![]() |
![]() |
|
|
۲ روزی میشه اومدم شهر خودم شهر مهربانی ها.... شهر خاطرات کودکی نوجوانی و جوانیم.
وقتی وارد ترمینال شدم ۱ نفس عمیق کشیدم...... تا هر چه بیشتر هوای شهرم رو استشمام کنم. گور بابای اونایی که به خودشون اجازه میدن به شهر زیبای من ومردمش توهین کنند. بر خلاف دیگران من با افتخار میگم که رشتیم مثل اکثر تحصیل کرده های دیگه این مملکت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:44 PM توسط مریم |
|
|
گاهی رفتار ادمها شگفت زدم میکنه!!وقتی میبینم چطور مجیز یکی دیگه رو میگن تا به چیز هایی که دوست دارند برسند ویا چطور ضعیف تر از خودشونو له میکنند تا خودشونو بزرگ جلوه بدن دلم میگیره.
بدتر از همه اینکه اینو تو قشر تحصیل کرده بیشتر میبینی. واقعا چرا اینقدر تعداد ادمهای خوب باید کم بشه؟ خسته ام از ادمهای دور و برم.خسته!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:44 PM توسط مریم |
|
|
سرانجام شروع كردمش.با نام خدا اينجا رو افتتاح ميكنم.به نام او كه همه جا حضورشو در كنار خودم حس كردم. در تنهايي هام در غصه هام در شادي هام فقط او بود.قوي و صبور.
براي مني كه بيشتر جووني رو دور از مامن امن خانواده ام بودم.حتي پدر و مادرم هم هيچ وقت اوج سختي هامو درك نكردند و او تنها بود و من حضورشو هميشه حس كردم و چون اونو داشتم هميشه مردم حس ميكنند من خيلي محكم و بي ا حساسم حتي خانوادم ولي اونا نميدونند كه من شكننده تر و بسيار احساساتي تر از اين حرفا هستم.
اينجا ميخوام راحت باشم.به دور از كاربرد ادبيات انچناني.ميخوام خود خودم باشم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:56 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|