم..........بهم گفتن خانوم دکتر ما رو میبرید بر بالین GUNSHOT ها........ولی من امتناع کردم و گفتم اونها وضعیت روحی مناسبی ندارند.....بردمشون سر یکی از بیماران جوان با هرنی اینگوینال و تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت براشون حرف زدم و اونهایی که در ابتدا در چهرشون بی انگیزگی موج میزد..........در انتهای بحث از من میخواستند بیشتر باهاشون کلاس بذارم!!!امروز به این استعداد خودم تا حدودی پی بردم و یک آرزوی کوچولوی دیگه هم به آرزوهام اضافه شد و اون تدریس به هم وطن هام و بچه های سرزمین مادریم هستش.

تا ببینیم خدا چی میخواد!!!!!!در حال حاضر که تنها دعام آرامش و سبزی کشورمه.........ایرانم آباد و جاودانه باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:33 PM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
پزشک و تبلیغات پزشکی در اینترنت
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM