![]() |
![]() |
|
|
این روز ها گوش دادن این آهنگ که اولین سرود ملی ایران بوده و در گوشی موبایلم ریختم....تبدیل به یک عادت شده برام..........حتی شب های کشیک....در همون ساعات معدودی که فرصت برای خوابیدن دارم....گوشی موبایلمو به گوشم میچسبونم و این آهنگ رو با خواننده اش زمزمه میکنم......
نام جاوید وطن..... صبح امید وطن..... جلوه کن در آسمان....همچون مهر جاودان..... وطن ای هستی من....... شور و سرمستی من......... جلوه کن در آسمان.....همچون مهر جاودان..... بشنو سوز سخنم....که هم آواز تو منم....همه جان و تنم.....وطنم وطنم وطنم وطنم. همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر و رنگ و زبان..... همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر رنگ و زبان...... همه شاد و خوش و نغمه زنان!!!ز صلابت ایران جوان...ز صلابت ایران جوان. بشنو سوز سخنم که هم آواز تو منم.....همه جان و تنم.....وطنم وطنم وطنم وطنم. همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر رنگ و زبان..... همه با یک نام و نشان.....به تفاوت هر رنگ و زبان..... همه شاد و خوش و نغمه زنان....ز صلابت ایران جوان.....ز صلابت ایران جوان....ز صلابت ایران جوان. بشنو سوز سخنم....که هم آواز تو منم....همه جان و تنم..... وطنم وطنم وطنم وطنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 7:1 PM توسط مریم |
|
|
چند شب پیش در اورژانس به یک مورد جالب برخوردم که ساعت 3 صبح بدلیل تصادف موتور با اتومبیل به بیمارستان آورده شده بود.......هوشیار بود و علایم حیاتی وی خوب بود.
سابقه تصادف را در 2 سال پیش و تنگی نفس ار 2 ماه قبل را میداد..... در معاینه کاهش صدای ریوی در سمت چپ و بدون دیسترس و نکته خاص دیگری بود.....ابتدا از وی عکس ساده سینه و سپس سی تی اسکن به عمل اومد..... تشخیص یک پارگی دیافراگم تشخیص داده نشده از 2 سال قبل بود
در تصاویر وارد شدن معده و طحال به داخل همی توراکس چپ به خوبی دیده میشه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:29 PM توسط مریم |
|
|
این روزها اصلا خودم نیستم.....فقط سعی میکنم وظایف انسانیمو به عنوان یک پزشک انجام بدم.....بی انگیزه هستم..........ولی سعی میکنم فراموش نکنم رسالتی که بر دوشم گذاشته شده است.
قلبم درد میکنه....از همه چی............. امروز بعد از کشیک سختی که دیشب داشتم.....خسته بودم و میخواستم از اول صبح مرخصی بگیرم و بیام خونه و در تنهایی خودم روزم رو بگذرونم.....ولی خب به دلایل مختلف نشد و باید تا ساعت ۱۰ بیمارستان میموندم.......۱۰ که از بیمارستان خارج شدم....با من تماس گرفته شد که کجایی.....بیا که باید به سمیولوژی ها درس بدی.........برام جالب بود....تا به حال این نمونشو ندیده بودم........اتندینگ حالا دیگه حتی کارهای ساده خودشون رو هم به دوش رزیدنت می اندازند.........خلاصه هر کاری کردم که بر نگردم....نشد. رفتم و دیدم ۶ عدد دانشجو سرگردان در بخش جراحی دنبال کسی میگردند که بهشون آموزش بده........ گفتم بریم سر یکی از بیماران که گرفتن شرح حال و برخورد اولیه با بیمار رو بهتون یاد بدم..........بهم گفتن خانوم دکتر ما رو میبرید بر بالین GUNSHOT ها........ولی من امتناع کردم و گفتم اونها وضعیت روحی مناسبی ندارند.....بردمشون سر یکی از بیماران جوان با هرنی اینگوینال و تا به خودم اومدم دیدم ۱ ساعت براشون حرف زدم و اونهایی که در ابتدا در چهرشون بی انگیزگی موج میزد..........در انتهای بحث از من میخواستند بیشتر باهاشون کلاس بذارم!!!امروز به این استعداد خودم تا حدودی پی بردم و یک آرزوی کوچولوی دیگه هم به آرزوهام اضافه شد و اون تدریس به هم وطن هام و بچه های سرزمین مادریم هستش. تا ببینیم خدا چی میخواد!!!!!!در حال حاضر که تنها دعام آرامش و سبزی کشورمه.........ایرانم آباد و جاودانه باد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:33 PM توسط مریم |
|
|
هر روز شاهد حوادث فراوونی هستم که اشک را در چشمام جمع میکنه.............در خیابون...در کشیک های بیمارستانم و ...........
از کودکی وقتی خیلی از چیزی عصبانی میشدم و یا به شدت غصه دار میشدم..........سکوت اختیار میکردم و تو خودم میریختم!!!! الان هم مثل همون موقع هاست.........ترجیح میدهم سکوت کنم. خدایا به تو واگذار میکنم همه چیز رو..........به ما رحم کن.به من.....به کشورم و به هم وطن هایم. از سیاست و بازی هاش متنفرم..........ترجیح میدم در کنار باشم و خودم رو درگیر مسایل سیاسی نکنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 1:11 PM توسط مریم |
|
|
فقط میتونم بگم از صبح که از خواب بیدار شدم و خبر ها رو شنیدم.....در حیرت و بهتی عمیق فرو رفتم!!!
چه بگویم و به که بگویم؟؟!!! لباس های سیاه من کجاست؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:44 PM توسط مریم |
|
|
در روز هایی که هستم یک جور قشنگی و امیدواری به آینده ایرانم رو حس میکنم......
شلوغی های این روزها....وحدت و یک پارچگی مردم به ویژه جوانان......دور هم جمع شدن رزیدنت ها و اینترنها در پاویون در ساعت ۱۰و سی دقیقه شبهای مناظره که من هم کشیک هستم.........مداد سبز زیبایی که همکارم امروز به من هدیه داد و روش به خط نستعلیق نوشته شده بود یا حسین تا میر حسین..........روبان ها و باند های سبزی که روی آنتن اکثر ماشین ها میبینم.....عکسهایی از کاندیدای مورد علاقم (میر حسین خان)که در روی کاپوت و یا شیشه های ماشین ها وصل است(از جمله ماشین خودم که دور تا دورش پر از عکسهای اونه!!!)............همه و همه یک دلگرمی خاصی به وجودم میده. ممکنه میر حسین از تمام جهات کاندیدای مورد نظرم نباشه ولی میتونم به جرات بگم از بقیه سیاست مدار تر و صادق تر به نظر میرسه و به نظر بسیار کار آمد بوده که کشور آسیب پذیر ایران رو در اون دوران دهشتناک جنگ اداره کرده و این حکایت از درایت بالای این مرد داره......تا خدا چه بخواهد.
دیشب در کشیک بخشم یک مورد تیپیک شوک سپتیک دیدم که چون خودم تشخیص روش گذاشتم.........به معنای واقعی از پزشک بودن خودم لذت بردم........شوک سپتیکش ناشی از عفونت زخم بود......بیمار خانوم ۴۰ ساله ای بود که هفت روز قبل تحت کولکتومی قرار گرفته بود و دیگر در شرف ترخیص بود!!!!!خلاصه به محض بردن اورژانسی وی به اتاق عمل(علیرغم دادن ۳ لیتر مایع احیا نشده بود) تمام علایم بیمار با شستشوی کامل شکم بر طرف شد.(تعریق سردش....فشار بسیار پایینش و ادرار بسیار کمش و کاهش هوشیاریش).......جراحی معجزه میکنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:58 PM توسط مریم |
|
|
اوقاتم رو نزدیک امتحان ارتقا با کشیک......درس و کتابخونه ملی......ورزش و پیاده روی.....دویدن در پارک ویژه بانوان و استخر پر میکنم!!!!
از لخظاتم لذت میبرم تا فراموش کنم اون چیز هایی رو که در زندگیم نباید رخ میداد!!!!نباید عادت میکردم.....نباید..........بغض هام نمیذاره حتی فکر کنم و بنویسم.........گذشته از اون که دیگه اینجا اون جایی نیست که من میخوام.......دوست نداشتم من رو در این فضا بشناسند....تنها جایی که میتونستم خودم با خودم درد و دل کنم که کس دیگری را نمیشناسم تا ظرفیت نگهداری حرفها و غصه ها و شادی های من رو داشته باشه.......... مهم نیست.......... دارم خوب درس میخونم........اصولا من باید در کنار درس....ورزش رو داشته باشم تا بازدهیم بهتر بشه....امروز استخر رفتم(رو باز) و ۲ ساعت تمام شنا کردم.......وقتی رو به آسمون رو آب دراز میکشم.....و گوشهام داخل آب هستش.....دیگه هیاهوی اطرافم رو نمیشنوم و فقط و فقط خودم و خدای خودم رو حس میکنم!!!!و شناور بودن روی آب بهم آرامش خاصی میده که کمتر چیزی در زندگیم این امکان رو به من میداده!! بعدش هم که کتابخونه ملی............فصل سوختگی رو به اتمامه.......... امشب هم مثل هر شب یک صفحه دیگر از کتاب غول آسای خیام نیشابوری که از طلا و فلزات دیگری ساخته شده و در صحن قسمت مربوط به سالن های اختصاصی هست ورق خورده بود که شعرش کمی مطابق با حال و روز فعلیه من بود......اگرچه چندان با اون غلظت که خیام تصویر کرده....محتوای اون شعر رو قبول ندارم. اون شعر در قسمت زندگی اجتماعی بود و اینچنین سروده شده بود....... آن به که در این زمانه کم گیری دوست با اهل زمانه صحبت از دور نکوست آنکس که به زندگی ترا تکیه بر اوست چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست!
این هم یک نما از غروب جاده رشت....تهران.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:35 PM توسط مریم |
|
|
۲...۳ روزیه برای انجام برخی از کارها و دیدار خانواده ام رشت هستم......یکی از اون بهانه ها شرکت در افتتاحیه نمایشگاه خواهر کوچیکم بود که از ۲ ماه قبل از من خواهش کرده بود تا شرکت کنم ولی متاسفانه من فقط میتونم در چیدمان پارچه هاش در حد توانم بهش کمک کنم که خود مایه شرمندگیست.......البته من مرخصی رو در روزهای ۹ و ۱۰ خرداد انداخته بودم ولی بدلیل مشکلات درون گروهی و الزام وجود من در ۹ خرداد در بیمارستان مجبور شدم مرخصی رو به روزهای ۵ و ۶ متتقل کنم......
ولی خب به هر حال این سعادتو داشتم که امروز کمی بهش یاری برسونم.....هرچند خیلی اندک بود!!!!ولی همین قدر که کمی از استرس هاش با حضور افراد خانواده اش کمتر میشد.....خودش کلی بود. چند نمونه از عکسای نمایشگاهی که تازه قراره فردا افتتاح بشه و اولین نمایشکاهی است که برگزار میکنه... رو در اینجا میذارم......من که لذت بردم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:20 PM توسط مریم |
|
|
بالاخره نمرات معرفی رو دادند......اگرچه نمرم بالا نبود ولی باز جای شکرش باقیه با اون مارکوپلو بازی که در آوردم معرفی شدم به ارتقا.....
۴ تا از بچه ها رو انداختند.....یکی از اونها سال سومی بود که افتادنش باعث تعجبمون شد.....یکی دیگه از بچه های سال ۲ و دو نفر دیگه سال یکی بودند که بیچاره ها یک سال دیگه باید سال ۱ بمونند!!! من نمی دونم گروه جراحی چرا بر خلاف سایر گروه ها این طور بی رحمانه با رزیدنت هاش برخورد میکنه!!! این نیز بگذرد...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 7:30 PM توسط مریم |
|
|
عجیبه که از زمانی که نوجوون بودم یک سری روزها برام از اهمیت خاصی برخوردار بود و هست مثل تولد پدرم.....تولد خودم .....روز آزاد سازی خرمشهر ....روز تولد امام رضا(ع) ... روز اول نوروز و چند تاریخ دیگر.
یعنی این روز ها رو امکان نداره فراموش کنم و صبح همون روز که چشمانم رو باز میکنم میدونم امروز برام از اهمیت خاصی برخورداره و باید به اون روز با دید خاصی نگاه کنم و بهش احترام بگذارم. مثل همین امروز که وقتی از خواب بیدار شدم در پاویون بیمارستان بودم و ساعت ۶ صبح بود.....ته دلم احساس شعفی بوجود اومده بود و در همون خواب و بیداری در ذهنم دنبال تاریخ امروز گشتم که متوجه شدم سوم خرداد دیگری رسیده است.... یک روز افتخار آمیز برای ایرانم....برای مردمم.....حاصل تلاش و مبارزه انسانهایی که شاید دیگر در میانمان نباشند و من در سکوت به اونها میبالم و افتخار میکنم.....چون یک ایرانی هستم وخوشحالم که امروز میتونم روی پرونده هایی که نت میگذارم و یا در دفترچه هایی که دارو نسخه میکنم.. با خوشحالی بنویسم"روز آزاد سازی خرمشهر مبارک". |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 5:16 PM توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
قالب وبلاگ |
|
RSS
|