![]() |
![]() |
|
|
بگذارید و بگذرید
ببینیدو دل مبندید چشم بیندازیدو دل مبازید که دیر یا زود.......... باید گذاشت و گذشت. حضرت علی"ع" |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:4 PM توسط مریم |
|
|
علی ای همای رحمت...تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را........ باز هم شبهای قدر..........باز هم دعای جوشن کبیر....باز هم قرآن به سر گرفتن وشبهای مناجات ونزدیکی بیشتر به خالق هستی......کسانی که فقط ۱ بار آن را از صمیم قلب تجربه کرده باشند هیچ وقت این لذت رو فراموش نخواهند کرد. شبهای شهادت مظلومانه مولایمان علی........... وای که چقدر خوب بودن سخته یا علی و تو چطور اینگونه خوب بودی و خوب ماندی؟؟ در این شبها ازت صبر بیشتر و توانایی بیشتر برای کمک به بندگانت بدون چشمدامت به نکته خاص و تداوم خوشبختی ام را میطلبم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:37 AM توسط مریم |
|
|
امروز سالروز تولدمه...........
۳۰ سال به سرعت گذشت..............و من اصلا گذر زمانو نفهمیدم.......به ویژه ۲۰ تا ۳۰ سالگیمو!!! دوران کودکیم سرشار از خاطرات شیرینیه که هر وقت بیکار میشم تنها با فکر کردن بهشون لبخند رضایت بر لبانم نقش میبنده.... پدر بزرگ و مادر بزرگی مهربان که در کنار پدر و مادرت زندگی دوران کودکی و نوجوانیتو هر روز از روز دیگر شیرین تر و زیباتر میکردن.... دوران جوانیم هم که در حال گذر از اون و ورود به مرحله میانسالی هستم خوب بود و من به اکثر آرزوهایی که داشتم رسیدم و فقط یک سال اخیر زندگیم با ورود به رشته جراحی سخت بود که به گمانم از تمام اون سختی ها فقط خاطرات خوبش میمونه. همیشه این سالروز در زندگیم شروع کننده دوره جدیدی در زندگیم بوده.........مثل جشن فارغ التحصیلی...شروع دوره رزیدنتی........اتمام کشیک های سال یکیت و یا شروع کشیک های سال یکی و هم چنین تغییر بیمارستانت و در دوران کودکی کوچ خانوادت از شهر خاطرات کودکیت یعنی تهران به رشت و............ شاید هم علت شروع تمام این مراحل زندگیم در این تاریخ قرار گیری ۲۸ شهریور در انتهای هر سال کاریه!!! به هر حال با شروع هر سال از زندگیم به خودم ۱ قول مبدم و سعی میکنم خواستمو در اون سال عملی کنم و به قولم وفادار بمونم.........و امروز هم به خودم قولی دادم که باید به اون پایبند باشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:52 PM توسط مریم |
|
|
بالاخره تموم شد کشیک های سنگین سال یکی...........
خسته شدم........ کشیکامو با اورژانس تموم کردم و تا ۵ صبح بیدار بودم برای ۱ کات شریانی که همراهاش معتقد بودند اگه پای بیمارشون آمپوته بشه من و تمام بیمارستان و برگه رضایتو به آتیش میکشند!!!!! این هم از نظام درمانی ایران که هیچ قانونیش از پزشک جمایت نمی کنه و همین هم باعث میشه که پزشکا هر چه بیشتر بیمار ها رو به هم پاس بدن تا از آسیب های احتمالی ایمن باشند!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:28 AM توسط مریم |
|
|
امروز از صبح بد بیاری ها شروع شد.........
یکی از بهترین دوستام وقتی دیشب شیفت بوده...دچار درد شدید شکم میشه و صبح وقتی شکمشو دست زدم دیدم بعله آپاندیسیته!!!!! و تا نزدیکی های شب تمام فکرو ذکرم اون بود که نکنه مشکلی براش پیش بیاد........اون یک انسان و یک دوست خوبه.....دوسش دارم...... خلاصه این از ماجرای دوست عزیزمان. در راه برگشت خونه در ساعت ۹ شب توی اتوبان همت بودم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر که احساس کردم صداهای عجیب غریب از ماشین بلند شده و علاوه بر بوق های ممتد ماشین های دورو برم.........لذا ازلاین سرعت خارج شدم و خودمو به لاین اول رسوندم........وای .........وقتی لاستیک سوخته و تیکه پاره شده رو دیدم ۱۰۰۰ بار خدا رو شکر کردم.......به قول یکی از دوستان ببین چه کار خوبی کرده بودی که خدا اینقدر بهت رحم کرد!!!!! شانس آوردم پلیسو دیدم و برام نگه داشت و لاستیکو موقت درست کرد تا منو به خونه برسونه. بعدش هم که رسیدم خونه دیدم به به کلید خونه رو در بیمارستان جا گذاشتم..قیافم دیدنی بود!!! فردا از لاستیک سوختم یک عکس میذارم..........امشب دیگه حسش نیست!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:50 PM توسط مریم |
|
|
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی، اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … اگر روزمرّگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر ميكنند، دوری كنی . .. .، تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، اگر ورای روياها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگيات ورای مصلحتانديشی بروی . . . - امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری! شادی را فراموش نكن پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 2:53 PM توسط مریم |
|
|
فقط ۶ روز دیگر به اتمام دوره ما در بیمارستان فعلی(ر)مونده..........
بیمارستانی که آمورشی تربود و جوی آرام تر و مودبانه تر به مدد ارشد های بهترش داشت.....(به قول هم دوره ای هامون در بیمارستان ر وقتی اومده بودید اینجا اینقدر آژیته بودین که همه جا رو به آتیش میکشیدین!!!) دوستان خوبی در این بیمارستان پیدا کردم چنانچه در بیمارستان اولمون هم پیدا کرده بودم با این تفاوت که اینجا وقت و حوصله اینو داشتم که حداقل یک گپ کوتاه باهاشون بزنم ولی بیمارستانی که ۶ ماه اول ورودمون اونجا بودبم با اینکه بیمارستان به قول معروف رست تری بود نمیذاشتن نفس بکشیم به ویژه من که یک دختر در اون بیمارستان(ف) بودم و یکی از ارشدهای اونحا که برای خودش یک گنده لات بود به قدری اذیتم کرد که گاهی میخواستم پا روی تمام آرزوهام بذارم و انصراق بدم(اون به خودش اجازه میداد هر گونه توهینی به من بکنه!!!!).معتقد بود دختر ها هیچ چی نیستن و فقط به درد آشپز خونه میخورند!!! من تحملش میکردم......اون حتی عمل های ساده رو هم به من نمی داد!!!! خلاصه اینکه ما دوباره داریم همون جا بر میگردیم ولی من علیرغم تمام اون آزارها در کمال تعجب خوشحالم(البته یک دلیلش هم اینه که اون گنده لاته برنامه روتیشنش تا آخر دوره جراحی عمومی بر خلاف من شده و دیگه ریختشو نمیبینم)..........اونجا رو دوست دارم شاید جون رزیدنتیمو که شروع آن یکی از بزرگترین آرزوهام بود در اون مرکز بود.......حتی در این ۶ ماه دوم سال گاهی اینقدر دلم برای اونجا تنگ میشد که با ماشین میرفتم دور ساختمونش میچرخیدم و چندین دقیقه به در ورودیش و طبقه سومش که بخش جراحی بود خیره میشدم و به ساعت ۴:۳۰ صبح هایی فکر میکردم که باید بیمارستان می بودم!!!!! ولی حالا به این حرف پدرم میرسم که همیشه میگه سختی ها فراموش میشه و توفقط باید از کنارشون بگذری بدون اینکه خودتو در گیر کنی.....اون مثل همیشه راست میگه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6:11 PM توسط مریم |
|
|
چند عکس از پارک چیتگر که کمی منو از حال و هوای شهر کثیف و آلوده تهران دور کرد.....
اگرچه وقتی میرفتم اونجا صبح جمعه بود و من کشیکی ۴۸ ساعته رو پشت سر گذاشته بودم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:44 AM توسط مریم |
|
|
دیروز یکی از دختر های سال یکیمون ـ که مدتها بود دنبال مدیر گروه جراحی بود تا نظر مساعد ازش بگیره که بتونه حداقل تغییر رشته بده تا انصراف!!!!ولی با برخورد بسیار نا مناسب اون روبرو شده که پای تلفن بهش گفته بیخود کردی رشته ای زدی که تواناییشو نداری و حالا انصراف بده و ۲ سال از امتحان محروم شو تا حالت سر جاش بیاد..........بعد هم گوشی تلفن رو روش قطع کرده بود!!!ـبالاخره به آرزوش رسید.
دختر بیچاره که با این اخلاق های دکتر آشنایی کافی نداشت کلی دلخور شده بودو گریه کرده بود ولی مصمم بود که انصراف رو حتما بده تا اینکه زدو دیروز درمانگاه گوارش وزیر بهداشت در مجاورت درمانگاه جراحی تشکیل شد(هفته ای ۱ بار وزیر برای ویزیت هاش میاد بیمارستان ما و درمانگاه رو هم کاور میکنه)..........و وزیر وقتی در خواست اونو دید بدون معطلی موافقت کرد و ۲ تا راه پیش پاش گذاشت یا تغییر رشته و یا انصراف بدون محرومیت!!!!! واین جمله معروف در ذهنم تداعی شد که "دست بالای دست بسیار است". خانم دکتر ما داشت بال در میاورد و خوشحال بود که از اینچنین محیط وحشتناکی داره در میره!!تا شب که تو پاویون با من کشیک بود داشت ۱ جوری شادیشو ابراز میکرد........اگرچه به نظر من اون در مقابل سختی ها کم آورده بود ولی به روش نیاوردم و در شادیش سهیم شدم....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 6:38 PM توسط مریم |
|
|
دیشب هم یکی دیگه از کشیک های سخت سال یکیم بود.......
تا به خودم میومدم ۱ یا ۲ مشاوره اورژانس تو دستام بود...حتی به افطار هم نرسیدم..... فقط ۶ تا شالدون و ۷ تا کت دان داشتم......و آخریش هم ۱ مشاوره مزخرف در ارتباط با ۱ ضایعه پوستی در ۱ بیمار دیابتی بود که ساعت ۳ صبح به دستم رسید که اصلا ربطی به گروه جراحی نداشت........ حسابی کفری شده بودم ورزیدنت سال پایینی من هم که از این سهمیه مدیران بود وحال تکون خوردن نداشت هم در پاویون خواب بودند وحتی این زحمت رو به خودشون ندادن که تشریف بیارند و ۱ چست تیوب گذاری یاد بگیرند!!!!! اگرچه من هم صبح هنگام از خجالتشون در اومدم!!!
جالب ترین مریض دیشبم یک هماتوم غلاف رکتوس بود که هموگلوبولین ۳ داشت!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:29 PM توسط مریم |
|
|
کاش در دنیا ۳ چیز وجود نداشت..........
غرور....دروغ و عشق. انسان با غرور می تازد........ با دروغ می بازد و با عشق میمیرد. (دکتر شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:2 PM توسط مریم |
|
|
رشت هستم .
و از افطاری هایی که مادرم درست میکنه لذت میبرم مثل شامی...آش شله قلمکار...فرنی هایی که با برنج های ساییده شده درست میکنه لذت می برم. دیشب بارون بود و بوی خاک بارون خورده آدمو مست خودش میکرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 3:35 PM توسط مریم |
|
|
دیروز تو اتاق عمل مشغول جراحی اولسر پپتیک سوراخ شده بودیم که یکهو برق رفت و برق اضطراری بیمارستان هم قطع بود!!!!!!!!!!!!!
هر کی به ۱ وسیله ای میخواست فیلد عمل رو روشن کنه!!یکی با نور موبایلش و دیگری با چراغ قوه........ خیلی جالب بود.........با خودم داشتم فکر میکردم که واقعا جهان سوم هستیم.......وقتی در تهران پایتخت ایران باشی و در یکی از بزرگترین بیمارستان های ایران کار کنی و نتونی ساده ترین امکاناتو داشته باشی!!!!بیچاره بیمار. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 7:43 AM توسط مریم |
|
|
شعر زیر از ۱ دوست خوب و عزیز است که هم نشینی با او به ویژه در شب های کشیکم مایه دلگرمی و آرامش منه و همیشه سعی میکنم برنامه های کشیکمو جوری تنظیم کنم که با اون تو شیفت عصر و شبش باشم........
اون از معدود انسان هایی است که دید عمقی وبرداشت زیبایی از زندگی داره و وقتی من در اوج عصبانیت از زمین و آسمان در شبهای کشیکم هستم بی درنگ به بخش جراحی ۲ و پیش اون میرم تا آرومم کنه. شعر زیر از سروده های این دوست و همراه خوبم هستش که از سایتی که گفته ها و نوشته هاشو گاهی در اون پیدا میکنم برداشتم .(با اجازه از اون و سایت http://www.23da.com// در وبلاگم درجش میکنم).
دل قوی دار نازنین گر سخنم گوش کنی زندگی بال و پرش رنگین است گاه نیرنگ و صبوری و عذاب کاش ای دوست که صادق باشیم چه اگر تلخ و چه شیرین باشد صاف و شفاف چو آینه و آب غم اگر ساده و بی آلایش مرد را درد و صبوری باید روزی از راه رسد تا نگهت در پی ساز خوش آهنگ رود باز اندیشۀ پرواز کند شب به یادش همه مهتاب شود دست در دست کمان ابرویی گر نگاهی تو در آن روز کنی خنده ای برلب تو بنشیند دور تا دور خودت را بنگر زندگی شادی و غم دارد و آه دل قوی دار که در شهر بقا تابلو گر همه رنگی باشد روزها گر همه اش شاد و به کام صبح از پشت شب تیره خوش است نازنین این همه حرف من است هیچ شب نیست که پایان نشود (پرستار ِشب) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8:28 PM توسط مریم |
|
|
امروز صبح که بعد یک روز مرخصی رفتم بخش دیدم رزیدنت های سال یکیمون اومدند و دارن نت میگذارن.
وقتی دیدمشون به ویژه خانوماشونو با خودم عهد بستم اذیتشون نکنم و سعی میکنم به این عهدم وفادار بمونم. امروز پدرم بر میگرده رشت.........اسباب کشیم کلی اذیتش کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 3:36 PM توسط مریم |
|
|
دیرور عصر بود که از یکی از صمیمی ترین دوستان پدرم(خودم که اصلا وقت نمیکنم روزنامه بخونم!!!)شنیدم که هادی ساعی تنها مدال طلای المپیک ایرانو تونسته کسب کنه....
از این خبر بی نهایت شاد شدم و به خودم بالیدم که هنور هم قهرمانی مثل ساعی داریم که میتونه برای ایران افتخار بیافرینه......و متاسف شدم که تماشای بازیشو از دست دادم چون اون همیشه شجاعانه مبارزه میکنه و غیرت و میهن دوستی در وجودش کاملا حس میشه. پیروزیشو بهش تبریک میگم و آرزومند موفقیت های بیشترش هستم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 4:28 PM توسط مریم |
|
|
مادامیکه تلخی زندگی دیگران را شیرین میکنی.....بدان که زندگی میکنی(هلن کلر)
روز پزشک مبارک. باز هم روز پزشک.... و چه مظلومانه مثل سالهای گذشته این روز رو در دلهامون و بی صدا جشن گرفتیم. شب قبل از این روز کشیک بودم و تا صبح داشتم تو اتاق عمل جون میکندم و پرده آخرش هم ورود بیماری به بیمارستان با پارگی شریان آگزیلاری بود که تا ۲ بعد از ظهر روز جمعه(که مثلا روز تعطیله)....منو تو بیمارستان میخکوب کرد. امروز اسباب کشی دارم.......هنوز هم که هنوز ه دانشجو هستم و وابسته به پدر!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:37 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|