تبليغاتX
فقط یک لحظه سکوت
جمعه گذشته آنکال نبودم....

تصمیم گرفتیم بریم از کاخ گلستان دیدن کنیم....هر وقت که از جلوش رد میشدم آرزو داشتم برم ببینمش...به ویژه فضای باز جلوی کاخ به شدت من رو که از بیرون کاخ میگذشتم مجذوب خودش میکرد.

بالاخره وارد اون فضای باز شدم....در پیش رویم و در مقابل چشمانم تاریخ ایران به زیبایی ـ با اطلاعات اندکی که از دوره تحصیلات دبیرستان و راهنمایی ام داشتم ـ قدم میزد....ولی متفاوت تر از آنچه که در اون دوران در ذهنم وارد شده بود.

آثار هنری فراوانی پیش رویم بود....ساختمان هایی با معماری بی نهایت زیبا....کاشیکاری های فوق العاده و نقاشی های اعجاب انگیز(به خصوص آثار کمال الملک که من رو در جای خودم میخکوب میکرد).

به راستی چه فرهنگ و چه دانشی!!!

آیینه کاری های زیبا!!

زمانم اندک بود و آثار هنری پیرامونم بسیار زیاد.....کاخ های ابیض....کاخ بادگیر و شمس العماره که بسیار بلند بود ومن با کنجکاوی دوست داشتم تا طبقه آخرش برم ولی حیف که فقط تا همکف رو میتونستیم ببینیم........با کف پوش هایی که همش نقاشی شده بود و جالب این بود که با گذشت این زمان طولانی هم چنان رنگ اصلی خود را حفظ کرده بودند و من با دیدن اون همه زیبایی...قاب های زیبا و مرمر های یک پارچه تراشیده شده چمله "و تبارک الله احسن الخالقین" رو بارها تکرار کردم....که چگونه انسانهایی تا این حد هنرمند آفریده شدند که اینگونه هنر خود را پس از سالها به یادگار بگذارند.

ولی در یک نقطه شمس العماره به تابلویی از عکاسی های اون دوران(که تازه دوربین و هنر عکاسی به کشور ما معرفی شده بود) خیره شدم و مردم دوران قاجار را با لباس هایی مندرس دیدم و آنان را با پادشاهان اون زمان مقایسه کردم.....تا چه حد فقیر و بیچاره!!بدبختی رو میشد از عمق چشمانشون خوند......و ناخودآگاه زبان اعتراض گشودم که وقتی مردم تا این حد فقیر بودند علت این همه بریز و به پاش چه بوده است!!!دوستم در پاسخ گفت خب این کاخ ها آبروی ایران بوده اند...مگر میشد سفرا و وزیران کشور های دیگر را در چادر جا میدادند؟!!من پاسخی به او ندادم....ولی در دلم با او به شدت مخالف بودم....به نظر من قبل از هر آبرویی باید مدیریت صحیح در خرج دارایی مملکت وجود داشته باشه تا مردم در سختی و فلاکت زندگی نکنند...

تالار مرمر هم زیبایی های خود را داشت .....اگرچه در حال مرمت بود و من یواشکی دید زدم و تختی رو دیدم که رضا شاه در روی آن تخت تاجگذاری کرده بود و بینهایت زیبا بود و از ۴۴ قطعه مرمر ساخته شده بود و در زمان قاجاریه هم پادشاهان بر روی آن نشسته و مردم برای ادای احترام باید از مقابل آن رد میشدند.

با این همه فرهنگ و هنر خوشحالم که یک ایرانی ام.

( کاخ ابیض)

(یک نقاشی از یک طبیب دوره قاجاریه در کاخ ابیض)

(شمس العماره)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 7:35 PM  توسط مریم | 
در بخش اطفال شاهد کیس های جالبی هستم که حتی موقع خوندنشون در کتاب های رفرنسم...با خودم فکر میکردم ممکنه من حتی در کل دوران جراحیم و یا تا آخر عمرم بهشون برخورد نکنم و جالبتر اینکه اونها با علایمی شایع مثل درد شکم به پزشک مراجعه میکنند.....

یکی از موارد نادری که حتی کتاب شوارتز هم از اون به عنوان یک کیس نادر نام برده...موردی بود که هفته گذشته به درمانگاه جراحی مراجعه کرد و دیروز هم با موفقیت عمل شد(یک عمل طولانی و ۵ ساعته!!!)

بیمار پسر بچه ۲.۵ ساله همدانی بود که از یک سال قبل از شکم درد شاکی بود و طبق شرح حال مادرش به همراه شکم درد دوره های خارش مختصر و ایکتر مختصر رو تجربه میکرد که گاهی با تب هم همراه بود و بارها به پزشک مراجعه و هر بار با یک سونو گرافی و یا یک ضد درد راهی خونه میشد تا اینکه این بار هم باز توسط یک پزشک عمومی و با رویت سونوی بیمار که مختصری مجرای کلودوک(Choledochal Duct) را دیلاته گزارش کرده بود راهی تهران میشه و در اینجا با انجام سی تی(CT Scan )و MRCP برای وی که آلکالن فسفاتاز ۷۰۰ داشت تشخیص کلانژیت در زمینه کیست کلودوک تیپ ۱(Choledochal Cyst) وی گذاشته میشه و کاندید جراحی میشه(البته بعد از کنترل کلانژیت بیمار!)

تا اینکه سر عمل من شاهد یک جراحی زیبا و بینهایت مشکل بودم....که نه تنها باید تمام حواست به اکسزیون جدار خلفی کیست میبود...بلکه بایدمراقب آسیب احتمالی پانکراس و دوازدهه و ورید پورت و عروق کبدی هم میبودی....دست باید میلیمتری و با دقت فراوان جابجا میشد و فشار هات باید حساب شده میبود...در نهایت هم بعد یک سال از گذشت بخش جراحی تازه پی به آناستوموز معروف Roux-En-Y بردم که از نوع Hepaticojejonostomy بود که رویهم شامل ۳ آناستموز میشد....

من از تک تک لحظات این عمل لذت بردم و هنر دست استادمو ستودم.

یادم رفته بود دوربین دیژیتالمو ببرم...عکس های این پستم برای خودم رصایت بخش نیست.

امروز رییس بخش بهم خبر داد که از کارم راضیه و قراره یک ماه دیگه در بخش اطفال بمونم...خبری دلپذیر و خوشایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 6:48 PM  توسط مریم | 
دیروز صبح دختر بچه ۳ ساله ای به همراه خانواده اش وارد درمانگاه جراحی اطفال شد..

در حالیکه موهای بورشو به صورت دو گوشی بسته بودند و چشمان زیبایش پر از ترس و دلهره بود...

پدرش شرح حال دخترش را اینگونه شروع کرد که ۴ دی ماه امسال بعد از مشاهده آبریزش های فراوان و سرفه های مکرر وی(که غزل نام داشت) او را نزد پزشک عمومی معتمد شهر بردیم که او بعد از معاینه متوجه توده بزرگی در شکم غزل شده است که تا آن زمان ما به آن توجه نکرده بودیم و به ما گوشزد کرد که هرچه سریع تر باید او را به یک جراح نشان دهیم...این بود که خانواده محترم غزل(با تعجب فراوان از دقت مادرش!!!)تازه پی به وجود توده ای در شکم فرزندشان به ابعاد ۲۰ در ۱۵ سانتی متر بردند!!!

وقتی به تهران رسیدند بیست روزی گذشته بود و نیاز به جراحی وی اجتناب ناپذیر بود..

این بود که امروز کاندید عمل شد...بعد از اینکه مشاوره خونش انجام شد و توده ای بسیار بزرگ که مهمترین تشخیص افتراقیش در این سن چیزی جز ویلمز نمی تونست باشه....از شکم غزل خانوم بیرون کشیده شد و پاتولوژی مهر تایید ویلمز رو روش زد.

(سر عملش مرتبا به این موضوع فکر میکردم شاید در آینده ای نزدیک وسیله ای مثل دوربین های دیژیتال وارد بازار بشه که علاوه بر اینکه تصویری از عمل میده...قدرت لمس بافتها و ارگان های بدن انسان رو هم... درست مثل همون حسی که زیر دستکش جراح وجود داره...به کسانی که دوست دارن اونو تجربه کنند.. بده.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 3:1 PM  توسط مریم | 
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه..

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان..

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."



شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی

دلم هوای رشت رو کرده!!!یک ماهی میشه نرفتم(نتونستم برم!!)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:5 PM  توسط مریم | 
گاهی از خودم میپرسم مگه میشه اینقدر خوب بود!!!!

نکنه با این همه خوبیش اذیتش کنند..(کاری که تا حالا باهاش کردند و وجود نازنینشو آزرده خاطر کردند)!!!

چه کار میتونم بکنم تا ازش محافظت کرده باشم؟؟!!

پیش خودم میگم اون و من خدا رو داریم و پروردگارم خودش میدونه چطور از وجود پاک و مهربون اون محافظت کنه...خدایا اون رو به تو میسپارم....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 6:49 PM  توسط مریم | 
باز هم عاشورا...

باز هم حکایت مظلومیت حسین(ع) و یارانش.

باز هم داستان وفاداری و از جان گذشتگی ابوالفضل العباس(ع).

در این روزها به سوگش مینشینم و از او طلب صبر...انسانیت...بزرگواری...وفاداری و ایثار را میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:47 PM  توسط مریم | 
دیروز و امروز رو به گشت و گذار در تهران گذروندیم.

صبح ۵ شنبه بعد از اینکه یکی دو ساعتی رو در کنگره گذروندوم....به سمت جنوب تهران راه افتادیم...و بعد از گذاشتن ماشین در پارکینگ به سمت خیابون های جمهوری..ناصرخسرو و گلوبندک راه افتادیم...

در مسیرمون مدرسه قدیمی دارالفنون رو دیدیم که در حال حاضر تبدیل به مرکز تربیت معلم شده است و با دیدن اون بار دیگر یاد میرزاتقی خان امیر کبیرو زنده کردیم.

 

ابتدا به دیدن بازار بزرگ و معروف تهران رفتیم که واقع در خیابون قدیمی گلوبندک بود...همون خیابونی که از بچگی در فیلم ها میدیدم که ماشین های قدیمی در اون رفت و آمد میکردند ولی حالا عبور ومرور ماشینها در اون قدغن شده و فقط مردم هستند که در حال رفت و آمد هستند و میشد زنده بودن شهر و زندگی رو در اون جا حس کرد.بازار با سبکی زیبا با طاق هایی که شبیه اون رو میشه در بازار های قدیمیه مشهد و اصفهان هم دید...ساخته شده و بسیار بزرگ و زیباست و ما فقط از قسمتی از اون دیدن کردیم.

بعد از بازار به قصد دیدن کاخ گلستان و موزه ایران باستان راه افتادیم که کاخ بسته بود ولی در مسیرمون به سمت موزه ایران باستان دیدن ساختمون قدیمی و اصلی دادگستری تهران با مجسمه هایی زیبا و ساختمون شمس العماره که با معماری زیبایی ساخته شده بود منو به وجد آورد و من تمام قدرتمو در چشمانم جمع کردم تا لحظاتی رو که میبینم برای همیشه به خاطر بسپارم.

و اما موزه ایران باستان که در ورودیش به سبک طاق کسری(به شکل ایوان مداین مربوط به دوره ساسانیان)ساخته شده بود...ما رو به تحسین واداشت....زیبا و با شکوه .

در داخل موزه هیچ دوره ای به اندازه دوره هخامنشیان و ساختار های باقیمانده از تخت جمشید برام جذاب و هیجان انگیز نبود(به قول یک روانپزشک آمریکایی اگر روحم قرار به بازگشت به دوره های قبلیش بشه حتما من در دوره هخامنشی بوده ام!!)...من به دور از چشمان نگاهبانان موزه یواشکی روی آجرها و اشیای قدیمی اون دوران دست میکشیدم(کاری که از کودکی میکردم...تا به قول همراه مهربانم با اینکار روح و جسمم با انسانهای 2500 سال قبل که در این کشور میزیستند و این ساختارها یادگاری از تلاش آنهاست یکی می شود.)با این تفاوت که حالا من در دورانی از تاریخ این کشور زندگی میکنم که دیگر ایران آقای دنیا نیست و اکثر هم میهنانم در کشورهای مترقی فعلی دنیا حتی از اینکه ابراز کنند ایرانی هستند بیم دارند و نخبگان کشورم برای تامین آینده ای بهتر و آرامش بیشتر ترک میهن میکنند و در کشورهای دیگر کاندید جایزه نوبل و ....غیره میشوند.

در دلم آه میکشم ولی در روبروی مجسمه تمام قد داریوش کبیر که در حالیکه پای چپش رو جلوتر از پای راست و دست چپش را روی نیم سینه چپش قرار داده بود با خودم عهد بستم که حتی اگر برای هرگونه فرصت مطالعاتی و یا ادامه تحصیل راهی دیار غربت شدم باز هم به ایرانم برگردم و دانشم رو در اختیار همین مردم قرار بدم...حتی اگر این کار من از نظر خیلی ها بچه گانه و احمقانه باشد.

بعد از دیدار دوره هخامنشیان دیگر دیدن سایر دوره ها زیاد برام جذاب نبود و با احساسی آمیخته با اندوه از سایر قسمت های موزه و مرد نمکی دیدن کردم.(این حس اندوه رو از دوران کودکی و حتی با دیدن تخت جمشید تجربه کرده بودم ولی هر بار اونو به ناخودآگاهم میفرستم...چون کاری از دستم بر نمیاد)

بعد از موزه به دیدن موزه آبگینه رفتیم که واقع در منزل قوام السطنه است که من از دیدن خود منزل با معماری زیبایش بیشتر از اشیای قیمتی و قدیمی داخل اون لذت بردم به خصوص نمای زیبای غروب آفتاب که از پنجره زیبای واقع در طبقه دوم که چشمانم را نوازش میکرد و منو به تحسین وامیداشت.و حیاط زیبای منزل با حوضی مستطیلی در وسط آن که البته خالی از آب بود.

وقتی به کافه قدیمی نادری در خیابان جمهوری رسیدیم غروب بود ولی کافه پر از جمعیت بود و میشد افرادی رو دید که در گوشه ای از کافه با کتابی در دست نشسته بودند و در حال مطالعه بودند و ناخودآگاه از افراد بزرگی مثل جلال آل احمد یاد کردیم که روزگاری در این کافه دور هم جمع میشدند و مطالعه یا بحث و گفتگو میکردند...و به هم قول دادیم که از این پس صرفنظر از هر گرفتاری که داریم هفته ای یک روز رو به یاد بزرگان این کشور که آثار بزرگی رو رقم زدند در این کافه به صرف چای بنشینیم.(اگرچه از نظر نمای ظاهری یک کافه است مثل هر جای دیگر!!)

و اما صبح جمعه که بعد ۳ سال دور بودن از دوچرخه سواری....در چیت گر به دوچرخه سواری گذروندم تا بعد از ظهر بتونم مطالعه بهتری داشته باشم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:41 PM  توسط مریم | 

"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد.

آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد.

آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند.

آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي.

آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي.

آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي."

 

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد.

تقدیم به دوستی که رنج غربت رو برام آسان میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:53 PM  توسط مریم | 
هر روزم در بخش جراحی اطفال پر از شگفتی و زیباییست...

احترام رو در این بخش تجربه میکنم و حس میکنم که چقدر اتند های این بخشم با شخصیت و محترم هستند....اونها به دور از هر توهینی فقط و فقط آموزش میدهند و به من در رفع اشکالاتی که در خواندن کتاب شوارتز که در برخی قسمت های لاتینش دچار مشکل هستم...یاری میرسونند...یکی از اتند های خانومم روزی ۱ ساعتو برای اینکه با من بشینه و شوارتزو بخونه اختصاص داده(با تمام گرفتاری هایی که داره!!!).

کیسی که گذاشتم...یک مورد امفالوسل و امفالو مزانتریک داکت هستش که تحت عمل جراحی ترمیم و آناستموز قرار گرفت....تمام ۲ ساعت عملو لذت بردم از ابتکاری که استادم به خرج میداد...ایشون با اینکه ۶۰ سالشه ولی جراحی عمومیشو از دانشگاه خودم گرفته که بسیار باعث تعجب و حیرت من شد که جراحی بیمارستان(ف)قدمتی ۳۰...۳۵ ساله داره!!!

دوست ندارم این بخش تموم شه....جراحی اطفالو دوست دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:59 PM  توسط مریم | 
بیمار نوزاد یک روزه که بدلیل آنوس ایمپر فوره و آترزی مری که تحت عمل جراحی قرار گرفت...

آترزی مری بیمار تیپ سی بود و در گرافی سینه بیمار ان جی بیمار با اواسط مری نرسیده بود و در شکم نیز گاز رویت میشد که نشانه فیستول نای به دیستال مری بود و پروگزیمال مری بسته بود...در ناحیه آنوس هم سوراخی وجود نداشت و در زیر اسکروتوم سوراخی وجود داشت که مکونیوم خارج میشد که نشانه فیستول به رکتوم وی بود.

برای بیمار لترال توراکوتومی انجام گرفت که از طرف راست به مری دسترسی پیدا به  کردین و پاج پروگزیمال اون به انتهای دیستال مری آناستموز شد و سپس آنوپلاستی برای بیمار انجام شد.

امروز رفتم بدمینتون پارک ملت ..........کلی خوش گذشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:48 AM  توسط مریم | 
از اول دی ماه روتاسیون بخش جراحی اطفال رو شروع کردم....

بعد گذشت یک روز از دی که من در مرخصی به سر میبردم ...در دومین روز از شروع فصل زمستان که در ساعت ۷ صبح و پرسان پرسان پا به درون بخش جراحی اطفال بیمارستان جدید که فاصله اش تا خونه دانشجویی ام فقط و فقط ۳ دقیقه است گذاشتم..برای من اولین لحظه های زندگی اهمیت به سزایی دارند...پسر بچه ای ۴ ساله با چشمانی روشن و موهایی بور جلوی درب ورودی اولین اتاق ظاهر شد...بهش لبخند زدم و جلوش زانو زدم و صورت خندانشو با دستم نوازش میکردم که با زبان کودکانه اش گفت سلام خانوم دکتر(جالبه که بچه به این کوچیکی بر خلاف بزرگتر ها تونست من روکه یک زن هستم از قشر های دیگه بیمارستان تشخیص بده!!)....دیگه اینجام درد نمیکنه(در حالیکه دستای کوچیکشو رو شکمش گذاشته بود)...حالا میذالی برم؟؟!!

خنده ام گرفته بود.....ولی نمیدونستم بهش چی بگم....

 الان ۳ روز از بخش میگذره و به لطف اتند های خوب بخش اطفال که فقط ۲ تاشون خانوم هستن و دارم محیط آرومی رو به دور از هرگونه ارشد جراحی تجربه میکنم....بیشتر عمل ها با منه و تحت نظارت مستقیم اتند که خودش شانس بزرگی بوده که نصیب من شده.........

نمیدونم شاید برای ادامه تحصیل رشته جراحی اطفالو انتخاب کنم.

این هم یکی از موارد جالبی بود که امروز دیدم...بچه ای با توده بسیار بزرگ کبدی....که فقط تونستیم بیوپسی برداریم....تا ببینیم جواب پاتولوژیش چی در میاد..

این هم از یلدایی که گذشت..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 1:11 AM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
پزشک و تبلیغات پزشکی در اینترنت
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM