![]() |
![]() |
|
|
باختن پگاه گیلان بیش از بیش غمگینم کرد........اونم در شب کشیکم که حتی وقت نداشتم ۱ نیم نگاه به اون بازی لعنتی بندازم!!
فقط صدای بیمارانی که دور هم نشسته بودن یا گفتگوهای همکاران اقایی که از کنارشون رد میشدن منو در جریان وقایع بازی قرار میداد و جالب این بود که اکثر افرادی که در بیمارستان بودن و یا در موردش حرف میزدن شمالی بودن وباخت پگاه اکثریت اونها رو و من جمله منو غمگین کرد. از نظر من پگاه قهرمان است و مایه افتخار. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:29 PM توسط مریم |
|
|
دیشب یکی از جالب ترین موارد شب کشیکمو در دوران پزشکیم دیدم.
پسر بچه ۶ ساله ای که حین بازی از بالای پله ها افتاده بود و دچار شکستگی شایع سوپراکوندیلار اندام فوقانی سمت چپ شده بود که هم زمان نبض رادیال و براکیال دست چپ رو از دست داده بود ولی جالب این بود که هم چنان دست گرما و حرکتشو حفظ کرده بود..........برای همین صبح به صورت الکتیو به اتاق عمل جراحی عروق رفت و در اتاق عمل مشاهده شد که بون توجه به کوچکی سن بچه کولترال های زیادی داشت و همون ها دست حفظ کرده بودند. وقتی باز شد شریان براکیال پاره بود و مابقیش نکروز شده بود(در عکس هم دیده میشه)....و مجبور شدیم از ورید مدین کوبیتال دست همون سمت کمی برداشته و در قسمت پاره شده شریان براکیال قرار بدیم....نبض بیمار برگشت واین خیلی قشنگ بود. همه چی ریزو کوچیک بود ولی برای من پر از شگفتی بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:21 PM توسط مریم |
|
|
این بار از شمال با سرسبزی هاش و مردم مهمون نوازش و برای دل خودم مینویسم..........
وقتی داشتم از رشت به سمت تهران برمیگشتم غروب بود و شالیزار های بین راه در اون ساعت مثل همیشه زیبا بود و نمادی از قدرت و مهربانی خداوند بود........میدیدم که حتی در اون ساعت هم شالیکارها با چه زحمتی کار میکردند...... میتونستم آسمون رو در گستره پهناور شالیزارهای شمال ببینم و لذت ببرم. شاید عشقم و احساس قشنگم به زادگاه زیبام هستش که باعث میشه وقتی اونجا هستم آرامش بیشتری دارم و بهتر درس میخونم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 3:41 PM توسط مریم |
|
|
چه زود ۱ سال گذشت............۱سال پر از درد.......۱ سال پر از سختی..........
آیا طعم آرامش را در سال جدید خواهم چشید؟!! امتحان ارتقا نزدیک میشه........۲۰ تیر ماه زمانیه برای پرش از این سال رنج و درد و توهین به سالی آرام تر و آسان تر که حداقل این وقت و زمان رو داری که کمی درس بخوانی. هم اکنون هستش که این گفته پدرم پررنگ تر میشه که مریم جان تحمل کن....میگذره و واقعا گذشت........... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:33 AM توسط مریم |
|
|
پريشب يكي از دوستاي خوبم با شوهرش مهمون من بودند.....شوهرش رزيدنت سال ۱ داخلي هستش..
بگذريم كه هر دو موقع دادن جواب كلي استرس كشيديم و بعدش فهميديم خبري نيست و تازه بعد قبولي كوهي از مشكل جلوي رومون هستش كه بايد ازش بگذريم. حقوق ۲۱۵ هزار تومن در ماه براي مني كه اجاره خونه تهرانم فقط ۳۰۰۰۰۰ تومنه با كلي پول پيش..... ياد حرف ۱ دوست قديميم افتادم كه پدرشو از دست داده بود و تازه خرج خانوادش هم رو دوشش بود كه ميگفت رزيدنتي در ايران مال ۱ عده خاص هستش!!!!!!!!!! خلاصه اين دوست داخلي ميگفت كه صحبت بر سر افزايش حقوق تا ۷۰۰۰۰۰ تومنه.......نميدونستم حرفش تا چه حد واقعيت داره؟؟!!اين شد كه رفتم پيش مسئول دفتر آموزش و ازش پرسيدم و اون در جواب گفت همين قدر هم كه ميگيريد بايد كلاهتونو بندازيد هوا........مگه رزيدنت اينقدر حرف ميزنه!!!!!!!!!! بگذريم كه امروز فهميدم هر مهر ما پاي پرونده بيمار در هر صفحه دستورات( تصور كنيد چند بار مهر ميزنيم!) حدود ۳۰۰۰ تومن براي مريض۱ آب ميخوره!!!!!!!!! اين هم ۱ نوع بيگاريه ديگه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:58 PM توسط مریم |
|
|
همراه شو عزیز همراه شو عزیز..............
تنها نمان به درد......... کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود........... دشوار زندگی هرگز برای ما........ بی رزم مشترک آسان نمیشود........... تنها نمان به درد........همراه شو عزیز. چقدر اين قطعه شجريانو دوست دارم.....هم خاطراتمو زنده ميكنه.......هم در مورد خيلي از وقايع زندگيم صدق ميكنه......... چقدر تعداد آدمهاي خوب كم شده!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 7:44 PM توسط مریم |
|
|
امروز امتحان آسکی داشتم.....۹ تا ایستگاه بود...........
من گروه ۴ بودم و همه سئوالات رو هم گرفته بودم ولی باز خرابکاری کردم! جو خنده داری شده بود........سال ۴ منت سال ۱ رو میکشید که اگه سئوال داره بهش بده!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:20 PM توسط مریم |
|
|
امروز صبح ساعت ۵ صبح که با اینترن های جراحی مشغول بررسی و تعویض پانسمان ها بودیم....شنیدم که صدای موسیقی آشنا و دلنوازی از بخش جراحی ۲ میاد که منو ناخوداگاه به روز های استاژریم و اینترنیم یعنی حدود ۶ یا ۷ سال قبل میبرد......
با اینکه خیلی از کارهام مونده بود دستکشمو در آوردم....رفتم به سمت صدا...اون ۱ نوار ویدیویی از ریچارد کلایدرمن با نام "خاطرات" بود که پرستارهای بخش گذاشته بودن و منو جلوی تلویزیون میخکوب کرد...... حدود ۱۵ دقیقه جلوی تلویزیون بخش نشستم و احساس کردم تمام خستگی های کشیک شب قبل داره از تنم بیرون میره و احساس کردم که چقدر پیانو رو دوست دارم . چقدر خوبه که بتونیم حتی برای ۱ لحظه در سخت ترین مقاطع زندگی از ساده ترین چیزهای دور و برمون لذت ببریم و در اون لحظه کوتاه که امروز برای من ۱۵ دقیقه بود من حس کردم که خوشبختم چون هنوز میتونم از زندگیم لذت ببرم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 3:37 PM توسط مریم |
|
|
اینم ۱ عکس از حیاط بیمارستانم............
بالاخره با کمک برادرم یاد گرفتم اپلودش کنم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:2 AM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|