تبليغاتX
فقط یک لحظه سکوت
امشب بعد مدتها تونستم کمی آشپزی کنم.......دیدم برادر کوچیکم تهران هستش(تهران قبول شده ولی از بس نا مردی دیده کلاساشو به ۲ روز در هفته تقلیل داده!!پس مدت زمان کوتاهی پیش من در تهران)فرصتو غنیمت شمرده و رفتم خرید و سپس در اقدامی بی سابقه کباب تابه ای...کته و سالاد درست کردم و شام رو در کنار هم با لذت خوردیم..

وقتی گاه گاهی آشپزی میکنم خیلی بهم میچسبه و مزه غذام تا مدته در خاطرم میمونه.

من و یکی از رزیدنت های سال ۳ داریم کار بر روی یک مقاله رو که ارزش چاپ در ژورنال های خارجی رو داره شروع میکنیم که در مورد تیشو اکسپاندر هستش....فقط یک مشکلی هست و اونم ایکه که من کار با نرم افزار اکل و اکسس رو بلد نیستم!!!!

امروز روز مفیدی بود برام.خدایا به خاطر لذت هایی که امروز بر من ارزانی داشتی سپاسگذارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:19 PM  توسط مریم | 
دیشب ارشد از روی لجبازی با یکی از رزیدنت های سال ۲ ....سه عدد آپاندیسیت و یک عدد اسپلنکتومی رو که در بیمارستان فعلی ما کمیاب هستش فلایت کرد تا مبادا دستش با عمل آشنا بشه!!!

 و من با دهان باز......... صبح در مورنینگ شاهد بودم که همه چی سر هم دوره ای عزیزم شکسته شد!!!

کار بخش جراحی این بیمارستان بالا گرفته...۵ شنبه معاونت کل دانشگاه که خودش هم جراح و هم عضو اعضای بورد هستش...اومد بیمارستان ما و خبر از دیس اپرو احتمالی بیمارستان و روتاسیون ما داد که خودش گامی بزرگ از تلاش های بچه های گروه ما در این امر بود......اون مدیر گروه و رییس بخشو از اتاق محترمانه بیرون کرد و از ما سوالاتی کرد که از چه چیزهایی ناراضی هستید و چرا اوضاع بیمارستانو اینقدر غیر واقعی جلوه دادید؟؟؟!!!!

ما هم باز تکرار کردیم که ما ۷ تا سال دویی هستیم و در یک هفته گذشته فقط یک آپاندکتومی داشتیم که اون هم دست ما نمیدن و صبح ها هم فقط یک اتاق عمل الکتیو داریم که مایه تاسف است!!

خلاصه....من ازش خواهش کردم که بیاد پاویون ببینه که گروه جراحی چه مظلومانه فقط یک اتاق داره که معاونت آموزشی بیمارستان رو جسابی کلافه کرده بود و هی سر من داد میکشید که همین اتاق هم براتون زیادیه و سرمای اتاق هم مهم نیست....پتو بندازید گرم میشید...من پیش خودم در اون لجظه فکر میکردم که چطور یک متخصص داخلی اون هم خانوم و با مدرک فوق نفرولوژی تا این اندازه میتونه نفهم و خودخواه باشه؟؟!!!!

یادم افتاد که پارسال ۳ ماه اتاق نداشتم و یک شب در میون هم کشیک میدادم و در حالیکه میتونستم اعتراض کنم ولی چون نا وارد بودم تمام سختی ها رو به جون خریدم.....در حالیکه حالا میفهمم چقدر بی ارزش بود تحمل اون همه ناراحتی و سختی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:20 PM  توسط مریم | 
امشب هم مثل اکثر روزهای دو هفته پیشم بهم خوش گذشت......اگرچه بعد از کشیکم بی نهایت خسته بودم و فقط وقت کردم ۱ ساعت و ده دقیقه بخوابم و بعد از اینکه از خواب پریدم که مبادا دیرم بشه میخواستم به دوستم زنگ بزنم و قرار تئاترو(علیرغم اینکه بلیط ها رو گرفته بود!!!)کنسل کنم ولی به دو علت از انجام اینکار امتناع کردم...

یکی اینکه بسیار غیر مودبانه میشد اگه خودم زیر قراری رو بزنم.. که گذاشته بودم و زحمت گرفتن بلیطو بهش داده بودم.

دوم اینکه خیلی دوست داشتم بعد حدود ۱۵ سال دوباره یک سری به تئاتر بزنم.

و چه کار درستی کردم که کنسلش نکردم و باهاش رفتم.

فوق العاده بود.اینقدر خندیدم که در تمام ۳ یا ۴ سال گذشته به دلیل سنگینی و فشار زندگی شخصیم نتونسته بودم اونجور از ته دل بخندم..

تئاتر در یک تالار قدیمی تهران برگزار میشد که جو حاکم بر آن خبر از قدیمی بودم اون مکان میداد و اونجا تالار سنگلج بود که به نظر من با سلیقه خاصی دکوراسیون شده بود و کافی شاپ کوچکی در یک سمت سالن داشت که پذیرای تماشاگرانی بود که برای دیدن نمایش اومده بودن با شمع هایی سفید روی میزهای قهوه ای که محیط تالار رو دلپذیر تر میکرد.

ما نیم ساعت زودتر رسیدیم و از فرصت استفاده و چای با طعم کاکوتی سفارش دادیم که هنوز هم عطر اون با عطری شبیه بوی قلیون با طعم میوه رو در این وقت شب استشمام میکنم و احساس شادابی و جوونی(که مدتی بود فراموشش کرده بودم!!)میکنم.

نمایشنامه برگرفته از یکی از آثارچخوف تحت عنوان خواستگاری بود که به سبک ایرانی تدوین شده بود .که آواز ها از آهنگ های شمالی و قدیمی ایران بود و لهجه ها بر گرفته از لهجه مردم شمال ایران و رشت بود....که همین هم باز بر دلنشینی نمایش بر قلب من می افزود و بیشتر از هر وقتی خوشحالم میکرد و من نمی دونستم چطور باید از کسی که پیشنهاد دیدن این نمایشو به من داد تشکر کنم.

امشب جزو اون زمانهایی از زندگی هر فردی است که زبان انسان نا توان میشه تا سپاسگذاری کنه از افرادی که شادی رو به زندگی ادم میارند....اگرچه من همه این اتفاقات رو به وجود پروردگاری نسبت میدم که همیشه با من بوده و گاهی مثل این روزها وجودشو پر رنگ تر حس میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:32 AM  توسط مریم | 
در روز هایی که گذشت زندگی سر سازگاری با من را داشت....اگرچه اکثر روزهای این هفته و هفته بعد رو کشیکم ولی روز هایم با وجود دوستی مهربان و فدا کار یکی از دیگری قشنگ تر و رویایی تر شده..

حالا دیگه کمتر در تهران بزرگ و شلوغ احساس تنهایی میکنم چون اون هست...حرفامو میشنوه...با من هم دردی میکنه و بی نهایت به من لطف و محبت داره!!!نمیدونم چطور من...منی که به سختی به هر چیز و هر کسی اعتماد میکردم...حالا اینقدر میتونم بهش اعتماد داشته باشم؟؟!!!اون نمادی دیگر از لطف و محبت پروردگارم به منه و این احساس قلبی منه و پیش نیومده که قلبم با من صادق نباشه..اون رنگش سفیده و موسیقیش ملایم و دلنوازه.

در هفته گذشته با روتاسیون رزیدنت ها موافقت شد و این موضوع باعث شد در تصمیمم در انتقال به رشت فعلا تجدید نظر کنم!!

امشب قراره بعد سالها به یک تئاتر برم تا کمی از خستگیهای کشیکمو از تنم بیرون کنم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:26 PM  توسط مریم | 
دیروز از صبح خانوادگی راه افتادیم به سمت قم که بعد از یک سال یک سری به آرامگاه مادر و پدر بزرگ مادریم بزنم که حالا که فکر میکنم ای کاش حالا که تهران قبول شدم اونا هم زنده بودن واونوقت من میتونستم تمام تنهایی هامو با صحبت با اونا و گوش دادن به شعر های پدر بزرگم بگذرونم ولی افسوس که عمر روزهای خوشی زیاد نیست و وقتی به خودت میایی میبینی اونایی که دوستشون داری دیگه در کنارت نیستن.....ولی قشنگی زندگی به اینه که میتونی گاهی غم دوری از اونا رو با افراد جدیدی پر کنی که میتونی عاشقشون بشی و دوستشون داشته باشی.

دیروز سر راه قم به یک مکانی برخوردیم که شبیه بازار تره بار بود ولی به جای میوه پر از گل های رنگارنگ بود که عملا قیمتی هم نداشتن....باورم نمی شد یک مکان پر از گل های زیبا...مثلا به راحتی یک دسته ۲۰ تایی گل سرخ را میتونستی با ۱۰۰۰ تومان بخری که همشون هم تازه بودن.

زیارت حضرت معصومه هم رفتیم که وحشتناک شلوغ بود و بعد از نهار و رقتن به آرامگاه خانوادگی رفتیم جمکران که بار اولی بود که به زیارت اونجا میرفتم.......مکانی زیبا و روحانی....با کوه هایی بلند در مقابل ساختمان ساخته شده در اون مکان که هر چند فاصله اش زیاد بود ولی میتونستی پرواز پرندگان را از دور دست به خوبی ببینی که فاصله نوک کوه تا مسجد ساخته شده رو پر کرده بودند و موقع نماز مغرب که داخل صحن شدیم هم اونها دیده میشدن....که در بالای لوستر ها پرواز میکردند و یا در بالاترین مکانی که پرده ها نصب شده بودندنشسته بودند....زیبا و وصف ناشدنی بود.

بهم خوش گذشت.خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 2:56 PM  توسط مریم | 
بالاخره این یکی کشیک ۴۸ ساعته هم تموم شد ...باورم نمیشه ۴ کشیک از ۱۰ کشیکمو در عرض یک هفته دادم ولی دیشب با اون ارشد کلی استرس داشتم...

سعی داشت گیر بده ولی بهانه ای پیدا نمی کرد.من هم که به شدت سرما خورده بودم آماده بودم تا بهش بپرم ولی خوشبختانه هر بار به نحوی ختم به خیر میشد.حالا جالبتر اینه که اکثر کدهای ۹۹ در دوره رزیدتیم در کشیک هایی بوده که با این ارشد بودم و طوری با من برخورد میکنه انگار استغفرالله مرگ و زندگی دست منه!!!و دیشب هم ۲ تا دیگر از آن کدهای ۹۹ معروف زده شد و من هم با بیماران مذبور از ترس این آقای دکتر موقتا به آن دنیا می رفتم و برمی گشتم.اگرچه یکیشون بیماری بود(آدنوم پاراتیرویید) که با تمام وجودم دوست داشتم زنده بمونه ولی نموند و من تمام تلاشمو براش کردم ولی اون مرد به خاطر کمبود های بیمارستان و نداشتن جراح توراکس!ولی دومین کد با یک ضربه مشت برگشت ولی تا صبح بارها و بارها کد خورد.

با این سرما خوردگی قیافم خیلی خنده دار شده....چشمای قرمز...صورت ورم کرده و زیر چشمام کبود شده...هرچی درمان علامتی هم میکنم بی فایدست!!جالب تر ایکنه اینقدر آبریزش دارم که حتی نمی تونستم یک عمل ۱ ساعته آپاندکتومی پرفوره رو تحمل کنم!!!!چی باید به سیرکولر اتاق عمل میگفتم؟؟؟!!!که فلانی بیا ماسکمو بالا بزن بینیمو خشک کن!!!خیلی مسخره میشد ولی خب با هر بدبختی بود تحمل میکردم تا اینکه ارشد سرم داد کشید که اینقدر فین فین نکن!!!

خوندن کتاب راه کمال دکتر بهرام الهی رو شروع کردم....کتابی که روی میز همون دوست پزشکم دیده بودم و تعریفشو شنیده بودم.

امروز صبح هوای تهران فوق العاده بود و وفتی از پاویون زدم بیرون و وارد حیاط شدم نور خورشید که از لا به لای ابرها بر حیاط بیمارستان میتابید... صورتم رو نوازش کرد. من با برخورد گرمای ملایمش به صورتم تمام خستگی ها و اضطراب هایم رو فراموش کردم و به خدا سلام کردم و بار دیگر بزرگی اش را ستودم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:55 AM  توسط مریم | 
۲ روز و نیم گذشته رو در بیمارستان به سر بردم و هر دو روز کشیک بخش بودم و میتونم بگم در آرامش گذشت(چه از نظر تعداد بستری بیمار و چه از نظر عدم کانتکت با رزیدنت های ارشد)!!

اتاق عملمون هم شامل چند کیس الکتیو بود که جالب ترینشون آنوریسم آئورت در پیر مردی ۷۰ ساله بود که بارها اپروچ بهشو از کتاب خونده بودم ولی خوب متوجه نشده بودم تا اینکه سر عملش رفتم و خیلی تجربه جالب و گرانبهایی برام بود که چند تا از عکس هاشو در همین پست گذاشتم.

و برای اولین بار هم یک کوله سیستکتومی با کمک ارشد انجام دادم که پدرم در اومد چون بیمار فوق العاده چاق بود و اکسپوژرم هم نا مناسب بود .....در پایان عمل داشتم از کت و کول می افتادم و سر دوختن فاشیا که رسیدم واقعا کم آوردم.......و به فاشیایی که بستم هم به شدت مشکوکم.خدا کنه عارضه دار نشه.چون بین جراح ها همیشه یک جمله ای هست که میگن هر وقت میخوای جراحی رو نفرین کنی بگو کله سیستکتومیش عارضه دار بشه!

بر گشتم خونه عین مرده بودم ولی ته دلم خوشحال بودم چون بعد مدتها در این بیمارستان یک کار مفید انجام دادم که تا حدود زیادی خستگیمو از تنم بیرون برد.

امشب افتخار آشنایی با انسانی مهربان رو داشتم که این روز ها تعدادشون هم زیاد نیست.

فردا و پس فردا هم کشیکم.که به یاری خدا امیدوارم خوب بگذره....چون پس فرداش کسی ارشدم هستش که یک لات واقعیه و در من دیگر توانی نیست.پروردگارا به تو پناه میبرم که بزرگی ..ستایش و پرستش فقط و فقط از آن توست.من رو از بد دهانی و تهمت های ناروا که از جانب این بنده تو در هر باری که با او کشیک هستم به من زده میشود حفظ فرما.(در این ماه بارها کشیک هایی که با او بودمو عوض کردم و حتی زیر بار کشیک های ۴۸ ساعته رفتم ولی ۲ تا از کشیک هام دیگر جایی برای تغییر نداشت.)

سرما خوردم و همش آبریزش بینی دارم وگلوم به شدت میسوزه.....این رو هم از رزیدنت سال یکیم گرفتم که با من در پاویون هم اتاقه.دیشب خیلی دلم براش سوخت...مریض بود ولی دائما داشت میدوید تا کاری نمونه!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:3 AM  توسط مریم | 
امشب شام مهمان یک دوست قدیمی و عزیز بودم..... با وجود اینکه حداقل ۲۰ سال از من بزرگتر است ولی من هیچگاه این تفاوت سنی رو لمس نکردم.

زنی ۵۰ ساله....از قدیمی ترین پزشکان عمومی رشت....با افکاری ویژه و بزرگ.

کسی که هر بار به قصد دیدنش به مطبش سر میزنم حتما یک جلد کتاب رو در رابطه با معنویات که با سلیقه خاصی جلد گرفته شده و تا محلی که مطالعه شده برای جلوگیری از خراب شدن کتاب با گیره علامت گذاری شده... روی میزش میبینم و نگاهی گذرا به اون کتاب باعث میشه هفته بعد همون روی میز خونه من باشه.

با پشت کار فراوان هنوز هم که هنوز هست هر روز صبح ساعت ۶ تا ۷ صبح پیاده روی میکند و در حاشیه پارک نزدیک منزلش میدود.گیتار مینوازد و شعر میگوید.

او سهم به سزایی در شناخت من از زندگی و قبولی من در تخصص دارد.......او درست در مقطعی از زندگی که از نظر روحی در وضع بدی به سر میبردم و به خاطر مشکلاتی که برام پیش اومده بو دو اکثر دوستانم تنهایم گذاشته بودند..من رو راهنمایی کرد ویکی از کارهایی که به این منظور انجام داد آموختن مدیتیشن به من بود که روزی ۵ دقیقه انجام میدادم.

به من میگفت کافیه تصور کنی یک جراح هستی و خودتو فقط چند دقیقه در اون لباس در نظر بگیری و من در هر بار ریلاکسیشن به ناخودآگاهم دستور میدادم که باید در دوره رزیدنتی پذیرفته شوم....میگفت کافیه بخوای اونوقت همه چی امکان پذیره!!

من هفته ای یک بار از ساعت ۷ شب تا ۱۲ نیمه شب به مطب بسیار شلوغش میرفتم و او با دست و دلبازی فراوون به من این اجازه رو داده بود تا در مدت یک سالی که اکثر ساعاتم در کتابخونه برای آمادگی دستیاری میگذشت برای فراموش نکردن طبابت.....مطب شلوغ و پر آوازه اش را کاور کنم.

آشنایی با اون به من یاد داد زندگی زیبا تر و وسیع تر از اونی بود که تصور میکردم.

یادمه وقتی قبول شدم به من با خوشحالی زنگ زد و تبریک گفت و یاد آور شد که ما دوستان پزشک عمومیتو فراموش نکنی.در دل به این سخنش خندیدم و با خود گفتم:مگه انسان فراموش میکنه چی بوده و همه متخصصین هم یک زمانی پزشک عمومی بودن و یک پزشک قبل از داشتن هر تخصصی باید یک پزشک عمومی خوب باشد.

من عاشقانه دوستش دارم و سعی میکنم ازش الگو برداری کنم.

این عکس از مطبی است که یک قسمت از زندگیم با خاطرات فراوونم در اونجا رقم خورد و مطالعه موارد و بیمارانی که به اونجا میومدن و زیاد هم بودن در صحیح زدن تمام سوالات داخلی و زنان و سه چهارم سوالات اطفال امتحانی که دادم... نقش مهمی داشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 2:33 AM  توسط مریم | 
از بچگی در ذهن خودم برای احساساتی که در لحظات مختلف زندگیم داشتم یک موسیقی رو زمزمه میکردم یا فقط به صورت گذرا اون موسیقی بسته به اون احساس در وجودم زنده میشد که هنوز هم این ویژگی در من باقیمونده.اگرچه اخیرا میتونم اون رو به صورت رنگ هم بیان کنم.....شاید توضیحش مشکل باشه ولی یک جور حس درونیه!!!!

مثل حسم نسبت به تهران و اکثر آدماش که رنگش سیاهه و یا رشت که سبزه و اردبیل که سفید مثل اکثر انسانهایی که در اونجا زندگی میکنند و بی نهایت ساده و مهربانند.

۲ روزه که مجددا رشت اومدم.......دیگه تحمل تهرانو ندارم.......مثل برادر کوچیکترم که پزشکی میخونه ولی ۲ روز میمونه و برمیگرده رشت!!!ولی این بار برای بازدید از بیمارستانهای رشت و بدون مرخصی و به هوای رسیدگی به شکایتی که ازم شده..........مجبور به دروغ گفتن شدم!!!!!!!

در این مدت کوتاه حسم و ارزیابیم از جراحی رشت هم سبز بود....سال دومی هاش کولاک میکنند......چه دستی دارن سال سومی هاش و چه شجاعتی که این شجاعتو حتی به منی که چند ساعت کنارشون ایستاده بودم منتقل کردن...رزیدنت در گیلان از احترام خاصی برخورداره و به قول پدرم مثل قدیم دانشگاه های تهران باهاش برخورد میشه.

بیمارستان پورسینای رشت با قدمتی طولانی از بیمارستان های زیبای ایران محسوب میشه و تا چشم کار میکنه بیمار ترومایی داره.....از عمل هایی که دیشب در کشیک آزمایشی که با بچه های اینجا دادم لذت بردم.......پریتونیت.. پارگی شریان... آپاندیسیت.

موسیقی رشت دلنشین و آرامش بخش برام و قلبم رو پر از شعف و شادی میکنه.

خدا کنه مدیر گروه با جابجاییم موافقت کنه چون من حتی جایگزینم پیدا کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:58 AM  توسط مریم | 
پامون به پزشکی قانونی باز نشده بود که شد؟؟!!!!

چشممون به تابلوی سر در کمیسنون پزشکی نیافتاده بود که افتاد.

دیشب حوالی ۱۰ شب بود که یکی از هم دوره ای هامون در بیمارستانی که تابستونو اونجا گذرونده بودم زنگ زد و گفت خودتو فردا هر چه زودتر برسون به کمیسیون پزشکی.من هم که تا حالا پام اینجور جا ها نرسیده بود و همیشه در زندگی مبارکمون راه راست را پیموده بودیم...تا یک مدتی مبهوت فقط داشتم به جرفاش گوش میدادم که با چند بار صدا کردن اسمم توسط ایشون به خودم اومدم....

امروز بعد از جلسه کیس ریپورتی که داشتم و براش کلی زحمت کشیده بودم بدو بدو خودمو اول به بیمارستان قبلیم رسوندم بعدش با کلی بدبختی پرونده رو بیرون کشیدم تا ببینم چه دسته گلی آب دادم؟؟!!!

و در کمال تعجب دیدم من فقط ۲ بار افتخار ویزیت نامبرده رو داشتم و بقیه اش را در مرخصی تابستونی در مشهد به سر میبردم.آخه یک جوری باید حتما از دماغمون در بیارن!!!!

بیمار یک شیرخوار ۳ ماهه.. که کیس شناخته شده پرون بلی بود و در سرویس جراحی اعصاب جهت کرانیو سین استوزیسش بستری شده بود و بعد عمل دچار پنوموتوراکس میشه که رویهم براش ۳ تا چست تیوب میذارن.....که باز ریه چپ اکسپند نمیشه و در نهایت بیمار ۲ بار کد خورده و اکسپایر میشه.

وی هیدرونفروز ۲ طرفه کلیه و دیاستاز شکمی داشت.

اگرچه من در هر ۲ باری که ویزیتش کردم نت کامل دارم ولی سوالم اینه چرا من و این دوستمو برای شکایت از سرویس جراحی انتخاب کردند؟؟؟؟مایی که در نت گذاری حرف اول رو میزنیم.و منی که فقط در کل اون پرونده ۲ بار بیشتر بیمارو ندیدم....چون متعلق به سرویس جراحی توراکسی که من توش بودم نبود؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 4:43 PM  توسط مریم | 
امروز صبح ساعت ۶:۳۰ که برای راند بحش رفتم......به این امید که شاید بخش در ماه جدید نظم پیدا کرده باشه....شنیدم که رییس بخشمون روز ۴ شنبه استعفای خودشو تحویل مدیر گروه داده.

به قول هم دوره ایهام حالا چه نقشه ای در زیر این استعفا وجود داره خدا میدونه...یا بیمارستان از نظر آموزشی دیس اپروو شده و دکتر از خجالت استعفا داده و یا می خوان سر و صدای ما سال دومی ها رو بخوابونند.خدا عالم است.

خلاصه من برای انتقال به بیمارستان آموزشی تر این دانشکده مجبور شدم از پارتی هام در رشت استفاده کنم...اگرچه روی قدرتشون تردید دارم.ولی دارم تلاش می کنم تا حد اقل فردا که به عنوان جراح میرم شهرستان گند نزنم.

امروز توی درمانگاه برای اولین بار و با کمی زرنگی(چون ۷ تا سال دویی هستیم و همه خواهان انجام پروسیجر!!!!)تونستم بیوپسی برست به وسیله کور نیدل انجام بدم.و یک کیس جالب هم دیدم که در زمینه سوختگی ۲۰ سال قبل بیمار به مرور زمان ایجاد شده بود و حتی استادمون که جزو بهترین اساتید پلاستیک ایران هستش هم در تشخیصش مونده بود ........بستریش کردیم تا بررسیش کنیم.

اینم عکسش:

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 5:5 PM  توسط مریم | 
ساعت ۶ عصر باید برگردم به تهران کثیف....شلوغ و بی در و پیکر(البته به اصرار پدرم)

خدایا نمی دونم چم شده.....منی که همیشه درس و کارو دوست داشتم.....الان فراری ام!!!

تمام غم های دنیا در این لحظه روی شونه هام سنگینی میکنه.

وقتی خواهرم صورتم رو میبوسه و میگه مریم مواظب خودت باش..بالاخره تموم میشه.

وقتی پدرم محکم میزنه به پشتم و میگه برو و مبارزه کن با سختی ها.کم نیار دخترم.حالا ۴ شنبه دوباره بر میگردی دیگه؟؟؟من میفهمم دوری من براش سخته ولی داره تحمل میکنه!!

وقتی مادرم لباسهایی که آورده بودم تا برام بشوره رو در چمدونم میذاره به همراه کلی غذا که با سلیقه بسته بندی کرده و با عشق نگام میکنه و میگه مریم جان تو خیلی زحمت کشیدی تا قبول شدی.یادت نمی یاد چه قولی دادی.

همه اینها به همراه اندیشه به این موضوع که ساعت ۱۲ شب میرسم تهران و  وارد خونه ای تاریک میشم که بوی تنهایی می ده و نظاره گر سختی های من بوده  باعث میشه قلبم فشرده شه و ناخوداگاه اشک در چشمام جمع شه!!اون موقع است که در هنگام باز کردن دست پخت های مادرم و چیدنشون در یخچال بغضم میترکه و در تنهایی برای خودم و دلتنگی هام گریه میکنم.

نمی دونم چم شده؟!شاید ایمانم کم شده.

پروردگارا کمی صبر لطفا.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 2:52 PM  توسط مریم | 
باز هم دوره ثبت نام های لاتاری شروع شده.....

دامادمون به شدت پی گیرش هست و از تک تک ما عکس گرفت تا همه با هم ثبت نام کنیم.

امشب مهمون خونه خواهرم بودیم.....فرصتی مجدد برای دور هم جمع شدن و گپ زدن.

وقتی با خانواده ام هستم زیبا ترین لحظات زندگیم رقم میخوره و تمام بدجنسی ها و پلیدی های جامعه دوروبرم را فراموش میکنم.

حیف که فرصت دیدارشو ن برام حداقل به مدت ۲ سال در حد یک یا دو و یا حداکثر ۵ روزه......

اندک ولی لذت بخش. 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:43 AM  توسط مریم | 
دیروز صبح مجددا بیمارستان و اتاق عمل جراحی شاهد درگیری دیگری بین رزیدنت های سال پایین با رزیدنت های سال بالاش بود که به صورت بسیار مفتضحی به شکل داد و فریاد و بزن بزن بود که متاسفانه یکی از اعتراض کنندگانش من بودم.

و علت اعتراض ما ۷ رزیدنت سال ۲ که فقط یک ماه است وارد بیمارستان کوچک و کم ظرفیت (ف)شده ایم..... بر نبودن تعداد عمل مناسب با توجه بر تعداد زیادمان و بر خورد نا مناسب رزیدنت های سال ۳ و ۴ با ما که هم چنان انتظار دارند مثل رزیدنت های سال یک و مشابه پارسال ساعت ۵ صبح در بیمارستانی باشیم که فقط ۲۷ تخت جراحی دارد و تعداد عمل های چراحی اش به یک چهارم بیمارستان دیگر همین دانشکده نمی رسد!!!

ما یک سال پر از سختی رو پشت سر گذاشتیم به این امید که جالا که سال ۲ شدیم به ما یاد بدن که جراحی چیه و چطور میشه اعتماد به نفس لازم را برای مثلا یک عمل لاپاروتومی کسب کرد و این مستلزم جراحی های متعدد و آموزش اساتید است که متاسفانه در این بیمارستان هنوز هم که هنوز است اساتید خود ما به عملی مثل هرنی هم اینترست دارند و اون رو فقط به سال ۴ واگذار میکنند.

این شد که همگی نامه ای به وزارتخونه داریم مینویسیم که چطور این بیمارستان تاکنون دیس اپروو نشده است.........چون پاسخ اعضای هییت بورد که برای بازدید از بیمارستان ما آمده بودن به این سوال ما فقط این بود که چرا این دانشگاه مادرو در تهران برای رشته جراحی عمومی انتخاب کردین و ما فقط در دلهامون به این حرف خندیدیم و یکی از ما که ساده تر از بقیه بود حرف دل همه ما رو به زبون آورد که شما چرا این رشته رو در لیست انتخاب پزشکان عمومی قرار دادید که با هزار بدبختی نمره لازم برای ورود به رزیدنتی رو کسب کرده بودیم؟؟؟؟؟!!!!

من دیروز کاملا با حالت قهر از اتاق ریاست بخش اومدم بیرون و ۲ روز هم مرخصی گرفتم و در پاسخ ارشد که چرا داری مرخصی میگیری...گفتم که حقم هستش و هیچ غلطی نمی تونید بکنید....

عطایتان را به لقایتان بخشیدم.

رشت هستم............برای دردو دل با پدری که همین بی نظمی ها سبب شد از ادامه کار در دانشکده پزشکی کناره گیری کنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:38 AM  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
آمیز قلمدون
جراح دیوانه(شیر سارا)
تبسم خدا
یک دنیا خاطره(رها.......)
دکتر سارا
از نگاهی دیگر
medicineman
پزشک 78
اینجا سرد است.....
مدیکوس
لاپاروسکوپ
مردی از جنس ترانه
سیمای انسان راستین
خاطرات یک دانشجوی پرستاری
به آسمان بگو........
ایراندخت
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی و زندگی
یادداشتهای یک دانشجوی پزشکی
دانستنی های داروخانه
دکتر ایکس
روانپزشک نیمه دیوانه
آسمون و ریسمون
تب و تاب طب
باران
قرارمون ........تو آسمون
خانه رویاهای من
دکتر مثبت
جامعه جراحان ایران
ویدیو های جراحی
سایه گرم
دکتر پرتقالی
میز غذا
پزشکان ایران
انجمن پزشکان عمومی ایران
سازمان نظام پزشکی
وبلاگ دستیاران پزشکی(گل پسر)
دبیر خانه شورای آموزش پزشکی
پزشک گمشده
پزشکان بدون مرز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
قالب وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM