![]() |
![]() |
|
|
دیشب سخت گذشت...........۵۰ تا مریض اورژانس.....
یکی از اون یکی بد حال تر..با اینکه مچ کرده بودم که با ۱ ارشد ادم حسابی کشیک اورژانس داشته باشم ولی باز تا صبح که رفتم نت گذاشتم بیدار بودم............صبح هم نوبت اتاق عمل من بود.....داشتم از خستگی میمردم و رو پام به زور بند بودم که سال دویی که خیلی از خودش میخوره در اتاق ۴ که من اونجا مشغول زدن بخیه ساب کوتیکولر ویاد دادنش به استاژر ها بودمو با لگد باز کردو اومد تو........... فهمیدم باز میخواد گیر بده........سکوت کردم تا شروع کنه...... گفت مگه بهت نگفتم برای فلان مریض پراپ بذاری(در حالیکه من به کشیک سال یکیه شب قبل سپرده بودم و اون بیچاره هم گذاشته بود)........در جواب با ارامش گفتم من همین کارو کردم........... بعد گفت چرا لیست عمل فردا رو نذاشتی؟؟؟؟گفتم چیزی به من گفته نشده بود......در همین حین ارشد سال ۳ که از این یکی هم رفتار غیر معقول تری داره اومد تو و شروع به گفتن مزخرفاتی نظیر اینکه شما سال یکیا به درد هیچی نمیخوریدو .........کرد!!!!!!!!!!! من که وظیفمو درست انجام داده بودم و از طرفی پیش پرسنل اتاق عمل..بیهوشی و استاژر ها به اندازه کافی خرد شده بودم و خسته هم بودم.......براشفتم و دستکشمو در اوردم و با عصبانیت خودمو اف کردم و شروع به جواب دادن کردم.....نتیجه اف شدنم از اتاق عمل به مدت ۲ ماه شد و در جواب گفتم اگه ۲ ماه افم کنید ....من ۴ ماه اینجا پامو نمیذارم..... تعجب کرده بودند ولی من خوشحالم که ازادگیمو حفظ کردم چون میدونستم بی تقصیرم و باید از خودم دفاع میکردم.............برام دیگه مهم نیست!!!! گاهی فکر میکنم واقعا هر چقدر هم که تحصیلات داشته باشی ولی وقتی بویی از تربیت خانوادگی نبردی هیچی نیستی و حاصلش فقط اینه که این عقده رو پیدا میکنی که زیر دستات بهت بگن چشم و تو لذت ببری.........مثل خیلی از رزیدنت های ارشد جراحی!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:39 PM توسط مریم |
|
|
دیروز توی کشیکم به نکته جالبی برخوردم که شاید خیلی از همکاران دیگر پزشکم نیز با اون کم و بیش برخورد داشتند وتلخیشو لمس کردند..........
طب اورژانس بیمارستانی که توش کشیک هستی احمقانه ترین مواردو برات ویزیت میذاره که خودش شاید به راحتی میتونسته اونو هندل و جمع و جور کنه و بعدش هم فرا فکنی میکنه و جلوی بیمار.. پرستار ها و پرسنل و همراهان بیمار از کوچکترین توهینی بهت کوتاهی نمیکنه............. این موقع است که با خودت فکر میکنی که چقدر بدبختی که ۱ پزشک هستی و پیش خودت فکر میکنی که واقعا چرا پزشکان اینگونه مقابل هم هستند.....در حالیکه اتحاد و همبستگی رو میتونی در پائین ترین اقشار جامعه از نظر تحصیلی حس کنی و اون وقت هستش که با این بار علمی و تحصیلیت بهشون غبطه میخوری........ اگه فقط کمی نسبت به هم محترم تر رفتار میکردیم....شاید هیچ ارگانی این جراتو به خودش اجازه نمیداد تا کوچکترین حقوقمونو پایمال کنه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 6:8 PM توسط مریم |
|
|
دیشب هم کشیک سختی بود.
تا صبح بیدار بودم و ۱۰ تا بستری فقط از اورژانس داشتم.حاصل این کشیک سنگین ۱ اپاندکتومی بود که همه کارشو خودم کردم شگفت انگیز بود!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:0 AM توسط مریم |
|
|
امروز بعد ۸ ماه از ورود به بخش جراحی تازه فهمیدم هرنی یعنی چی و چطوری جراحیش میکنن اگر چه ۱۵۰۰۰ تومان بابت شیرینیش افتادم!!!
میخواستم ۱ عکس از پاویونم بذارم ولی متاسفانه بلد نیستم!!!.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:49 PM توسط مریم |
|
|
دیروز وقتی بعد ۱ کشیک سنگین از پنجره پاویون که در طبقه ۵ بیمارستان ۶۰۰ تختخوابی قرار داره به تهران بزرگ و برج میلاد نگاه میکردم............ناخوداگاه یاد دوران کودکیم در این شهر بزرگ و قبل از کوچمون به رشت افتادم........چقدر تهرانو دوست داشتم ولی حالا از اینجا خوشم نمیاد........نمی گم متنفرم چون واژه درستی نیست.
الان که بزرگتر و عاقل تر شدم فهمیدم که انسانها جایی رو بیشتر دوست دارند که عزیزانشون اونجا هستن و میفهمم که پدرم راست میگفت...........حالا که پدر و مادر بزرگم فوت کردن و دیگه تهران نیستن تحمل این شهر بزرگ برام سخته.............مگر با خاطراتم دوام بیارم این تنهایی رو...... خدایا توکل بر تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:29 AM توسط مریم |
|
|
درست در مقطعي از زندگي كه دورو برت پر از ادم....حس ميكني كه چقدر تنهايي و خودتيو خودت........بايد هواي كار خودتو داشته باشي وگرنه كلات پس معركست........ممكن اين ديدگاه كمي منفي باشه ولي متاسفانه تا حدود زيادي واقعيت داره.........
به ويژه وقتي ببيني نزديكترين كسي كه با تو در 1 شهر غريب زندگي ميكنه هيچ گونه احساس مسوليتي در قبالت نداره و نميكنه.......با اينكه تو مثل 1 مادر هميشه مواظبش بودي اما اون هميشه بهت ضربه ميزنه و فقط و فقط خودشو ميبينه......اون اينقدر بي انگيزست كه تشعشعات منفيش گريبانگير تو هم ميشه........همه چيو گم ميكنه همه چيو خراب ميكنه همه چيو كثيف ميكنه و............. براي همين سعي ميكني روز به روز ازش دورتر بشي........حتي اگه اون برادر كوچيكي باشه كه 1 روزي عاشقش بودي..................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 AM توسط مریم |
|
|
دیشب یکی از سخت ترین کشیکام بود ولی به نظرم خیلی اموزشی بود...........۳ تا جراحی اورژانس.......
عالی بود... ولی از ۱ طرف دیگه حالم گرفته شد چون کارت سوخت ماشینم گم شد.....حالا نمی دونم با بنزین لیتری ۴۰۰ تومن چه کنم؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:5 PM توسط مریم |
|
|
بالاخره بعد ۷ ماه بیمارستانمون عوض شد.......این یکی خیلی بهتر و اموزشی تره.
تازه احساس مفید بودن بیشتری میکنم و علاوه بر اینکه توهین ها هم کمتره..........خلاصه اینکه خدایا شکرت..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:26 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|