تبليغاتX
فقط یک لحظه سکوت
در سومین روز سفر در ابتدا به شهری به نام  Postlingburg  رفتیم تا یکی از معروفترین و قدیمی ترین کلیساهای کشور اتریش که در آنجا بود دیدن کنیم.......

ارگ بادی

این شهر کوهستانی دارای ویژگی های منحصر به فردی بود.......مثل خوش آب و هوا بودن و داشتن مناطق دیدنی نظیر پارک جنگلی ویژه نگهداری آهو ها و گوزن هایی که احتمال مرگ آنها در زمستان میرود........و شهر قصه ها که خود یکی از جالب ترین قسمتهایی بود که امروز دیدم و خاطرات بچگی هام و آرامشی که در آن زمان داشتم رو برام زنده میکرد و آرزو میکردم کاش این شهر رو مقطعی میدیدم که ۵ یا ۶ ساله بودم...........و از ویژگی های دیگر این شهر این بود که به بیننده این امکان رو میداد که شهر لینز را به تمامی مشاهده کند و با دوربین های فراوونی که در اون ارتفاع موجود بود حتی میتونستی خیابون های لینز رو هم به خوبی ببینی و لذت ببری.

کلیسای بزرگ اون منطقه از قسمتهای جالبی تشکیل میشد که یکی از اونها وجود ارگ بادی بود که تا به حال ندیده بودم.........اتاق های اعتراف هم که در ۲ طرف در ورودی قرار داشت شبیه کمد های لباس بود.......و قسمتی که از آن کشیش ها برای موعظه در قدیم استفاده میکردند.......دایی میگفت این کلیسا یکی از پناهگاه های مردم لینز و شهر های اطراف در زمان جنگ های مختلف بود.....

و اما بعد از دیدار از کلیسا از مسیر هایی عبور کردیم که پر از درختهای تنومند و سبز بود که در ۲ طرف مسیرمان و پل محل عبورمان که قدم زنان از روی آن میگذشتیم....وجود داشت........زیبایی هایش وصف ناپذیر بود.......گویی قسمتی از بهشت رو در مقابل و اطرافمون قرار داده بودند!!!

و اما شهر قصهGrotten bohn!!!!!!!!بی نهایت هنر مندانه ساخته شده......معماری این شهر فانتزی یک چیز مهم رو به شنونده قصد داشت تفهیم کند و اون نشات گرفتن قصه های قدیمی از دل و قلب هر شهر و کشور است....

 

به گونه ای طراحی شده بود که معماری کنونی لینز را میدیدی ولی از طریق راهرو هایی به داخل کوچه هایی تاریک وارد میشدی و در داخل هر کوچه با مجسمه هایی هر داستان نظیر هانسل و گرتل......کلاه قرمزی.......زیبای خفته.........سفید برفی.......سیندرلا و داستانهای دیگری که من هرگز نشنیده بودم ........به زیبایی به تصویر کشیده شده بود........بی نهایت زیبا!!

هانسل و گرتل

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 3:26 AM  توسط مریم | 
دومین روز سفرم به خرید در فروشگاه های مختلف گذشت...................

هرچه در یک سال اخیر نتوانسته بودم برای خودم تهیه کنم......در تقریبا کمتر از یک روز برای خودم خرید کردم....اونهم با قیمتی مناسب!!!!

کتابخونه مرکزی..........فقط در حد فاصل در ورودی با مخزن حدود ۲۰ کامپیوتر قرار داشت.

وشب هم دیدار با دیگر اقوامی داشتم که تا به این سن خودم هرگز ندیده بودمشون........مثل پسر دایی کوچکم امیر رضا که ۲۴ ساله است و با اینکه در همین جا بزرگ شده است.........به خوبی فارسی صحبت میکند........و دختر دایی بزرگم رکسانا که هم سن خودم است.......با همسری اتریشی به نام مارکوس که پسری آرام.....مهربان و شیفته ایران است.......رکسانا تا حدودی قادر به حرف زدن به زبان فارسی است ولی ارتباط با مارکوس فقط از طریق زبان انگلیسی امکان پذیره!!!

و هنوز موفق به دیدار دختر دایی کوچکم ستاره نشدم!!!

اینجا مردم به سختی کار میکنند وخب از در آمد نسبتا مناسبی هم برخوردارند......و ستاره هم به شدت کار میکند و از این قاعده مستثنی نیست.

یک ویژگی جالبشون علاقه به دادن هدیه به کسانی است که دوستشون دارند.....حال این هدیه میتواند یک جوراب و یا یک کش سر باشد...........ولی مهم این است که علاقه مندی خود را به طرف مقابل به این نحو نشان دهند........

ولی بزرگترین مشکل ایرانی ها در کشورهای خارجی عدم وجود آب در دستشویی هایشان است.....با اینکه همه میدانند استفاده از دستشویی های ایران دارای ایراد های فراوان از نظر سلامت و بهداشت است ولی باز وجود این نوع سرویس های بهداشتی در اینجا برای ما خیلی درد سر ساز است.........به طوری که روزی هزار بار آرزو میکنی کاش دستشویی ایرانی با حداقل کمی آب داشتی!!!

امروز یک غذای جالب سویسی خوردیم با کوفته های فراوون و سیب زمینی پخته شده......به همراه سس مخصوص با کمی مربا شبیه مربای آلبالو ......که البته فقط شیرینی مربا در کنار غذایی نسبتا شور و ترش به مذاقم جور نیامد..........ولی در کل غذای بسیار بسیار لذیذی بود(البته بدون مربا).......اگر در ابتدا فقط میخواستی از روی عکس منو در موردش قضاوت کنی.......اطمینان داشتی که سیرت نمیکند ولی در انتهای صرف غذا دیگر حداقل برای ۶ ساعت تمایلی به استفاده از هیچ غذایی نداری!!!!

دلم امروز برای ایران تنگ شده بود...........خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:58 AM  توسط مریم | 
در اولین عصر اقامتمون در شهر لینز(Linz)..........اول رفتیم کنار دانوب نشستیم......قدم زدیم و غذا خوردیم.......بی نهایت زیبا.

آرامشی در کل شهر موج میزنه.........کسی به کسی کار نداره.....همه به کار خودشون مشغولند.

وقتی سوالی میپرسی و یا با کسی شروع به حرف زدن میکنی بسیار با آرامش جوابتو میدن........خنده از لبانشون دور نمیشه...........جوری برخورد میکنند انگار از قبل باهات دوست بودند و میشناختند.

دانوب خیلی زیبا بود......با یک قایق تفریحی........ولی هوا سرده و در نتیجه ترجیح میدی زودتر به داخل ماشین برگردی!!!

عکسها مال کنار رود دانوب یا به قول اتریشی ها Donau هستش.

وقتی به دیدن IKEA و چند فروشگاه دیگر رفتیم ساعت ۷ شب بود و دیگه داشتند تعطیل میکرد................

اینجا از ایران خیلی ارزون تره........به ویژه وقتی حراج میکنند میشه با ۱۰ یورو صاحب یک بارونی شیک شد و یا با ۱۵ یورو یک کتونی معادل ۷۰۰۰۰ تومان ایرانو خرید!!!اینجا بود که فهمیدم حقوق هامون در ایران چقدر پایینه و اجناس در ایران چقدر گرونه!!!!مثلا من یک دمپایی حموم رو در ایران ۷۰۰۰ تومان خریدم در حالیکه در اینجا همون دمپایی و تازه با جنس بهتر فقط ۱ یورو(معادل ۱۳۰۰ تومان ایران) بود!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 1:8 PM  توسط مریم | 
ساعت ۴ صبح بعد از کلی مقدمات اولیه بالاخره سوار هواپیما شدیم..............

فرودگاه امام.

اول که گیت رو اشتباه کردیم و نزدیک بود جا بمونیم ولی به هر جان کندنی بود در نهایت آخرین مسافرانی بودیم که سوار هواپیما شدیم که خود نشانه بی تجربگی ما بود!!!

تا هنگام خروج از خاک ایران هواپیما تکون های بدی میخورد ولی در نهایت آرام تر شد و ساعت ۶ صبح به وقت اتریش و ۱۰ صبح به وقت ایران بعد از یک پرواز تقریبا ۵ ساعته رسیدیم.........

افق از داخل هواپیما(ساعت ۵ صبح به وقت اتریش)

دانوب از بالا........

دایی محترم در فرودگاه منتظر ما بود و فاصله وین تا لینز را هم که یک مسیر تقریبا ۲ ساعته بود را طی کردیم..........من دختر دایی هم سن خودم(رکسانا) رو برای اولین بار میدیدم......او به خوبی فارسی صحبت میکرد..........خنده از لبانش دور نمیشد وبا اینکه هم سن وسال من بود از من بسیار کوچکتر به نظر میرسید........او در فرودگاه من رو با علاقه بسیار در آغوش گرفت و بوسید(با اینکه اولین بار بود من رو میدید ولی انگار سالها بود که من رو میشناخت!!!).

در وسط راه لینز....وین در محلی برای صرف قهوه و چای نگه داشتیم..........که زیبایی فوق العاده آن محل (Landzer) و برخورد خوب مهمان داران اونجا که لباس محلی اتریش رو پوشیده بودند نیز من رو مجذوب خودش کرد.........

الان که مینویسم ساعت ۲ عصر به وقت اتریش است........باید دید امروز عصر چه مکان های زیبایی رو میبینم و با چه انسانهای دیگری آشنا میشوم.

سرعت نت فوق العاده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 4:22 PM  توسط مریم | 
فردا ۴ صبح اولین سفر خارج از کشورم رو تجربه میکنم!!!

سفری ۶ ساعته..........به کشوری که از دوران کودکیم خیلی دوست داشتم ببینمش.....

خوب یادمه چهره مادر بزرگم که از اتریش برگشته بود و وقتی دورش حلقه میزدیم(من...خواهرم....دختر خالم و ۲ پسر خالم که همگی دور و بر ۴ تا ۶ سالمان بود) تا چمدانش را زود تر باز کند و سوغاتی هایمان را بدهد.........او با مهربانی ما را بغل میکرد و میبوسید و در ازای هر سوغاتی یک شکلات بزرگ هم به ما میداد و از پسرش که سالها در اونجا زندگی میکرد یاد میکرد که چقدر این پسر مهربان است و تمام سفر نگذاشت یک ذره به من بد بگذرد........

خوب یادمه ماکت های دایناسوری که برام میاورد و یا خونه سازی هایی که همه چیز داشت........در مقاطع ظریف که می تونستی باهاش یک شهر زیبا با خونه های با شکوه بسازی و عروسک زیبایی که به ۲۴ زبان صحبت میکرد و آواز میخواند........و گویی شیشه ای که نمای چرخ و فلک زیبای اتریش در وسط آن قرار داشت و با هر بار تکان دادنش پر از برف میشد و یکی از عادتهای شیرین دوران کودکیم این بود که مدام گوی کوچک را تکان میدادم تا منظره برف داخل آن را ببینم.

حال من دارم به دیدن همان پسر مادربزرگم و دایی مهربانم میروم ....با این تفاوت که بعد مرگ مادر و پدر بزرگم ۳ بار سکته کرده و ماهها بستری بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:56 PM  توسط مریم | 
۱۴ اردیبهشت امتحان معرفی به ارتقا دارم و خب باید درس بخونم.............

شدم مثل شاگرد تنبلها که روزهای نزدیک امتحان درس میخونند...........

سال یک که بودم....سال بالایی ها میگفتند نمره سال یکی رو خدا میرسونه که واقعا رسوند چون شب قبلش کشیک بیمارستان شلوغ (ر)بودم و اصلا نخوابیده بودم!!!!

به هر حال باید خوند.....به ویژه من که ۱۰ روز دارم میرم گردش!!!و با این مارکوپولو بازی که در چند ماه اخیر در آوردم و لج رییس بخش محترم رو در آوردم که در حال حاضر هر وقت منو میبینه به من میگه حواست باشه من هیچ مسوولیتی ندارم!!!!معلوم نیست اصلا معرفی بشم!!

دیروز شوک رو تموم کردم............امروز هموستاز باید تموم بشه..........با نیم نگاهی به مبحث معده!!

باید دعا کرد که این دوران بحرانی رو هم رد کنم.........

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی..........به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 6:1 PM  توسط مریم | 
فروردین امسال بی نهایت به من سخت گذشت..............

