تبليغاتX
فقط یک لحظه سکوت
از وقتی خودمو شناختم این گفته مادرم همیشه در ذهنم بود که مریم جوری زندگی کن که وقتی به پشت سرت در هر لحظه ای از زندگی نگاه میکنی افتخار کنی که خوب و پاک زندگی کردی و سر تاسف تکون ندی.........ممکنه سخت باشه اینجور زندگی کردن ولی در دوران پیری برات غرور و بزرگی رو به ارمغان میاره!!

اون راست میگه.............ای کاش اینجا راحت تر بودم و میتونستم خیلی از چیز ها رو بنویسم تا اینجور رو دلم جمع نشه.........

من هر وقت دل تنگ میشم و یا از برخورد آدمهای دور و برم و یا شاید کوتاهی های خودم در انجام برخی وظایف ناراحت و دلگیر میشم به خونه دوران کودکیم و جایی که یک زمانی عزیز ترین کسانم اونجا دور هم جمع میشدند و حالا دیگه نیستند پناه میبرم..........اگرچه اون کوچه نگهبان داره و هر بار من رو به سختی راه میدهند ولی هر دفعه مجبورم بهشون بگم اگه من رو از در بیرون کنید از دیوار وارد این کوچه میشم و وقتی بغض رو در صدام میشنوند ناخودآگاه سکوت میکنند و اجازه عبور میدهند!!و من تنهایی ها و درد و دل های خودم رو سعی میکنم با کسانی در میان بذارم که حالا نیستند!!گاهی دنیا برام بی نهایت کوچیک و تنگ میشه !!امروز هم من به اونجا رفتم و طلب بخشایش کردم به خاطر یک اشتباه.............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:23 PM  توسط مریم | 
امروز فقط رسیدم ۱ ساعت برم سالن همایش های رازی........تا مثلا در گنگره جراحان شرکت کنم.........ولی بس از صبح دویده بودم دنبال کار مدرک پدرم و کلی پیاده رفته بودم دیگه حال نداشتم!!!نمیدونم شاید من خیلی زود خسته میشم!!!ولی بلافاصله از سالن خارج و قصد خونه در ساعت ۱ ظهر کردم...........

وقتی داشتم خودمو به ماشین میرسوندم که فوری روش ولو شم و کولرشو روشن کنم و یک آهنگی گوش کنم............دیدم چند قدم جلوتر از من یکی از استادهای قدیمیم که استاد داخلیم در اردبیل بود به همراه خانومش که استاد زنان من بود.....دارند به سمت پارکینگ حرکت میکنند..........استادی که میدونستم از اردبیل برای فوق کوچ کرده تهران و من همش دنبال فرصتی بودم برم مطبش وببینمش.

اون هم چه استادی..........که من کلی از عشق و علاقم به پزشکی و ادامه تحصیل رو مدیون اون هستم و پایان نامم بهش تقدیم شده بود.........

ناخوداگاه فلاش بک زدم به اولین روز استاژری که بر اساس نمرات علوم پایه تقسیم بیمارستان میکردند و اونهایی که نمره بالا تر داشتند میرفتند بیمارستان های وابسته به دانشگاه سراسری اردبیل(ما دانشگاه آزادی بودیم) و نمرات کمتر که من هم شاملشون بودم(معدل خوب بود ولی نمره خود آزمون ملاک بود که خب من طبق روتینم که همیشه در شروع هر مقطعی خرابکاری میکنم!!!خراب کرده بودم!!)به بیمارستان تامین اجتماعی اردبیل فرستاده میشدند که از قضا این آقای دکتر هم جزو اساتید داخلی تامین اجتماعی بود!!!

من که روز اول ورود به اونجا کلی حالم گرفته بود(به ویژه وقتی که من رو از صمیمی ترین دوستم جدا کرده بودند)وارد بخش داخلی شدم.......داشتم لیست مریض ها رو روی برد میدیدم که ناگهان صدای مردی رو که خیلی محکم داشت به پرستار دستور ترخیص بیماری را میداد شنیدم........تعریفش را شنیده بودم و وقتی در گوشی از کادر پرسیدم کیه.........گفتند دکتر(ص)....چطور نمیشناسیش؟؟!!

بهش خیره شده بودم که پرسید استاژر جدید ما هستی(استاژر در اردبیل اون زمان کم ارزش نبود).........جواب مثبت دادم واز اونجایی که همیشه زبانم به شکایت باز است..........گفتم من نمیخوام اینجا باشم.......من میخوام بیمارستانی باشم که راندهای عالی داشته باشه با بیمارانی بسیار(الان که فکر  میکنم چقدر جسورانه این حرف رو به استادی زدم که همه ازش میترسیدند!!)........مدتی بعد از اینکه حرفم تموم شد.....به من خیره شد و با صدایی شبیه نجوا بهم گفت..........خانوم دکتر راندهایی برات میذارم که اشکت در بیاد و من هم با دهان باز بهش خیره شدم............وهمان شد که او میگفت.........

او اولین استادی بود که در اولین روز ورود به بیمارستانم دیدم و چه تاثیر عمیقی بر من و آینده ام گذاشت.........او به نرده کنار تخت بیمار مختصری تکیه میداد(هنوز قیافه جدیش جلوی چشمم هستش و سوادش!!) و راندهایی ۲ ساعته را به چنان حوصله ای برگزار میکرد که الان هم که رزیدنتم....نمونش رو در تهران ندیدم!!!و پرونده ها و مشاوره ها رو چنان کامل مینوشت که من همه جمعه ها بدون استثنا میرفتم بیمارستان تا نکنه مشاوره هایی که او جواب داده رو نخونده ول کنم و بر سوادم اضافه نکنم!!!

کارهای علمی او در ۴ ماه استاژری داخلیم به گونه ای بود که از هم دوره ای هام که در اون بیمارستان دولتی بودند گاهی یواشکی جیم میزدند تا در راند های اون شرکت کنند ویا مشاوره هاشو بخونند(البته اونهایی که واقعا به پزشکی علاقه داشتند!!).......اون به من فهموند که حتی میشه از یک جایی که به نظر خودمون در پیت محسوب میشه به مدارج بالا صعود کرد و همه چی بستگی به خودت و پشتکارت داره!!!(من ۲ سالی است که این موضوع رو فراموش کرده بودم!!)

امروز وقتی بعد ۸ سال دیدمش میخواستم ببوسمش!! ولی خب باید خود دار بود.........او هم جزو معدود انسانهایی بود که حق بزرگی به گردن من دارند و الگوی درسی و رفتاری منند.(به قول یکی از دوستان اتندینگ خداوندگار محسوب میشوند ولی به نظر من هر اتندی خداوندگار نیست ولی دکتر(ص)خداوندگار من است.)

وقتی به من امروز گفت فوق بگیر..........باید اطاعت کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 6:1 PM  توسط مریم | 
این هفته به دلیل برگزاری گنگره جامعه جراحان بیمارستان عملا فاقد اتاق عمل و یا گزارش صبجگاهی مناسب بود تا اینکه امروز به همه ما ابلاغ شد به دلیل برگزاری گنگره بهتره که به جز کشیک ها بقیه به سالن همایش های رازی برند که ما هم حسب الامر و کمی هم حس کنجکاوی خودمان!!!ساعت ۱۰ صبح لطف فرمودیم و رفتیم گنگره که از قضا انتخابات جامعه جراحان بود و دریغ از معرفی یک چهره جوان و جدید..........که حوصلم سر رفت و زدم بیرون!!!

جالب این بود که وقتی وارد تالار ۱ سالن همایش شدم تا چشم کار میکرد سر هایی با موهای سپید میدیدم!!!!و وقتی برای یکی از دوستان آن چه را دیده بودم.......تعریف کردم او گفت به راستی که اینها سرمایه های ایران هستند.......به نظرم راست میگفت!

امروز بعد از خروج موفقیت آمیز از سالن همایش ها......من که از تنبلی خودم و کم کاری هام در زمینه مطالعه کتب درسیم به تنگ آمده ام.....قصد کردم که عضو یک کتابخونه معتبر بشم تا حداقل فضای جدید و بزرگش من رو مجبور به خواندن کنه.........شاید مفید واقع بشه.

پس به سمت اتوبان حقانی و کتابخونه ملی راه افتادم(به همراه یکی از بهترین دوستان).

باید بگم با دیدن اونجا خوشحال شدم که باز هم در کشورم یک چنین بنای فرهنگی رو میدیم......ساختمان جوری ساخته شده بود که اگر از بالا به آن نگاه میکردی(طبق ماکت ساخته شده در ورودی یکی از تالار ها)به شکل یک کتاب باز شدست.

و اما در داخل مجتمع فضای سبزی با کلیه امکاناب اعم از بوفه....نماز خونه و نیمکت هایی برای استراحت کردن وجود داشت!

با تالار های متعدد که از امکانات زیادی نظیر چراغ های مطالعه و پریز های برق در هر میز جهت نصب نوت بوک و اتصال به شبکه اینترنتی برخوذدار بود......فضایی بسیار دلپذیر و آرام که میشه به قول پدرم از اونجا به عنوان سکوی پرواز بهره برد!!

انشالله از فردا که کارت عضویتم صادر میشه شروع میکنم تا خودمو حداقل برای ارتقا آماده کنم و اوضاع داغون خودمو سرو سامون بدم.

امشب مقاله پارگی دئودنوم رو آماده کردم.....محشز شده....خودم از دیدنش کلی لذت میبرم.فقط یک سری ریزه کاری هاش مونده که تمومش میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:26 PM  توسط مریم | 
در پست قبلی در مورد بیماری که پارگی دئودنوم داشت نوشتم....ولی وقت نشد عکساشو بذارم.

در این پست تعدادی از عکساشو گذاشتم.

نشت ماده حاجب به داخل فضای رترو پریتوئن

عکس روی تخت اتاق عمل...........ابراسیون در RUQ

 

عکس های حین عمل...............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:38 PM  توسط مریم | 
با رفتن به اتاق عمل تمام وجودم پر از شادی و سبزی میشه.........

روز ۴ شنبه روز اتاق عمل گروه من بود و من که یک هفته از اومدنم به بیمارستان (ر)میگذشت و هنوز اتاق عمل نرفته بودم و فکر های ناجور همش به سراغم میومد و افکارم حول و حوش انصراف و تغییر رشته موج میزد.........با رفتن به اتاق عمل در اون روز و همزمانی کشیک اورژانسم در روز ۴ شنبه دوباره قلبم لبریز از شادی شد.....

اگرچه کشیکم سخت بود و روز بعد مثل مرده بودم ولی حاصل ۴ شنبه ۳ عمل الکتیو و ۲ عمل اورژانس بود.

که یکی از عمل های اورژانسم که قراره مقالش کنیم این بود:

بیمار پسر ۱۶ ساله و افغانی بود که بدنبال اصابت میله آهنی در مدرسه(که چندان هم شرح حالی که میداد reliable نبود)با درد شکم به اورژانس مراجعه کرده بود در ابتدا شکمش نرم بود و تندرنس و گاردینگ نداشت و فقط یک ابراسیون در روی ناحیه RUQ داشت........استفراغ های مکرر شکایت دیگرش بود...........

بعد گذشت ۶ ساعت شکم گارد شد و تندرنس ژنرالیزه پیدا کرد .........در CT اسکن دوم با ماده حاجب خوراکی شواهدleak ماده مشهود بود که تا جلوی کلیه راست ادامه داشت..........برام شگفت انگیز بود.

