![]() |
![]() |
|
|
حتی طولانی ترین شب هم به خورشید میرسد......یلدا مبارک.
باز هم یک شب یلدای دیگر با تمام زیبایی هایش از راه میرسد و من خوشحالم که بر خلاف پارسال که کشیک بودم و در بیمارستان هندونه شب یلدامو خوردم و با سال بالام در حال کل کل سر مریض ها بودم...امسال پیش خانواده ام و در محیط گرم خانواده ام در رشت به سر میبرم و مطابق هر سال این پدرم هست که فال های ما را با صدایی زیبا میخواند و سپس هر بیت را با حوصله فراوان برایمان توضیح میدهد و بعد از هر تفسیر و توضیح با لبخند میگوید انشالله خیر است. امیدوارم هندونه امسالو وقتی باز میکنیم قرمز و شیرین باشد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:18 PM توسط مریم |
|
|
در پی درخواست تعدادی از دوستان و هم دوره ای های سابقم مبنی بر پاک کردن پست عجب میگذرد(برای حفظ حیثیت استاد مهربانمان)این پست را پاک کردم.
ولی در همین جا اشاره کنم که برای چاپ اون پست از اتند و دوست عزیزم کسب اجازه کرده بودم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:20 PM توسط مریم |
|
|
عید غدیر هر سال یاد آور خاطرات زیبایی برای من است......
هر سال از ۲ روز قبل از عید جنب و جوش عجیبی در خونه ما بوجود میاد....یکی مسوول گرفتن ته کیسه ها و اسکناس های جدید از بانک میشه.....دیگری مسوول این میشه که روی اسکناس ها رو بنویسه(که معمولا این وظیفه خطیر بر عهده این جانب است)...خواهرم معمولااونا رو تزیین میکنه... .خرید و نظافت خونه هم بر عهده فرد دیگری است و.... امسال هم هر جور شده بود خودم رو رسوندم رشت تا بتونم کمک کنم و در ضمن دیداری با بعضی از اقوامی داشته باشم که لطف میکنند و فقط عید های قدیر هر سال یادشون میاد ما هم وجود داریم....دیدن این جور آدم ها برام جالبه!!! جنب و جوش خونمونو در این روز دوست دارم به ویژه اینکه هم زمان میشه با سالگرد ازدواج پدر و مادرم که خرید کیک یا درست کردن اون معمولا بر عهده منه که دختر بزرگ خانواده هستم و من با کمال میل حاضر به انجام اون هستم.
امروز بارش اولین برف در تهران شروع شده بود که من سوار اتوبوس شدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0:12 AM توسط مریم |
|
|
نمیدونم چم شده؟؟!!!
وقتی چند تا ۴۸ ساعته پشت سر هم شیفت میدم....میخوام بمیرم...بی حوصله میشم!!!تنها لذت من از بیمارستان فقط تو اتاق عملشه....اونهم عمل های نقلی..... دارم به سمت موسیقی سنتی ایرانی کشیده میشم....روح نا آرامم را آروم میکنه و پریشانیم رو سامان میده!!! دوشنبه کنفرانس خوبی در مورد لیپو سارکوما داشتم که ۴۲ تا اسلاید با بیشترین خلاصه ازش در آوردم....خیلی دوست داشتم در این پست بذارمش ولی بلد نیستم این کارو بکنم!!!با اینکه گفتن عالی شده ولی خودم میدونم که با چه وضعیت نا آرامی تهیه اش کردم و حتی نرسیدم ۲ مقاله جدید ۲۰۰۸ که از اینترنت دانشگاه در آورده بودم ضمیمه اش کنم. عید قربان و شب قبلشو در بیمارستان کشیک بودم و گذروندم!!! بگذریم که دلم خیلی میخواست عید قربان پیش خانواده ام جهت انجام رسوم مربوط به این عید باشم....ولی خب نشد...دلم هوای پدرم رو کرده.پدری که برام کم نذاشت و خوب یادمه که همیشه از بچگی وقتی گوسفند رو در حیاط خونمون ذبح میکردند...قلبشو برام تشریح میکرد و از قسمتهای مختلف اون و طرز عملکردش و از سیستول و دیاستول برام میگفت.گاهی دلمون بعضی چیزها رو با تمام وجود میخواد ولی.......... من امشب خیلی دلم میخواست پدرم در کنارم بود تا میبوسیدمش و باهاش حرف میزدم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:39 PM توسط مریم |
|
|
امتحانو دادم...خودمو انداختم گروه آخر که حداکثر استفاده رو از زمان برای مطالعه و نیز به دست آوردن سوالات!!!ببرم....و خب موفقیت آمیز بود!!
دیشب مهمون یکی از دوستان در هتل فردوسی بودم که اینقدر برام عزیز بود که کشیکمو یکی دو ساعتی دو دره کردم..اون فوق العاده ست.غذاش خوب بود. ماشینم چند روز قبل در وسط اتوبان صدر خاموش کرد...قیافم دیدنی بود و خب تهرانی ها هم که اکثرا بی گذشت...میشه تصور کرد چه هیاهویی راه افتاده بود...دریغ از یک انسان در این شهر شلوغ!!!با بدبختی و با استارت های فراوان و به قیمت نیم سوز شدن استارت(فکر کنم نیم سوز شد) ماشینو راه انداختم و امروز مجبور به استفاده از خط ۱۱ برای رسیدگی به کارهام شدم....که البته برام بسیار خوشایند بود چون به قول یکی از دوستان میتونی زنده بودن رو در مردم و شهر حس کنی و من واقعا حس بهتری رو نسبت به وقتی که سوار ماشین بودم تجربه کردم. دارم روی ۲ مقاله کار میکنم که انشالله به زودی چاپ خواهد شد البته اگه از تنبلی هام کم کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 8:53 PM توسط مریم |
|
|
فردا امتحان آسکی دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 6:45 PM توسط مریم |
|
|
امروز وقت شد که با خانواده محترم یک سری به موزه میراث فرهنگی گیلان بزنم......
اگرچه از صبح برنامه ریزی کرده بودیم بریم ولی به دلیل حضور یک سری مهمان که سر زده برای ناهار تشریف آورده بودند برنامه به ساعت ۳ بعد از ظهر موکول شد. به هر حال هر چند دیر رسیدیم و هوا رو به تاریک شدن بود و فقط تونستیم یک خانه از ۱۶ خونه سنتی گیلان رو ببینیم(پدرم میگن این خونه ها رو یک ایرانی که خارج از ایران زندگی میکنه از مالکین اصلیش خریداری کرده و در این مکان دوباره رویهم قرار داده و در ساخت هیچکدام از این خانه ها میخ یا سیمان به کار نرفته!!)
ولی حس قشنگی که در اون لحظه با دیدن اون خونه قدیمی گیلانی به نام"پر مهر" و لمس پرچین ها و حصار خونه بهم دست داد......اونقدر منو تحت تاثیر قرار داد واون قدر وجودمو لبریز از عشق به گیلان و خاطراتم کرد که گمان نکنم چیز دیگری می تونست به اون اندازه مرا لبریز از شادی و شعف کنه... وقتی با سر انگشتانم حصار چوبی اون خونه قدیمی رو لمس میکردم که خیس و مرطوب بود و یا وقتی که کفشامو در آوردم که پا بر پله های چوبی و حصیر زیر پام بذارم حس کردم که چقدر در اون مکان در همون لحظه خوشبخت هستم و حس آشنایی در وجودم به من یاد آوری میکرد که با افتخار در درونم فریاد بزنم که من فرزند همین خاک هستم و تا زنده ام اجازه نمی دم کسی من رو از این جا جدا کنه و این حس قشنگو از من بگیره. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 6:15 PM توسط مریم |
|
|
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید.....وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید..
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید...وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید.... من عاشق چشمت شدم. چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی!.........................
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود......................
وقتی که من عاشق شدم...شیطان به نامت سجده کرد.. آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد... من بودمو..... چشمان تو نه آتشیو نه گلی... چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی!!!
برای این پست توضیحی ندارم.........جز اینکه .. این موسیقی و شعر(مربوط به فیلم مدار صفر درجه ...کاری از فردین خلعت بری و علی قربانی)که امروز ناخواسته شنیدم. ....فقط یک خاطره رو برام زنده میکنه.... که تمام وجودم رو تحت تاثیر قرار میده و ناخودآگاه اشک رو در چشمانم جمع میکنه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 4:18 PM توسط مریم |
|
|
تمام مدارکمو از داخل ماشینم دزدیدند و من که ساعت ۱۰ شب رفته بودم تا جای پارک ماشینمو تنظیم کنم و یا شاید هم به دلم افتاده بود که یک سری به ماشینم که همیشه به لطف صاحبخونه های تهرانی که با وجود پارکینگ خالی اجازه دخول ماشین رو به داخل پارکینگ نمیدن...سر بزنم با دیدن درهای باز و پنجره پایین کشیده شده ماشینم ناگهان قلبم خالی شد و تا به خودم اومدم فهمیدم که مدارکم که فقط اون روز استثنائا داخل ماشین گذاشته بودم...نیست!!! یارو حتی به سی دی های موسیقیم هم رحم نکرده بود و حاصل سالها جمع آوری آهنگ های دلخواه من را هم کش رفته بود. امروز به ناچار جهت رسیدگی به گزارشی که در همون شب به ۱۱۰ داده بودم به کلانتری رفتم و حالا بگذریم که چه جای مخوفیه کلانتری و من که خوشبختانه پام به اونجا تا به حال باز نشده بود به لطف دزدهای تهران بزرگ..... اونجا را هم زیارت کردیم. چه کنیم دیگه....اینجا تهران است...........! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 3:27 PM توسط مریم |
|
|
در آخرین روز نمایشگاه مطبوعات که در مصلی تهران برگزار میشد این فرصتو پیدا کردم تا به اتفاق برادر کوچیکم برم و از اونجا و نشریات ایران دیدن کنیم.
اگرچه من و برادرم به عشق دیدن مجله چل چراغ رفته بودیم ولی در همان ورودمون به نمایشگاه و پرس و جو در مورد مکان غرفه چل چراغ بر ما آشکار شد که علت غیبت ۲ هفته ای چل چراغ چیزی جز تعطیلی اون نیست که هر دومون کلی حالمون گرفته شد..... به هر حال شروع به دیدن کل اونجا در حد توان و وقتمون کردیم...اول از غرفه گیلان شروع کردیم و بعد با دیدن تاریخچه اولین روزنامه های ایران با دیدن اینکه نشریه گیلان یکی از قدیمی ترین روزنامه های اون زمان در ایران بود به خودمان بالیدیم و افتخار کردیم که سر دبیر روزنامه نسیم شمال یک گیلانی بود و از غرفه گل آقا که در دوران نوجوانی با خوندنش اوقاتمو پر میکردم و لذت میبردم دیدن کردیم و چند عکس یادگاری هم انداختیم.....
غرفه های خارجی اکثرا جمع شده بود و فقط یک غرفه متعلق به کشور اندونزی باقیمانده بود که در داخل غرفه با چیزهایی شبیه چوب های متصل به هم آهنگ های ایرانی نواخته میشد. تمام این لذت ها امروز با یک گراند راند احمقانه که بیشتر شبیه مچ گیری بود از دماغم در اومد....... خیلی جالبه که تمام اتندینگ سر یک موضوع ابلهانه به منظم ترین رزیدنت های سال ۲ و ۴... که وظیفه خودشون دونسته بودند وبه اونها اهمیت داده بودند و سر راندشون حاضر شده بودند....توهین کردند. این نیز بگذرد. ۴ شنبه امتحان آسکی دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 5:8 PM توسط مریم |
|
|
بالاخره بعد مدتها تونستم باز یک پست جدید بذارم.
در هفته ای که گذشت خیلی درگیر بودم....با اینکه فقط ۴ شنبه و ۵شنبه رو کشیک بودم ولی گرفتاری های دیگر مانع از نوشتن میشد...علاوه بر اینکه سرعت نوت بوکم هم زیاد بالا نیست و دق میده منو تا یک صفحه رو باز میکنه. ۴ شنبه از ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر یک سره تو اتاق عمل سر پا بودم و عمل های سنگینی داشتم و حسن ختامش هم یک کوله سیستکتومی لاپاروسکوپیک بود که ارشد محترم زد یکی از سیم های نازک دوربین رو شکست و لذا عمل لاپاروسکوپیک تبدیل به عمل باز شد!!!!حالا بگذریم که وقتی بیمار به هوش اومد کلی سورپرایز شد که عمل لیزری و بدون اسکارش تبدیل به یک عمل معمولی شده بود و کلی تو ذوقش خورده بود. در همان روز موفق به خروج یک توده ۷ کیلو گرمی رو از شکم یک مرد ۳۵ ساله داشتیم که ارزش ریپورت داره و عملش ۷ ساعت طول کشید.چند تا از عکساشو میذارم.
۵ شنبه هم با وجود اینکه کشیک اورژانس بودم باز از صبح با ارشد رفتم اتاق عمل و باز تا ۲ بعد از ظهر در اونجا داشتم جون میکندم که شامل فیستول گذاری...شالدون گذاری و دبریدمان یک گانگرن فورنیه بود و من برای اولین بار بدون حضور ارشد و با اعتمادی که با زحمت تونسته بودم ازش کسب کنم شالدون ژوگولر گذاشتم. همون شب باز یک هرنی اینکارسره که عکساشو میذارم و برام جالب بود رو به اتاق عمل بردی که ۴ ساعتی طول کشید و یک کات دان بیمار ۶ ساله ای رو داشتیم که اپیدرمو بولوزای وسیع بود و با هموگلوبین ۲ که باز برای چندمین بار در طول دوران تحصیلم از دیدن اون بچه حالت بدی بهم دست داد...
تمام خستگی هام با روز جمعه با قراری که با یک دوست عزیز برای رفتن به توچال داشتم از تنم بیرون رفت.خیلی خسته بودم...خیلی...ولی چون میدونستم باهاش به من خوش میگذره رفتم....وقتی رسیدیم به جایگاه سوار شدن به تله کابین ها تقریبا ساعت ۱۰ صبح بود و با اون صف طویلی که در پیش رو داشتیم تا سوار شدیم ساعت ۱۲ ظهر بود!!! فوق العاده بود....تمام تهرانو زیر پات حس میکردی....تهرانی که تا چندی پیش ازش نفرت داشتم و برای خودم جالب بود که چطور در عرض ۲ هفته دیدن مکانهای دیدنیش به لطف یک همراه مهربان برام جالب شده بود!!!اگرچه هنوز هم برام خاکستری هستش با مردمی که بی گذشت و نا مهربونند نسبت به هم! تا ایستگاه ۵ رفتیم که خیلی سرد بود ولی هوای سرد و تمیز کوهستان که به صورتم میخورد....حس میکردم با اینکه ۳۰ سالمه چقدر در فضای بیمارستان احساس پیری زودرس میکردم در حالیکه هنوز جوونم و باید قدرشو بدونم.
نهار رو در استراحتگاهی خوردیم که شبیه کلبه های زیبای شمال بود و پر بود از افراد جوونی که با دیدنشون میشد سرزندگی رو حس کرد...اکثر اونها در صف هایی که در راه برگشت به پایین بود با صدای بلند سرود عمو زنجیر بافو میخوندند که دوستم میگفت این اولین سرود ملی ایران بوده...
وقتی به ابرهای بالای سرم و به کوه های بلندی که دور تا دور ما رو گرفته بودند نگاه میکردم بیشتر از قبل خدا رو ستایش و تحسین میکردم. دوباره باید پوتین های آهنینم رو به پا کنم!!از فردا سال ۴ جدیدی وارد بیمارستان میشه که با گریه تو شاد میشه و روحیه میگیره....اتندینگ هم نسبت به ماهایی که اعتراض کردین سخت گیر تر شدن و دستور دادن از فردا تمام گروه ها از سال یک تا سال ۴ باید نوت تو پرونده ها داشته باشند...این هم میگذره و من تحملش میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:53 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|