من ۲ روز تمام نخوابیدم و فکر کردم که چه کار کنم و پدرم هم از تهران برام خبرای خوبی داشت........

من دیروز بعد از صحبتی تلفنی که با مدیر گروه تهران و معاون آموزشی داشتم.......و مشکلات رشت رو براشون باز گو کردم.......با همفکری تصمیم گرفتم خیلی محترمانه نامه انصراف از مهمانی رو تقدیم مدیر گروه جراحی رشت کنم که انسانی با قلب مهربان است ولی اطرافیانش.........چه میتوانم درباره آنها بگویم که در روت میخنیدند و ابراز آشنایی و محبت میکردند ولی در پشت................ترجیح میدهم سکوت کنم!!!!

وارد اتاق عمل شدم .......مدیر گروه رو در اتاق پزشکان آنجا دیدم.........نشسته بود در کنار یکی دیگر از اساتید رشت که هیچ گاه چهره و رفتار بدش را فراموش نخواهم کرد(یادمه ازش درباره عمل Drill برای AVF وسندرم steal سوال پرسیدم و در قسمتی که داشت برام توضیح میداد که عمل به صورت بای پس است .....من به او یاد آوری کردم که فکر کنم من در آن قسمت کتاب استفاده از گرافت را دیدم و او انکار میکرد و کتاب ACS را باز کرد و همون طور که داشت search میکرد.......به استاد دیگری که او هم از آشنایان پدرم هست.......گفت: اینهایی که از تهران میآیند فکر کیکنند همه چیو میدونند!!!!در حالیکه من اصلا چنین دیدگاهی نداشتم!!)......به هر حال وارد اتاق شدم....سلام کردم ....مدیر گروه ابتدا به من تشر زد............ولی من با آرامش کنارش نشستم..........و نامه دست نویس انصرافم را که اخلال در امتحان ارتقای ۲ به ۳ من بود به او نشان دادم و از اینکه من رو در رشت(با کلی خط و نشون!!)پذیرفته بود تشکر کردم .........و او هم بدون مکث آن را امضا کرد.

ومن فقط با گلایه کوچکی از رزیدنت های رشت از او خداحافظی کردم.........و با خوشحالی راهی خونه شدم.

این برام تجربه بزرگی بود...........امسال با سختی شروع شد ولی تجربه گرانبهایی که در ارتباط با کار و مدیریت روابط بود بدست آوردم و احساس میکنم یک سال بزرگتر شدم.......من این احساس رو یک سال و نیم بود تجربه نکرده بودم..........و اون رو با راهنمایی های پدرم و نوشتن متن نامه ای که پدرم تدوین کرده بود ....یاد گرفتم.....حالا میفهمم که چرا اون مدیر قابلی در گذشته بود.

۲۸ فروردین راهی اتریش هستم.............ویزای ما بعد از کلی تلاش در ۱۵ فروردین درست شد.........چون هیچ گاه با خروج ۴ عضو از یک خانواده که ۲ تاشون جوان و مجرد هستن موافقت نمی شد.....به هر حال به لطف یکی از ماموران سفارت خونه که از خیلی از هم وطن های ما مهربان تر و فهمیده تر بود...........گرفتن ویزا و اطلاع آن به ما با تاخیری ۵ روزه امکان پذیر شد.....

حالا فقط ۱۰ روز اجازه ماندن در کشورهای اتحادیه اروپا رو داریم.....ولی خب به نظر ارزشمنده و فرصتی برای استراحت دادن به ذهن خسته منه..........که باید خودمو برای امتحان معرفی به ارتقای ۲ به ۳ آماده کنم که ۱۴ اردیبهشت برگزار میشه...........

خوشحالم به تهران بر میگردم..........به دانشگاهی که اگرچه آموزش قویتری نسبت به شهرستان نداره.....ولی حداقل از یک احترام نسبی برخورداری.........و اینقدر آدم حسابت میکنند که اجازه داری به مدیر گروه زنگ بزنی..............و کارها رو از مسیر نسبتا قانونی طی کنی و سلسله مراتب برخورد با بیمار رو در بیمارستان ها میبینی(هر شب یک ارشد دربیمارستان حضور داردو حضور او مایه دلگرمی و آموزش توست!!) و کسی تو را به خاطر مسوولیت پذیری سرزنش نمیکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 5:17 PM  توسط مریم | 
روزگارم در سال جدید.......سخت تر از قبل شده است.........

دیروز و دیشب اولین کشیک بیمارستان رازی رشت رو تجربه کردم................میخواستم بمیرم........هیچ وقت آنقدر در انتظار فرا رسیدن صبح و ساعت ۶ نبودم.........دیروز و دیشب به اندازه تمام عمرم تحقیر شدم!!!

من به عنوان رزیدنت سال ۲ مهمان رشت شدم ولی غافل از این موضوع بودم که من رو دارند به جای رزیدنت سال اولی میگذارند که با آمدن من به دلیل بیماری انصراف داده بود و بیمارستان با یک رزیدنت سال یک مانده بود که باید ۳۱ شب کشیک میداد.....و چه گزینه ای بهتر از من سال ۲ که مهمان بودم و به قول ارشد باید راه میافتادم!!!!

دیشب من و یک سال ۲ دیگر هم کشیک بود.....مردی بوشهری که حتی حاضر به دادن جواب سلام من هم نبود.......او به قدری به من دیروز و دیشب زور گفت........که در نهایت کاسه صبرم در ساعت ۳ صبح با گفتن این حرف که برو فیکس مریض شو تا من از خونه بیام.....لبریز شد و به حرف آمدم که من سال یک شما نیستم.....اگه خواستی کسی رو فیکس کنی اون من نیستم!!!!

فیکس شدن بر بالین بیماری که خودم از همه برایش دل میسوزاندم مهم نبود....مهم آداب حرف زدن او بود..............به ارشد زنگ زدم و در کمال تعجب از او شنیدم که تو نباید به من وضعیت بیمار ها رو اطلاع بدی.....اول به سال ۲ خبر بده!!!!!مگر من سال چند بودم و هستم؟؟؟!!!!

دلم شکست.................احساس شکست تمام و جودم رو فرا گرفت..............و صبح جمعه بعد از کشیکی احمقانه و سخت در بیمارستان الکتیوی که یک جراحی اورژانس هم نداشت ومن یک دقیقه هم نخوابیده بودم به خانه برگشتم............پیش پدرم رفتم که هنوز خواب بود!!!!!سرم رو روی دستاش گذاشتم و گریه کردم!!!!با شرمساری بهش گفتم نمیدونم چه کنم؟؟!!!!!!!!

وقتی با او صجبت میکردم آثار خشم و نگرانی رو در چهر ه اش میدیدم و با خودم میگفتم نباید ناراحتش میکردم.......او امروز عصر با عصبانیت راهی تهران شد و به من هم گفت نامه انصراف رو بنویس و از فردا هم بیمارستان نرو!!!!

بعد از رفتنش برای به دست آوردن آرامشم با مادر به سمت انزلی راه افتادم تا شاید با دیدن دریا کمی آرام شوم.دلم پر از غصه است...........گاهی یک اشتباه...............توکل میکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:23 AM  توسط مریم | 
امروز تولد وبلاگم بود.............

جایی که پارسال در همین موقع شروعی شد برای بیان غم ها و شادی هایم.........تنها یی هامو باهاش پر میکردم............

یادمه اولین مطلبو وقتی مینوشتم اشک میریختم..........اون موقع در اوج اذیت های سال یکیم بودم.....توسط یک عده که به نظرم نرمال نبودند و نیستند...........اوایل فکر میکردم که حتما حق دارند و من هم سال ۲ و یا بالاتر شوم شاید تغییر رفتار بدم و مجبور شم مثل اونها رفتار کنم.........ولی حالا که به انتهای سال ۲ نزدیک میشم.....میبینم که فهماندن مسوولیت پذیری به یک رزیدنت تازه وارد و به ویژه اگر از یک شهر غریب اومده باشه......با تحقیر و توهین میسر نیست......

چه بسا احترام گذاشتن به همکاری که در حال حاظر یک رزیدنت سال پایینه نتایج بهتری رو در بر داشته باشه.....چنانچه رزیدنت های سال یکم در تهران همگی بر این موضوع متفق القولند که من سخت گیر هستم ولی قابل احترامم.

به هر حال بد یا خوب........اینجا محلیه که واقعا با بیان آنچه در اعماق قلبمه به من آرامش عمیقی رو هدیه میده که با هیچ چیز قابل قیاس نیست.

اینجا رو با تمام و جودم دوست دارم.

رشت هستم........امروز اولین روز کاریم بود.......امروز برای سومین بار در زندگیم دکتر فدایی نائینی که در کلاس های دستیاری هم قسمت جراحی رو آموزش میداد.......دیدم.........اون فوق العاده تدریس میکنه و همه رو مدیون هوش بالا.......قدرت بیان و اعتماد به نفس خوبش هستش..........

برای رزیدنت های جراحی اینجا دوره کامل شوارتز با امتحانات هفتگی گذاشته..........

مسولیت پذیری اتندهای بیمارستان رازی رشت در قبال آموزش دستیاران جراحی ستودنی است........چیزی که در شهر بزرگ تهران ندیدم!!!من قضاوت زودرسی از رشت در کشیک های عیدم داشتم و از خودم شرمنده شدم.

به جرات میتونم بگم.......با تجربه ای که از تحصیل پزشکی در شهرستان و حالا هم با مهمانی در رشت داشتم و دارم............آموزش پزشکی در شهرستان های ما به مراتب بهتر از شهر تهران.......لا اقل در مورد جراحی که اینگونه بوده!!!!!

از فردا میرم پورسینا......باید دید اتند های اونجا چگونه اند؟؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:45 AM  توسط مریم | 
کمتر پیش میاد که من در حین ویزیت بیمارانم در طی سالهایی که گذشت دلم بی نهایت برای بیماری بسوزد و یا اشک در چشمانم حلقه بزند و من بار دیگر این حالت را در کشیک ۱۳ بدرم در اورژانس تجربه کردم..........

ساعت ۱ صبح ۱۴ فروردین بود که ارشد جراحی رو که یک آقای دکتر و جزو محترم ترین ارشد هایم است رو بر بالین بیماری بردم که بدلیل یبوست مزمن و fecal impaction ویزیت جراحی داشت........

خانمی ۸۳ ساله و بسیار با کلاس و بی نهایت بیمار(بسیار ill به نظر میرسید ) و مدام ناله میکرد......پرستارش میگفت که فرزندان وی که همگی پسر هستند در خارج از ایران و در کشور فرانسه به سر میبرند و بیماری وی از حدود ۵ ماه پیش شروع شده است و در طی این مدت مدام در بستر بوده است و خب با همین شرح حال مختصر یک علت برای یبوست های مزمنش مطرح میشد ولی بستری بودن طولانی مدت و بی حرکت بودن فقط یکی از تشخیص های افتراقی اش بود.......

به هر حال سونو برای بیمار خواسته بودیم که ضایعه ای در لب راست کبد را نیز نشان میداد....و  وی یک Hb=5 هم داشت که با اندکس ها خبر از مزمن بودن بیماری میداد و لذا یک تشخیص افتراقی دیگر برایش وجود یک کانسر با متاستاز بود که با اون نمای عکس خوابیده شکم.....کانسر کولون یا روده باریک بیشترین احتمال رو داشت....و مسلما بعد از پاکسازی روده نیاز به یک کولونوسکوپی اجتناب ناپذیر بود.......

من نظرم این بود که در حال حاضر مشکل اورژانس جراحی برایش مطرح نیست و باید با فرصت work up برای بیمار انجام شود.....و به سال یکیم نظرم رو اعلام کردم ولی باید ارشد هم نظر میداد!!!

وقتی ایشون بالای سر بیمار اومدند و رزیدنت سال یک داشت شرح حالش رو میگفت..........صدای ناله های این خانوم مزاحم شنیدن شرح حال بیمار میشد......در نتیجه آقای دکتر ما کاری رو انجام داد که ازش بعید بود..........با دست محکم بر سینه بیمار زد که ساکت شو دارم گوش میکنم.....پیرزن که تا به حال در حال خودش نبود و حتی حوصله دادن شرح حال رو هم نداشت ناگهان چشمانش را کاملا باز کرد و با حالتی جدی انگشت اشاره دست راستش را به نشانه توبیخ و تنبیه به سمت آقای دکتر ما گرفت و گفت تو حق نداری منو بزنی........چرا زدی!!!من یک زن تحصیل کرده بودم....از ۱۸ سالگی فرانسه بودم و تدریس میکردم و به قشنگی بلدم فرانسه حرف بزنم.........حالا چون پسرام نیستن و من تا این حد مریضم تو به خودت این جراتو میدهی که منو بزنی!!! مثلا پزشکی و تحصیل کرده!!

و بعد دوباره چشمانش را بست و ناله کرد....آقای دکتر که حسابی جا خورده بود .....سعی کرد به روی خودش نیاره.........ولی من به جاش با صدای بلند از اون زن عذر خواهی کردم ولی اون فقط ناله میکرد!!!

با تمام وجودم دلم سوخت.....و دوست داشتم برای تنهایی وبی کسی اون زن در اون اورژانس گریه کنم.......

با خودم فکر کردم که این آینده تمام انسانهایی است که شانس بیارند و زنده بمانند و به مرحله انتهایی و نهایی زندگی در این دنیا برسند.....پس چرا ما انسانها گاهی فراموش میکنیم که چه هستیم جز موجوداتی که بالاخره باید با این دنیا وداع کنیم و یک روزی پیر و ناتوان میشویم.....پس چرا باید حرص بزنیم و دل همدیگر رو سر چیز های بی ارزش بشکنیم.

من دوباره به رشت بر میگردم.........شاید به نظر یک دکتر سرگردان باشم ولی خودم به نظرات و انتخاباتم احترام میگذارم.

حاصل ۳ شب کشیکی که در تهران دادم و باید میدادم تا پل های پشت سرم خراب نشه فقط و فقط یک آپاندکتومی و یک تخلیه آبسه پری آنال بود و همین طور AVF که استاد محترم عروق به دلیل عدم حضور ارشد جراحی و به قول خودش بد اکسپوژر دادن اینجانب منجر به off کردن من از سر عملی شد که دوست داشتم یاد بگیرم و در نهایت نامه ای که با بی رحمی از سوی اتند محترم برای سال ۴ ما به کمیته انضباطی رد شد و ایشون رو تا سر حد ۱ سال اضافه موندن در این رشته برده که پای همه ما سال پایینی ها هم به دلیل ادعای ارشد مبنی بر خبر ندادنش(در حالی که خبر داده شده بود!!!)به این کمیته باز شد!!!

اون اتند وظیفه داشت به من آموزش بده نه اینکه منو از عمل off کنه!!!!اینجاست که باید آرزو کرد ایکاش آموزش پزشکی از درمان جدا بود..........

پس به همون رشتی بر میگردم که به من عمل در حال حاضر نمی دند....ولی کیس فراوون داره و اتند هایی که آشنا هستند...........تا ببینم خیرم در چیه!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:18 PM  توسط مریم | 
امروز سیزده رو در بیمارستان و در ساعت ۶ بعد از ظهر با گره زدن علف های حیاط بیمارستان و انداختن در حوض وسط آن به همراه رزیدنت سال یکیم در کردم.........

این هم از امسال ما...........سالی پر از کشیک در تهران و رشت!!!و اولین سیزده بدری که در بیمارستان در کل دوران پزشکیم کشیک بودم...........کشیکی خلوت وبی سرو صدا.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:30 AM  توسط مریم | 
وقتی تصمیم به برگشت به تهران در ۷ فروردین گرفتم..........باورم نمیشد همون مریمی هستم که تصمیم هاش قاطع و بدون برگشت بود..........فهمیدم اومدن به رشت یک اشتباه بزرگ بود!!!

اگرچه من در طول نتها ۳ کشیکی که در رشت دادم مواردی رو دیدم که شاید در یک سال رزیدنتی تهرانم ندیده بودم ولی approach ها رو نمی پسندیدم......گذشته از برخوردی که رزیدنت های هم دوره ایم و ارشدها با من داشتند که من رو به چشم یک غربیه و به قول خودشون دشمن میدیدند!!!

رشت برای من مزایا هم داشت.....نزدیکی به خانواده........عدم وجود ترافیک سنگین و هوای آلوده ای که هر روز در تهران با اون دست و پنجه نرم میکردم ولی اجساسم به من میگفت تو عقب میافتی.......و این یک واقعیته و من ترجیح میدم از معایبی که در کشیک هایم در رشت شاهد اون بودم حرفی به زبون نیارم..............ماندن در رشت افتادن از چاله به چاه بود.

من وقتی مسیر پاویون تا اورژانس پورسینا رو طی میکردم و هوای تمیز بهاری رو استشمام میکردم..........دوباره در دو راهی انتخابم قرار میگرفتم که رشت بمونم و به تهران برنگردم ولی بالاخره یکی از اتند های خانوم پورسینا من رو متقاعد کرد که آینده ای برای فوق گرفتن در اونجا برای من که زن هستم متصور نیست.........که دلیل هایش نسبتا منطقی می آمد!!!

در هر صورت من نامه انصراف از مهمانی که کلی دنبالش بودم رو نوشتم و به پدر دادم که بقیه کارها رو خود دنبال کند و ۱۰ فروردین برای دادن کشیک های موظفی عیدم(که اگر هر کدوم رو نمیدادم حسابم با کرام الکاتبین بود!!!)به تهران برگشتم و امروز هم در یکی از اون کشیک ها به سر میبرم که با هماهنگی  رییس بخش...مدیر گروه و ارشدم باید به مدت ۳ روز  در بیمارستان همیشگیم باشم........

حالا که برگشتم تمام دو دلی هام از بین رفته..........خوشحالی هم دوره ای هام در رشته های دیگر به ویژه زنان و داخلی باعث دلگرمیم میشه..........راحت میتونم به اتاق عمل تردد کنم و سر عمل های مربوط به خودم جایگاه سال دومی خودمو داشته باشم........و آرامش فکری بیشتری برای درس خوندن دارم و خیالم تا حدودی برای امتحان ارتقا و معرفی به اون راحته ....اگرچه کمی اساتید به من بدبین شدند ولی این حالت قابل تحمل تر نسبت به موقعی بود که من بعد ۶ ماه در سال ۳ قرار بود برگردم!!!در کل با تهران بودنم فعلا حال میکنم(به قول برادرم که میگه باید ببینی کجا بیشتر بهت میچسبید و قلبت اجساس آرامش بیشتری میکرد).

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 5:59 PM  توسط مریم | 
با خوش آمد گویی هم دوره ای هام و ارشد جراحی روبرو شدم..........

برخوردی که به ظاهر خوب بود...........

سال پایینی هایی که عشق عمل دارند و محیطی که فعلا دوستانه به نظر میرسد.......

اما در پس این دوستی ها یک جمله نهفته است: خانم دکتر از عمل خبری نیست!!!!!

به ویژه یکی از سال دومی هاشون که به دلیل عدم جابجایی ام با اون کینه از من به دل گرفته!!!

میگویند خودمان به اندازه کافی عمل نداریم.........بیمارهایی که از همون دم در توسط نیرو های نامریی FLIGHT(به اصطلاح ما میشوند!!!!).........چه غم انگیز است حکایت رزیدنتی جراحی من!!!

من هنوز امید بسته ام به لطف خداوند!!!شاید اگر برخور هایی به اصطلاح پاچه خوارانه(به قول یکی از هم دوره ای هام)داشته باشم به من هم اجازه عمل بدهند...........

امروز یک High Energy Trauma داشتند...........با پارگی کبد و طحال!!!در کمال تعجب دیدم رزیدنت سال ۲ عملش کرد!!!!دهنم باز مونده بود........این عملیه که ۲ تا از سال سومی های ما با کلی دردسر و با صدا کردن هم زمان ۲ رزیدنت سال ۲ انجام میدهند!!!!!!!افسوس خوردم بر خودم.....تلاش هایی که برای امتحان دستیاریم داشتم........نمره ای که با بدبختی کسب کردم و انتخابی که به غلط داشتم!!!!!!سینه ام مالامال درد شد..........نمیدونم شاید نوعی حسادت بود.........تمام طول عمل با تمام وجودم دوست داشتم خودم عمل کنم ولی.............!!!!

من هنوز امید دارم.............شاید بالاخره همه چی درست بشه!!!!میدونم که علت این یک سال و نیم بیقراریم چیه ولی راه حلش؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 8:17 PM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM