![]() |
![]() |
|
|
هر روز شاهد حوادث فراوونی هستم که اشک را در چشمام جمع میکنه.............در خیابون...در کشیک های بیمارستانم و ...........
از کودکی وقتی خیلی از چیزی عصبانی میشدم و یا به شدت غصه دار میشدم..........سکوت اختیار میکردم و تو خودم میریختم!!!! الان هم مثل همون موقع هاست.........ترجیح میدهم سکوت کنم. خدایا به تو واگذار میکنم همه چیز رو..........به ما رحم کن.به من.....به کشورم و به هم وطن هایم. از سیاست و بازی هاش متنفرم..........ترجیح میدم در کنار باشم و خودم رو درگیر مسایل سیاسی نکنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 1:11 PM توسط مریم |
|
|
فقط میتونم بگم از صبح که از خواب بیدار شدم و خبر ها رو شنیدم.....در حیرت و بهتی عمیق فرو رفتم!!!
چه بگویم و به که بگویم؟؟!!! لباس های سیاه من کجاست؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:44 PM توسط مریم |
|
|
اوقاتم رو نزدیک امتحان ارتقا با کشیک......درس و کتابخونه ملی......ورزش و پیاده روی.....دویدن در پارک ویژه بانوان و استخر پر میکنم!!!!
از لخظاتم لذت میبرم تا فراموش کنم اون چیز هایی رو که در زندگیم نباید رخ میداد!!!!نباید عادت میکردم.....نباید..........بغض هام نمیذاره حتی فکر کنم و بنویسم.........گذشته از اون که دیگه اینجا اون جایی نیست که من میخوام.......دوست نداشتم من رو در این فضا بشناسند....تنها جایی که میتونستم خودم با خودم درد و دل کنم که کس دیگری را نمیشناسم تا ظرفیت نگهداری حرفها و غصه ها و شادی های من رو داشته باشه.......... مهم نیست.......... دارم خوب درس میخونم........اصولا من باید در کنار درس....ورزش رو داشته باشم تا بازدهیم بهتر بشه....امروز استخر رفتم(رو باز) و ۲ ساعت تمام شنا کردم.......وقتی رو به آسمون رو آب دراز میکشم.....و گوشهام داخل آب هستش.....دیگه هیاهوی اطرافم رو نمیشنوم و فقط و فقط خودم و خدای خودم رو حس میکنم!!!!و شناور بودن روی آب بهم آرامش خاصی میده که کمتر چیزی در زندگیم این امکان رو به من میداده!! بعدش هم که کتابخونه ملی............فصل سوختگی رو به اتمامه.......... امشب هم مثل هر شب یک صفحه دیگر از کتاب غول آسای خیام نیشابوری که از طلا و فلزات دیگری ساخته شده و در صحن قسمت مربوط به سالن های اختصاصی هست ورق خورده بود که شعرش کمی مطابق با حال و روز فعلیه من بود......اگرچه چندان با اون غلظت که خیام تصویر کرده....محتوای اون شعر رو قبول ندارم. اون شعر در قسمت زندگی اجتماعی بود و اینچنین سروده شده بود....... آن به که در این زمانه کم گیری دوست با اهل زمانه صحبت از دور نکوست آنکس که به زندگی ترا تکیه بر اوست چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست!
این هم یک نما از غروب جاده رشت....تهران.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:35 PM توسط مریم |
|
|
۲...۳ روزیه برای انجام برخی از کارها و دیدار خانواده ام رشت هستم......یکی از اون بهانه ها شرکت در افتتاحیه نمایشگاه خواهر کوچیکم بود که از ۲ ماه قبل از من خواهش کرده بود تا شرکت کنم ولی متاسفانه من فقط میتونم در چیدمان پارچه هاش در حد توانم بهش کمک کنم که خود مایه شرمندگیست.......البته من مرخصی رو در روزهای ۹ و ۱۰ خرداد انداخته بودم ولی بدلیل مشکلات درون گروهی و الزام وجود من در ۹ خرداد در بیمارستان مجبور شدم مرخصی رو به روزهای ۵ و ۶ متتقل کنم......
ولی خب به هر حال این سعادتو داشتم که امروز کمی بهش یاری برسونم.....هرچند خیلی اندک بود!!!!ولی همین قدر که کمی از استرس هاش با حضور افراد خانواده اش کمتر میشد.....خودش کلی بود. چند نمونه از عکسای نمایشگاهی که تازه قراره فردا افتتاح بشه و اولین نمایشکاهی است که برگزار میکنه... رو در اینجا میذارم......من که لذت بردم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:20 PM توسط مریم |
|
|
بالاخره نمرات معرفی رو دادند......اگرچه نمرم بالا نبود ولی باز جای شکرش باقیه با اون مارکوپلو بازی که در آوردم معرفی شدم به ارتقا.....
۴ تا از بچه ها رو انداختند.....یکی از اونها سال سومی بود که افتادنش باعث تعجبمون شد.....یکی دیگه از بچه های سال ۲ و دو نفر دیگه سال یکی بودند که بیچاره ها یک سال دیگه باید سال ۱ بمونند!!! من نمی دونم گروه جراحی چرا بر خلاف سایر گروه ها این طور بی رحمانه با رزیدنت هاش برخورد میکنه!!! این نیز بگذرد...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 7:30 PM توسط مریم |
|
|
عجیبه که از زمانی که نوجوون بودم یک سری روزها برام از اهمیت خاصی برخوردار بود و هست مثل تولد پدرم.....تولد خودم .....روز آزاد سازی خرمشهر ....روز تولد امام رضا(ع) ... روز اول نوروز و چند تاریخ دیگر.
یعنی این روز ها رو امکان نداره فراموش کنم و صبح همون روز که چشمانم رو باز میکنم میدونم امروز برام از اهمیت خاصی برخورداره و باید به اون روز با دید خاصی نگاه کنم و بهش احترام بگذارم. مثل همین امروز که وقتی از خواب بیدار شدم در پاویون بیمارستان بودم و ساعت ۶ صبح بود.....ته دلم احساس شعفی بوجود اومده بود و در همون خواب و بیداری در ذهنم دنبال تاریخ امروز گشتم که متوجه شدم سوم خرداد دیگری رسیده است.... یک روز افتخار آمیز برای ایرانم....برای مردمم.....حاصل تلاش و مبارزه انسانهایی که شاید دیگر در میانمان نباشند و من در سکوت به اونها میبالم و افتخار میکنم.....چون یک ایرانی هستم وخوشحالم که امروز میتونم روی پرونده هایی که نت میگذارم و یا در دفترچه هایی که دارو نسخه میکنم.. با خوشحالی بنویسم"روز آزاد سازی خرمشهر مبارک". |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 5:16 PM توسط مریم |
|
|
به دلیل سرعت پایین نت و وقت اندکی که با توجه به درس خوندن های فشرده ای که این روز ها دارم و کشیک های سخت یک هفته گذشته داشتم....نتونستم خیلی از مطالبی که هفته پیش میخواستم بنویسم رو یادداشت کنم!!
کیس های جالبی در هفته گذشته در بیمارستان دیدم مثل پارگی کبد که به روش غیر جراحی درمان شد.....و یک توده بزرگ رترو پریتوئن که ارشد وقتی اولین بار CT اسکنشو دید از اون به عنوان خفنوبلاستوم یاد کرد!!!!بس که تشخیصش دشوار بود ویک درگیری با اتند اورژانس سر تفاوت مطالب ۲ رفرنس مختلف جراحی و طب اورژانس بر سر توراکوتومی اورژانسی بیماری که وقتی بعد از ۵ دقیقه از با خبر کردن من در یک بیمارستان بزرگ و جند طبقه....فوت کرده بود!!!ومن مدام متذکر میشدم من مریض از دست رفته را چگونه توراکوتومی در روی همون تخت کنم وقتی سودی به حالش طبق کتاب شوارتز نداره!!!میگفت بازش کن و ماساژ باز بده!!!بیچاره به نظر من کمی قاطیه و از طرفی خانوم بودن من به عنوان ارشد اون روز کمی بر غلظت قاطی بودنش افزوده بود!!!
"توده رتروپریتوئن"
و اما در مورد بوی کاج.............بعضی شب ها که کشیک هستم و تعدادمون هم زیاده....فقط برای استشمام بوی درخت های کاج اتوبان مدرس حدود ۱ ساعت از ارشد اون روز اجازه میگیرم....و بعد از یک دور مختصر در اون حوالی برمیگردم بیمارستان و این بار روحم شادتر و تازه تره.....بویی که با اینکه بچه شمال هستم در شمال تا به حال استشمام نکرده بودم.....میشه گفت داره از تهران خوشم میاد. برای خونه ام در هفته گذشته از نمایشگاه گل و گیاه ۲ تا گلدون خوشگل خریدم........یکی از اونها "حسنی یوسف" و دیگری رز هلندیه که با دیدنشون در خونه حس میکنم تنها نیستم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:51 AM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|