ولی جالب تر از همه اتاق عملش بود و نمایی که در حین عمل و بعد باز کردن شکم باهاش روبرو شدیم........تمام سمت راست به رنگ سبز در اومده بود ولی یک قطره مایع در داخل پریتوئن نبود و تمام مشکل مربوط به رترو پریتوئن بود که بعد از آزادسازی متوجه پارگی قسمت سوم دئودنوم شدیم.........

که با نایلون ترمیم شد.........به گفته اتند آنکال مربوطه این بیمار از موارد نادری است که شاید هر ۳ یا ۴ سال یک بار رزیدنت های جراحی ممکنه با اون روبرو بشند.

اگرچه این کشیک حاشیه زیاد داشت مثل پاره ای برخوردها و دلخوری ها که از جانب افرادی پیش اومد که انتظارشو نداشتم...........ولی برام بی اهمیت بود و در کل کشیک بدی نبود.

از شنبه جامعه جراحان شروع میشه و میخوام حتما حضور داشته باشم........چون خودش یک تجربه جدیدیه برام و اگر وقت شد گریزی به نمایشگاه کتاب امسال برای خرید کتب USMLE بزنم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:14 PM  توسط مریم | 
دیروز امتحان معرفی داشتیم..............

خیلی به قول خودشون با کلاس برگزار کردند..........در محیط دانشکده.........با دفترچه سوالات شبیه امتحان دستیاری و خلاصه همه چی به نظر من مسخره بود!!!مثل رشته جراحی!!!

بیمارستان جدید برایم راحت تر و دلپذیر تره ولی خب خانه از پای بست ویران است!!!

وبلاگم پیش هم گروهی هام و رزیدنت های دیگه لو رفته و در نتیجه نمیتونم با آرامش بیشتری بنویسم...........شاید تغییر آدرس بدم..........آدرسو برای عده خاصی که بهشون اعتماد دارم میفرستم......فعلا حسش نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:48 PM  توسط مریم | 
باورم نمیشه.......

امروز باز هم یکی از اون اتفاقات نادر زندگیم رخ داد که در طول دوران دستیاری جراحیم هر وقت میخواستم برگه انصراف رو بنویسم......باهاش روبرو شدم!!!

از وقتی دوره رزیدنتیمو شروع کردم تا به حال ۳ بار میخواستم انصراف بدم ولی هر بار یک اتفاق......این بار هم یک اتفاق منو به این فکر واداشت که شاید سرنوشت و آینده من در این رشته است و خداوند راضی به این کار نیست.

امروز ساعت ۶:۳۰ در بخش جراحی بیمارستان (ف)حاضر شدم که دیگه حرف و حدیثی نمونه برام!!!ارشد با خوشحالی بهم خوش آمد گفت!!من منتظر رییس بخش شدم ولی متوجه شدم که ایشان مرخصی تشریف دارند واین مرخصی به مدت ۴ روز از همین امروز شروع میشده!!!ااز ارشد خواستم برام کشیک بذاره ولی اون گفت دکتر(رییس بخش)با حضور شما در این بیمارستان(ف) مخالفند........نامه از مدیر گروه بردار و بیار برام تا بپذیرم که اینجا باشی!!!

با عصبانیت راه افتادم طرف دانشکده...........در حالی که همه جوره آماده بودم انصرافم رو از جراحی اعلام کنم!!!!دیگه خستم کرده بودند.....در این ۲ سال منو به جون آوردند....بس که اذیت کردند....بس که غیر منطقی بودند!

ولی در دانشکده کارشناس دستیاری بهم گفت این کار رییس بخش غیر قانونیه ومن الان نامه مستقیم میزنم که بری و شروع به کار کنی.....الان به مدیر گروه هم زنگ میزنم تا براش قضایا رو توضیح بدم.........

زنگ زد............در کمال نا باوری مدیر گروه دستور داد حکمش رو بزن بیمارستان(ر)!!!!!!!!!!!وای باورش برام سخت بود......انگار داشتم خواب میدیدم........مگه میشد من برم اونجا!!!!بیمارستانی که برای رفتن به اونجا کلی نامه نگاری کرده بودم...........کلی پارتی جلو انداخته بودم.............کلی منت کرده بودم...........و حالا من داشتم میرفتم بیمارستان(ر)!!!از فردا......فکر کردم عجب قدرتی داره خدا.....چطور این همه اتفاق این طور منظم و در جهت رسیدن این آرزوی من پشت سر هم ردیف شد تا امروز اون دستور پشت تلفن صادر شه!!!در حالیکه واقعا بعد اون همه عذابی که در فروردین ماه در رشت و در ۶ ماه گذشته در بیمارستان (ف)داشتم و از بین ۶ متقاضی این بیمارستان که هر کدومشون یک پارتی قدرت مند داشتند....قصد انصراف از جراحی و دادن امتحان usmle را داشتم و کاملا بی تفاوت شده بودم.

حالا فردا صبح پا به داخل بیمارستانی میذارم که علمی تره...........و جو منطقی تر و آروم تری داره(اگرچه کل جراحی مشکل داره) ولی بین بد و بدتر..........همیشه بد بهتره!!

خدایا شکرت............باز تو.......تا تو رو دارم هیچ قدرتی نمیتونه من رو از پا بندازه............اگه تو خواستت بر ادامه دادن منه..........من راضیم به آنچه تو میخواهی.........با تمام وجودم ستایشت میکنم.....بزرگی و قدرتت رو که فراتر از هر قدرت و خواستیه!!!!بار دیگر اشکم از مشاهده بزرگی و قدرت تو جاری شد.عاشقانه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 6:55 PM  توسط مریم | 
بالاخره بعد ۱۰ روز ساعت ۳ صبح رسیدم فرودگاه امام..........از اینکه دوباره پامو به کشورم گذاشتم و دوباره میتونستم دوستامو ببینم ..خوشحال بودم...........اگرچه موقع نشستن کمی هواپیما اذیت کرد و با یک چرخ لطف کردند و فرود آمدند و خلبان ترمز شدیدی کرد تا هواپیما از باند خارج نشه ولی به هر حال نشست!!!!!

قبل از برگشتمون از موزه الکترونیک...........خونه دختر دایی با یک نوع غذای مخصوصی که درست کرده بود.........با این تفاوت که آشپز خودمون بودیم.........هم بازدید کردیم.

اما موزه الکترونیک تازه ترین دستاوردهای الکترونیک بود که در شهر فرهنگی امسال که لینز بود برگزار میشد......با دستگاه ها و ابداعات جالب.........مثلا پروژکتوری که هرچه بیشتر جلوش میرقصیدی...........طرح گلهایی که روی پرده میانداخت زیبا تر و پر تر میشد!!!!دستگاه های عکسبرداری از شبکیه.........ربات های مختلف و خیلی چیزهای دیگر که شگفت انگیز بود و در انتها صرف معروف ترین غذای اتریش به نام گولاش که من مزه اش را نپسندیدم(البته به دلیل سرما خوردگی زیاد گفته ام Reliable نیست!!)

ولی امروز در تهران.........خبرهای بدی از بیمارستان و رییس بخش جدید به گوشم میرسید.......او که تازه ۷ روز است جایگزین رییس بخش قبلی شده است..........دیگر اینجانب را به دلیل مهمانی به عنوان رزیدنتشان قبول ندارند................من هم نامه انصراف و پایان کار رشتم را به منشی آموزشی دانشکده و گروه دستیاری نشون دادم و ایشان فرمودند رییس بخش کاره ای نیست..................برو از فردا شروع کن و حقوقت هم قطع نخواهد شد..........

حالا نمیدونم فردا چی پیش میاد.........ولی دیگه برام مهم نیست..........اگه احیانا نخوان منو معرفی نکنند برای ارتقا و یا باز هم اذیتم کنند انصرافم قطعی است.............چون دیگه حوصله ندارم..........خسته شدم.....بس اعتراض کردم به آموزش بدشون.......به اخلاق های نادرستشون..........گروه جراحی گروه بسیار بد و مشکل داریه از نظر من!!!!اسم خودشونو گذاشتن دانشگاه مادر ولی تبعیض و بی عدالتی و عدم آموزش صحیح در اینجا بیداد میکنه!!!!یکی برای ۴ سال به دلایل نامعلوم در بیمارستان پر مریض و آموزشی تر فیکس میشه و یکی مثل من و همکارم که مهمانی شیرازو گرفت و گروه ۷ نفره ما از روی بدشانسی و با زور گویی در بیمارستانی فاقد اورژانس میافتن که باید همش منت کنند تورو خدا ما رو ببرین اون یکی بیمارستان و یا حداقل روتاسیون بذارین!!!

کو گوش شنوا؟؟!!

دارم به تحصیل در خارج از کشور فکر میکنم..........کاری که باید ۴ سال پیش میکردم..........مثل یکی از دوستام که زنان بهشتی قبول شده بود ولی بعد ۴ ماه انصراف داد و ر فت انگلستان...برای ادامه تحصیل در رشته نورولوژی......اون موقع به من میگفت........مریم بهترین دانشگاه هم در ایران برای امثال من و تو ارزش ادامه تحصیل ندارند.....چون سر و ته یک کرباسند!!

به قول یکی از دوستانم........باید بگم:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش............ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست میگزم و آه میکشم............آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد...بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:11 AM  توسط مریم | 
وحشت را میتوان در این نقطه از زمین حس  کرد...........Mauthousen

از دوران نوجوانی دوست داشتم ازش دیدن  کنم!!!نمیدانم چرا؟؟!!!ولی برایم همیشه جالب بود که چگونه انسانها میتوانند این قدر وحشیانه رفتار کنند!!!و  چقدر یک انسان میتواند تا آن اندازه قوی باشد   که در آن شرایط سخت هم امید به زندگی را از دست ندهد و در آن شرایط دشوار و بدون امکانات لازم هم اقدام به خلق آثاری زیبا و هنرمندانه کند.........مثل وسایل و ابزاری  که توسط زندانیان ساخته شده بود!!!

مهره های شطرنج توسط زندانیان با خمیر ساخته شده.....و همین طور کاپ ها و نقاشی هایی روی پوست انسان ها!!

در آن محیط به خوبی میشد رنج و عذابی که آن انسانها متحمل شده بودند را مشاهده کرد و از ته دل متاسف و متاثر شد.........

زندانهایی با دیوارها و تخت های چوبی و حوض هایی به تعداد ۲ عدد  که همه زندانیان باید خود را در آن میشستند و تمیز میکردند  که مسلما خود عامل انتقال بیماری های مختلف بود!!!

اتاق های گاز......و   کوره های آدم سوزی با تخت هایی چرمی با ابعاد کوچک که هر فردی که از آن دیدن میکند وسیله ای را به عنوان یادبود در آن مکان میگذارد!!! و اتاقی چسبیده به آنجا  که وسایل زندانیان مثل دندان طلا و یا هر  چیز با ارزش دیگر  را قبل از مر گشان از او جدا می کردندو بعد میسوزاندند!!!!اتاق های دار و شکنجه اسرا!!!

و اما دره مرگ...........مخوف و خارج از تصور!!!!پله هایی طولانی و مسیری دراز برای حمل سنگ هایی سنگین!!!مادرم میگفت.......ببین با وجود این همه زیبایی در این نقطه ولی این انسانها جز زندان چیز  دیگری را در این مکان حس نمیردند!!!پر از درد و رنج.......در اینجا است که میتوان گفت حتی بهشت هم گاهی برای آدمها تبدیل به جهنم میشود..........کوه ها دور تا دور آن قسمت را احاطه رده بودند و بازتاب صدایم را به خوبی میشنیدم!!!و یاد آن شعر معروف مولانا میافتادم که  این جهان  کوه است و فعل ما صدا.........از صدای ما میاید نوا!!

و موزه Mauthousen و نماد هایی که کشور های دیگر نیز ساخته بودند خود حاوی بسیاری حرف های نگفته بودو است!!!

سخت سرما خورده ام!!!ولی در این روز های آخر دوست دارم بیشتر قسمتهای دیدنی را ببینم!!!

دیروز از شهر لنس و تونلی زیر زمینی ساخت اسرای آلمانها در زمان جنگ جهانی دوم هم دیدن کردم....در زیرکوهی به نام Froschenberg  که ۷۵ متر زیر زمین بود.........بسیار سرد و طولانی و !!!پیچ درپیچ!!!حاصل تراشیدن کوه توسط انسانهایی زندانی!!

متاثر شدم!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:10 AM  توسط مریم | 
و اما وین.........زبان از توصیفش قاصر است............

زیبا......با شکوه........یک تکه از بهشت!!!

نمیدانم  چگونه توصیفش کنم......در عمرم مکانی به زیبایی آنجا ندیده بودم.

نمیدانستم از کدام سمت عکس بگیرم.........در هر دو سمتی که قرار داشتم بناهای زیبا با مجسمه های بی نهایت قدیمی و شگفت انگیز  قرار داشت که ناخودآگاه دهانم را برای مدتی باز نگه داشته بود!!!

 پارلمان اتریش........بزرگترین قصر اتریش که مدتی را ناپلئون بناپارت در آن سپری کرده بود.........اپرای اتریش.......کتابخانه ملی.....کلیسای قدیمی شهر وین.......شهر بازی وین و هزاران مکان دیگر!!!

به قدری هنرمندانه ساخته شده بودند که من و خانواده ام در تمام مدت سکوت اختیار کرده بودیم و فقط دوست داشتیم تمام قدرتمون رو در چشمانمون جمع کنیم و به تماشای هنرمندی انسانهای ماقبل خودمون بنشینیم..........و تحسین کنیم انسانهای فعلی را که اینگونه در مراقبت این آثار ارزشمند میکوشند!!!آثاری که به سال ۱۶۰۰ میلادی میرسد و بارها در آتش سوخته ولی باز بازسازی و نگهداری میشود.....با دقت فراوان. 

قسمتی در مقابل ساختمان ریاست جمهوری قرار داشت که اسبهای سفید به تعداد ۱۰ عدد از مقابلمان میگذشتند.........با لوستری بسیار بزرگ که از سقف آن آویزان بود.....وای شگفت انگیز بود!!!

ساختمان  پارلمان اتریش با مجسمه ای بزرگ در مقابلش..........فقط باید دید.........توصیفش برام سخت است...........

نماد اتریش که عقاب دو سر است.........نشانه ای از قدرت این کشور است.....

ولی چرخ و فلک وین که بسیار قدیمی است ولی خود یک نماد تمام عیار محسوب میشود.........شاید اگر فقط آن را از دور ببینی باور نکنی که میتوانی از بالای آن تمام وین راببینی.......ولی این واقعیتی انگار ناپذیر است که تمام وین از بالای آن رویت میشود!!!

 

ما به دلیل وقت اندکی که داشتیم فقط ۲ روز در وین توانستیم بمانیم که بسیار اندک بود.....ولی برای دیدن وین و آثارش حداقل ۱ هفته وقت لازم است!!!

باشد انشالله در سفر بعد!!!!با تمام این زیبایی ها من وطن خودم رو بیشتر دوست دارم و دلتنگش هستم..........برای اینها ما همیشه خارجی محسوب میشیم.........حتی دایی من که ۳۰ ساله در این کشور زندگی میکنه!!!

من این فرهنگ را نمی پسندم!!!ارتباط نامناسب انسانهاش و عدم و جود واحد با ارزشی به نام خانواده که این روزها در اتریش به صورت قانونی و مناسب کمتر یافت میشود............و من میدانم که اگر در جامعه ای خانواده نباشد.........آن جامعه از زیر بنای سستی برخور دار است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 PM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
پزشک و تبلیغات پزشکی در اینترنت
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM